وفا - تاریخ: 1401/7/7 ساعت: 17:19
وفا آخرش بی وفایی می کنه و میره و تو تنها می مونی اونوقت یاد این حرف من می افتی که هرکی وفا کنه بی وفایی می بینه این حرفهای دختری بود که به پسر روبروش میزد که توی رستوران میز کناری من نشسته بودن ، واقعا اینجوری بود ؟ هرکی وفا کنه بی وفایی میبینه ؟ برمیگردم به عقب یاد تمام وفا و بی وفایی خودم می افتم...
خوشبخت - تاریخ: 1401/7/7 ساعت: 17:19
فارغ از اینکه چه مشکلی دارید اگه شونه ای برای گریه کردن دارید شما آدم خوشبختی هستید.
سه نفر - تاریخ: 1401/7/7 ساعت: 17:19
توی جلسه نشسته بودم ۷ نفر بودیم مدیر عامل بالای میز نشسته بود با ۲ نفر از مدیران شرکت ۲ نفر نماینده کارفرما من و یکی از همکارها هم بودیم جلسه درباره یه پرونده داوری درخصوص یکی از پروژه هاشون بود کارفرما دستور ضبط ضمانتنامه شرکت رو به بانک داده بود ، مدیرعامل خیلی ناراحت بود شرکتش توی وضع بدی گیر کرد...
کارِ درست - تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 18:22
برای انجام کار درست هیچ دلیلی لازم نیست ، کار درست همیشه درسته و باید انجامش داد ، برای انجام ندادنش هم هیچ توجیهی قابل قبول نیست ، وقتی کسی در حقت بدی کرد کار درست رو فقط خودت می دونی چیه ، کسی نمی تونه بهت بگه کار درست چیه ، اینکه باید مقابله به مثل کنی ، اینکه باید بزاری بری یا اینکه ببخشی فرقی ن...
یه روز ... - تاریخ: 1401/1/30 ساعت: 11:45
یه روز میرسه که باید تکلیفت رو با خودت روشن کنی باید با واقعیت روبرو بشی باید یه نگاهی به اطرافت و کسایی که توی زندگیت اومدن و رفتن و یا هنوز هستن بندازی و تاثیرشون رو توی زندگیت ببینی ،  باید روبروی تمام اشتباهاتی که کردی بشینی و چشم توی چشمشون بندازی و بگی آره قبول دارم اینو اشتباه کردم 
صد بار تنهایی - تاریخ: 1400/12/29 ساعت: 12:13
غم درد تو فقط مال توست ، هیچکس دردت رو نمی فهمه تا اون درد رو خودش تجربه نکنه ، اونهایی که این درد رو قبلا تجربه کرده باشن توی روز درد تو همدری نمی کنن ، درد رو میفهمن ولی توی دلشون میگن حالا میفهمی من چی کشیدم ، شاید از دردت خوشحالی نکنن ولی اینکه بدردشون دچار شدی حس خوبی دارن ، این واقعیت تلخیه ک
آخرین سیگار - تاریخ: 1400/11/30 ساعت: 19:47
از دستم حسابی عصبانی بود ، راه می رفت و داد میزد اینجوری درست نیست ، چرا باید انقدر ساده به موضوع نگاه کنی ؟ من نمی تونم قبول کنم ، بعد کیفش رو از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت ، خیلی وقت بود که می شناختمش ، همیشه کارهاش منظم و مرتب بود ، همکار خوبی بود و برای کار از جون و دل مایه میذاشت ولی از...
صدبار زندگی - تاریخ: 1400/11/30 ساعت: 19:47
از آخرین باری که برای پروژه رفتم و شب موندگار شدم خیلی وقت بود که گذشته ، جلسه تا دیر وقت طول کشیده بود منم خسته شده بودم توی هتل شایان یه اتاق رزرو کرده بودن ، از محل جلسه تا هتل برای من که عادت به پیاده روی داشتم راه زیادی نبود ، از آخرین بار که جزیره رفته بودم دوسالی گذشته بود آخرین بار همراه محس...
دوبار ده سال - تاریخ: 1400/11/30 ساعت: 19:47
داد می زنم :این دیگه آخرشه این همه زحمت و تلاش آخرش این نتیجه اش ، ما چقدر برای این پروژه زحمت کشیدیم حالا ادامه کار رو دارید به یه نفر دیگه میدید؟خیلی وقت بود که فهمیده بودم که اصل بر کار نیست همیشه حاشیه بر کار اولویت داشته ولی نمی خواستم باور کنم ، حالا همه چیز چرخیده و من باید تمام باورهای همه س...
عشق اول ( قسمت سیزدهم ) - تاریخ: 1399/8/30 ساعت: 8:31
یک هفته از موضوع بهرام و ناهید گذشت ، توی هفته فقط وقت گذاشتم و کارهای عقب افتاده رو انجام دادم ، موبایلم رو از دسترس خارج کردم ، تلفن های دفتر رو جواب ندادم ، نیاز به آرامش داشتم تا بتونم تمرکز کنم ،
عشق اول ( قسمت چهاردهم) - تاریخ: 1399/8/30 ساعت: 8:31
وقتی بخودم اومدم توی یه کشتی بودم ، توی کشتی کسی نبود و کشتی توی دریا در حال حرکت بود ، شروع به گشتن توی کشتی کردم دنبال یه آدم می گشتم ولی بهر طرف که می رفتم کسی نبود ، نگران شدم که کشتی بدون ناخدا ک
عشق اول ( قسمت 15 ) - تاریخ: 1399/8/30 ساعت: 8:31
یک هفته از برگشتن به زندگی من گذشت ، به مادرم سر زدم و از نگرانی درآوردم و بهش اطمینان دادم که خوبم ، کارهای عقب افتاده رو انجام دادم ، پسر بچه بعد از اینکه اون روز با ساناز رفت دیگه پیش من برنگشت ، ب
عشق اول ( قسمت دهم ) - تاریخ: 1399/2/4 ساعت: 18:58
از پل ورسک که گذشتیم خاطرات گذشته شروع به خودنمایی کرد ، خاطراتی که تمام داشته های زندگی من به حساب می اومد ، اگه اون قسمت از زندگی من رو حذف می کردن و اون خاطرات وجود نداشت ، شاید از من چیزی نمی موند
عشق اول ( قسمت هفتم ) - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 6:26
طی هفته بعد چندبار یاسر زنگ زد و من جواب ندادم ، نمی تونستم خودم رو راضی کنم که حرفهاشو بشنوم ، شاید هم باید زمان می گذشت تا بتونم با این موضوع کنار بیام ، توی دفتر مشغول کار بودم که موبایلم زنگ زد ،
عشق اول ( قسمت هشتم) - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 6:26
خسته از حرفهای سحر رفتم خونه ، سوار آسانسور شدم طبقه ششم رو زدم آسانسور حرکت کرد ، طبقه دوم توقف کرد یه پسر بچه 10 ساله وارد آسانسور شد ، در زمان ورود کلیه طبقات رو زد از پایین تا بالا هر دکمه ای که
عشق اول ( قسمت نهم ) - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 6:26
تصمیم گرفتم 5شنبه و جمعه رو از تهران بیرون برم و این همه تنش هایی که طی هفته داشتم فرار کنم ، خیلی وقت بود تنها سفر نکرده بودم ، 5شنبه صبح زود ساک دستی که برای سفرهای کوتاه مدت داشتم رو آماده کردم و
عشق اول ( قسمت پنجم) - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 5:47
از آخرین باری که ساناز رو دیدیم چند روزی گذشت و خبری ازش نشد ، توی اون چند روز من فکرم درگیر این موضوع بود که این ارتباط به کجا میرسه ؟ توقع ساناز از من چیه و اصلا من خودم می خوام چیکار کنم ؟ به ناهید
عشق اول ( قست ششم ) - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 5:47
یک هفته از اون موضوع گذشت و یه روز که توی دفتر مشغول کار بودم ناهید زنگ زد ، گفت امروز عصر بیا دفتر من ، پرسیدم چرا ؟ گفت بیا می خوام به یه نفر معرفیت کنم ، من که کنجکاو شده بودم پرسیدم همون دوستی که
عشق اول ( قسمت چهارم ) - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:59
فردای اون روز بعد از زنگ آخر مدرسه رفتم ایستگاه اتوبوس و سوار شدم تا برسم سر قرار با یاسر ، وقتی از اتوبوس پیاده شدم یاسر اونجا توی ایستگاه اتوبوس بود ، تا منو دید اومد جلو گفت دیگه باید پیداش بشه ، ک
دختری مو مشکی ، سبزه ، لاغر با چالی قشنگ در هنگام خندیدن روی گونه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:13
هر وقت گذرم به محل قدیمی می افتاد خاطرات قدیم زنده میشد و یکی از این خاطرات به یاد آوردن بچه های قدیمی محل بود ، به نظرم خیلی زیبا و جذاب بود حداقل یه دوره سنی از ماها بزرگتر بود ، وقتی می اومد توی کو

برچسب‌های مرتبط

توهم دانستن | توهم دانستن است | فراموش شدگان | فراموش شدگان لوئیس بونوئل | فراموش شدگانیم | فراموش شدگان هرگز | فراموش شدگان تاریخ | فراموش شدگان عشق | ما فراموش شدگانیم | دانلود فراموش شدگان