آخرین سیگار

خرید بک لینک

از دستم حسابی عصبانی بود ، راه می رفت و داد میزد اینجوری درست نیست ، چرا باید انقدر ساده به موضوع نگاه کنی ؟ من نمی تونم قبول کنم ، بعد کیفش رو از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت ، خیلی وقت بود که می شناختمش ، همیشه کارهاش منظم و مرتب بود ، همکار خوبی بود و برای کار از جون و دل مایه میذاشت ولی از کار آخر خیلی خسته شده بود ، کارفرمای خیلی سخت گیر و وسواسی داشتیم ، خیلی از مواردی که هم می گفت واقعا درست نبود و حق با ما بود ولی قبول نمی کرد به حدی که منم کلافه شده بودم ولی کار بود و باید قرارداد رو انجام می دادیم .

از شرکت خارج شد و من تنها روی صندلی لم داده بودم و داشتم به گذشته فکر می کردم چقدر پروژه انجام داده بودیم و چه راه سختی رو گذرونده بودیم ، وقتی تازه کار شرکت رو شروع کرده بودیم همه ماها جوون بودیم و انرژی زیادی داشتیم و هر کاری رو هرچقدر سخت با تلاش زیاد انجام می دادیم ، این کار از اون کارها سختر نبود ولی ماها دیگه اون آدم سابق نبودیم ، خیلی زود خسته می شدیم و حاضر به شنیدن حرفهای بی حساب نبودیم ، اون اوقع هرکی هر حرف غیر منطقی هم میزد باهاش کنار می اومدیم ویه راهی برای حلش پیدا می کردیم ، ولی الان دیگه حوصله نداشتیم ، توی جلسات خیلی زود از کوره در می رفتیم ، حتی قراردادهای نیمه کاره هم داشتیم که قیدش رو زده بودیم ، کاری که قبلا ها اصلا امکان نداشت اتفاق بیفته ، سیگارو از روی میز برداشتم و رفتم توی بالکن و روی صندلی نشستم و روشن کردم ، من و این سیگار باهم خیلی از روزهای سخت رو گذرونده بودیم ، هر وقت کار سختر می شد سیگار نقش پررنگتری داشت ، یه بار که توی یکی از شبهایی که توی دفتر تنها مونده بودم تا کار رو جلو ببرم ساعت 3 صبح سیگار تموم کردم ، کلافه بودم و جایی هم نزدیکی ها باز نبود که برم سیگار بخرم ، زنگ زدم به یکی از دوستای قدیمی که هنوز مجرد بود و از خواب بیدارش کردم ، دیر گوشی رو برداشت وقتی صدام رو شنید گفت انفاقی افتاده ؟ گفتم آره اتفاق بدی افتاده ، به این جمله خواب از سرش پرید و گفت چی شده ؟ الان کجایی ؟ گفتم توی دفتر مشغول کار هستم و سیگار تموم کردم ، چند ثانیه ساکت شد و بعد زد زیر خنده و گفت اتفاق بدی که گفتی این بود ؟ گفتم آره چون اگه کار رو به یه جایی نرسونم برای فردا به مشکل می خوریم ، نیم ساعت بعد صدای زنگ دفتر به صدا دراومد و رفیقم اومد ، وقتی در رو باز کردم ، یه بسته سیگار توی دستش بود داد بهم و خندید و گفت تو شب و روز نداری ، سیگار رو ازش گرفتم و درش رو بار کردم و یه سیگار روشن کردم و گفتم شب و روز چه فرقی باهم دارن ؟ واقعا گردش زمین بدور خورشید انقدر اهمیت داره که توی کدوم وضعیت باشه ؟ حالا اگه یه روز زمین تصمیم می گرفت ثابت واسته و نچرخه ما می بایست چیکار می کردیم ؟ همیشه می خوابیدیم و یا همیشه بیدار می موندیم؟ رضا گفت کمکی از دست من برمیاد ؟ گفتم می تونی یه چایی درست کنی ؟ بسته سیگار رو باز کردم و یه سیگار روشن کردم و رفتم به تراس و روی همین صندلی که الان نشسته بودم نشستم ، خیابون خلوت بود و صدایی نمی اومد بجز صدای جارویی که از دور دست صدای کشیده شدنش روی زمین با یه ریتم منظم به گوش می رسید ، چراخ راهنمایی و رانندگی مشغول چشمک زدن بود ولی ماشینی توی خیابون نبود ، به شهر خوابیده نگاه کردم و پکی به سیگار زدم و روی اون صندلی خوابم برد ، چند ساعت وقتی از صدای تردد ماشین ها بیدار شدم و اومدم داخل ، رضا پشت میز نشسته بود و مشغول نگاه کردن به کاغذهای روی میز بود ، گفتم چرا بیدارم نکردی ؟ گفت وقتی اومدم دیدم توی تراس خوابت برده سیگار رو از دستت گرفتم بیدار نشدی ، انقدر خسته بودی و عمیق به خواب رفتی فهمیدم اگه بیدار هم بشی نمی تونی کار کنی و گذاشتم بخوابی ، اون روز تصمیم گرفتم کار رو خیلی سخت نگیرم ، اون روز جلسه رفتم و توی جلسه وقتی همه منتظر خروجی کار بودن بهشون گفتم زمان بیشتری لازم دارم ، جالب این بود که هیچکس اعتراضی نکرد و اون کار رو من توی هفته بعد خیلی راحت جمع کردم .

از اون شب به بعد من توی تراس هردفعه که میام سیگار بکشم صدای کشیده شدن جارو بروی زمین رو می شنوم ولی هیچ وقت منبع صدا رو پیدا نکردم ، کشششش ، کششششش ،.......... سیگارم که توم شد به اتاق برگشتم و یه چایی برای خودم ریختم و روی صندلی لم دادم و کارهایی که باید فردا تحویل می دادیم رو نگاه می کردم ، کار بیشتر از اونی بود که امکانش باشه تا فردا آماده بشه ، نمی دونستم اگه شب بمونم می تونم آماده کنم ، بعد از سالها دوباره رسیده بودم به همون نقطه که اون سال بودم ، نگاهی که به این سالها می انداختم نمی تونستم بفهمم که توی این مدت چه اتفاقی افتاده و چه چیزی تغییر کرده ، همون کار همون آدم و همون عقب افتادگی ، گوشی رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم ، چند وقت بود که خبری ازش نداشتم ، جواب داد ، گفتم رضا اون صبح که سیگار تموم کرده بودم و بهت زنگ زدم یادته ؟ گفت آره چی شده بازم سیگار تموم کردی ؟ گفتم رضا از اون سال تا امروز چه اتفاق هایی افتاده ؟ چی تغییر کرده ؟ رضا گفت فقط عمرمون گذشته وگرنه فرق زیادی نکرده ، گفتم درستش چی بود ؟ باید چیکار می کردیم ؟ چرا باید امروز نتونم فرقی با اون روز پیدا کنم ؟ رضا گفت یه فرق بزرگ کرده ، گفتم چی ؟ گفت این فکر به تو اضافه شده که اون زمان نبود ، گوشی رو قطع کردم و به حرف رضا فکر کردم ، باید این همه سال می گذشت که  من همین رو بفهمم ؟  بلند شدم به سرایدار ساختمون زنگ زدم و گفتم بیاد بالا ، بعد از چند دقیقه در زد و وارد دفتر شد ، تمام زونکن پروژه ها رو بهش گفتم ببره و بزاره توی ماشین ، گفتم بزار توی صندوق ماشین ، خودم هم تمام اسنادی که توی زونکن نبود رو ریختم توی یه کیسه ، وقتی سرایدار چند بار اومد و رفت و تمام زونکن ها رو برد ، کیسه آخر رو برداشتم و از دفتر خارج شدم ، و سوار ماشین شدم ، ماشین رو روشن کردم  و از پارکینگ بیرون اومدم ، موبایلم رو برداشتم و به سارا زنگ زدم ، گوشی رو برداشت ، صداش خسته بود ، گفتم چطوری ؟ گفت اگه زنگ زدی بیام دفتر و کار رو تموم کنیم روی من حساب نکن ، گفتم نه کار دیگه ای دارم ، گفت چیکار داری ؟ گفتم خونه کار داری ؟ گفت نه ، گفتم لباس بپوش آماده شو نیم ساعت دیگه میام دنبالت ، گفت کجا می خوای بری ؟ گفتم اگه کار داری نیا خودم میرم ، گفت نه کاری ندارم میام ، الان حاضر میشم ، از خیابون ولیعصر به سمت چهارراه پارک وی حرکت کردم ، خیابون ولیعصر خاطرات زیادی با خودش به دوش میکشه ، درخت های سر به فلک کشیده از اون بالا نظاره گر خاطرات تلخ و شیرین زیادی بودن ، اگه یه روز فرصت صحبت کردن پیدا کنن می تونن از سرگذشت آدم هایی که هر روز این خیابون رو اومدن و رفتن تا یه روز که دیگه خبری ازشون نشده صحبت کنن ، می تونن بگن چه آدم هایی با چه غروری اومدن و با چه عاقبتی رفتن ، درخت های خیابون ولیعصر حرف برای گفتن زیاد دارن ، از چهاراه پارک وی به سمت بزرگراه مدرس می پیچم  تا به خیابون ظفر میرسم ، زیر پل عابر سارا منتظره ، سارا سوار ماشین میشه ، نگاهی بمن میندازه ، میگه چه خبر شده ؟ فکر می کردم امشب توی دفتر تا صبح کار می کنی ، گفتم آره همین قصد رو دارم ، نگاه تندی بمن انداخت و گفت من که گفتم دیگه روی این پروژه کار نمی کنم ، ترمز زدم و اومدم کنار ، گفتم می خوای برگردونمت به خونه ؟ جواب نداد و من حرکت کردم ، داریوش داشت می خوند

، خسته و دربه در شهر غمم ،

 شبم از هرچه شبه سیاه تره ،

زندگی زندون سرد کینه هاست

رودلمم زخم هزارتا خنجره

چی میشد اون دستای کوچیک و گرم روی سرم دست نوازش می کشید

بر سر تنهایی و سرد من رو بوسه گرمی به آتیش می کشید

چی می شد توی خونه کوچیک من غنچه های گل غم باز نمی شد

چی می شد هیچکسی تنها نمی ذاشت جز خدا هیچکسی تنها نمی شد

سارا دیگه حرف نزد و من توی اتوبان همت به سمت خارج شهر در حرکت بودم ، به سارا گفتم چند ساله داریم باهم کار می کنیم ؟ سارا گفت 8 سال ، گفتم توی این سالها چقدر پروژه انجام دادیم ؟ گفت حسابش از دستم خارجه ، نمی دونم خیلی زیاد ، گفتم توی این مدت خیلی خسته شدی ؟ گفت مهم نیست ، خودم انتخاب کردم ، گفتم از کاری که کردی راضی هستی ؟ گفت خودت چی راضی هستی ؟ اصل کار رو خودت انجام دادی ، گفتم تاحالا بهش فکر نکردم ولی بابت پول گرفتیم ، گفت آره منم بخاطر همین ادامه دادم ، گفتم انتخاب دیگه ای نداشتی ؟ گفت وقتی تازه شروع کرده بودیم برای خودم خیلی برنامه داشتم برای ریال به ریال پولم برنامه داشتم ، ولی بعد از چند سال دیگه برنامه ای برای پولهایی که گرفتیم برنامه نداشتم ، گفتم پس چرا ادامه دادی ؟ گفت یه بار خواستم برم حتی با یه شرکت تموم کردم ، من حسابی تعجب کردم و پرسیدم پس چرا بهم نگفتی ؟ چرا نرفتی ؟ گفت می خواستم بگم ، اون روزی که پروژه مطهری رو قرارداد بسته بودی رو یادته ؟ گفتم نه زیاد ولی اون پروژه رو یادمه ، گفت روز چهارشنبه بود ، دقیقا یادمه ، ساعت 11 بود که اومدی دفتر ، محسن هم همرات بود ، وقتی اومدی مستقیم رو بمن کردی و گفتی مدیر این پروژه تو هستی بعد رفتی ، من واقعا برام مهم نبود مدیر پروژه بشم ولی نتونستم بهت بگم که می خوام برم ، درآمد اون شرکت بیشتر نبود ولی من نیاز به تغییر داشتم ولی نشد ، گفتم الان پشیمونی ؟ گفت ماهی نمیشه که به این موضوع فکر نکنم که کار درست چی بود ، ما توی شرکت همه باهم دوستیم و اصلا حس بالا و پایین نداریم این برام خیلی خوب بود ولی هیچ وقت حرفی جز کار نزدیم ، به نظر تو زندگی فقط کاره ؟ بقدری درگیر کار شدیم که روزهای تعطیل فقط داریم آماده میشیم که بیاییم کار کنیم ، یادمه 3 سال پیش که یه ماه شرکت رو بخاطر بازسازی تعطیل کردیم ، دو هفته مسافرت رفتم توی مسافرت هرشب خواب میدیدم که یه پروژه گرفتیم و نگران بودیم که به موقع کار انجام نشه ، بقدری این کابوس برام تکراری شده بود که هفته سوم اومدم شرکت و توی اون شرایط پشت میزم مشغول کار شدم ، جالبترش اونجا بود که توهم توی همه اون ماه توی اتاق بایگانی که قرار نبود باز سازی بشه داشتی کار می کردی ، ما کاری جز کار کردن بلد نیستیم ، وارد اتوبان پردیس شدیم ، سارا گفت داری کجا میری داریم از شهر خارج می شیم ؟ گفتم آره تا حالا باهم از شهر خارج نشده بودیم ، گفت تا حالا از شرکت باهم خارج نشده بودیم بجز چند باری که که منو رسوندی خونه و چند باری که از خستگی کار رفتیم رستوران و غذا خوردیم ، گفتم نگرانی ؟ گفت آره نگران تو هستم احساس می کنم خیلی سرحال نیستی ، گفتم یادته پروژه کیش رو تازه گرفته بودیم من و تو محسن رفتیم کیش ؟ گفت آره همون پروژه ای که آخرش جمع نشد و بیخیال شدیم ، گفتم به نظرت چرا کار نصفه موند ؟ گفت تا جایی که من درجریان بودم بخاطر محسن بود که با کارفرما درگیر شد ، گفتم می دونی برای چی درگیر شد؟ گفت انگار کارفرما وسط کار می خواست شرح خدمات رو عوض کنه ، گفتم نه دلیلش تو بودی ، گفت چرا من ؟ گفتم یادته توی جلسه یه نفر بود که خیلی توی جلسه همش با تو حرف میزد ، همونی که یه گردنبند طلا داشت و دوتا از دکمه های پیرهنش باز بود ، گفت آره همونی که مدیر پروژه بود ، گفتم آره ، گفت خوب چه ربطی بمن داشت ؟ گفتم توی اون پروژه محسن مدیر پروژه بود توی یکی از جلسات مرتیکه گفته بود باید مدیر پروژه رو عوض کنید و خواسته بود تو مدیر پروژه بشی ، گفت چرا من ؟ گفتم احتمالا از تو خوشش اومده بود ، سارا خندید گفت فرصت خوبی بود شاید آخر پروژه عاقبت بخیر می شدم ، گفت چرا بهم نگفتی ؟ گفتم فکر کردم ناراحت میشی ، گفت همیشه جای همه تصمیم گرفتی ، گفتم فکر می کردم تصمیم درستی گرفتم ، گفت هرکس باید خودش تصمیم بگیره ، تو همیشه برای همه ما تصمیم گرفتی ، گفتم دوست داشتی با اون مرتیکه عیاش کار کنی ؟ گفت اون یه موضوع دیگه است ولی تو باید بهم می گفتی تا خودم تصمیم بگیرم ، این اولین بار نبود که جای من تصمیم گرفتی ، یادته توی پروژه مهندس کشمیری وقتی توی جلسه مهندس بمن گفت شما مجردی قبل از اینکه من جواب بدم گفتی نخیر ایشون متاهل هستن ؟ گفتم خوب داشت مسائل کاری و شخصی قاطی میشد ، گفت اولا باید میذاشتی خودم جواب بدم و دوما اگه می فهمید من مجرد هستم چه تاثیری روی پروژه میذاشت ؟ گفتم خوب اگه خیلی ناراحت بودی می تونستی بهش زنگ بزنی و بگی مجردی ، گفت نه من انقدر بیمعرفت نبودم ولی همون باعث شد که برم دنبال کار ، گفت تو بجز خودت به کس دیگه ای فکر نمی کنی ، فکر می کنی هرچی تو فکر می کنی درسته ، بابا شاید من بخوام خودم تصمیم بگیرم ، گفتم خداروشکر ما فقط همکار بودیم و زندگی مشترک نداشتیم وگرنه روز دوم کارمون به جدایی می کشید ، گفت خیلی بی انصافی ، گفتم چرا ؟ گفت من توی روز بالای 10 ساعت توی شرکت بودم و داشتیم باهم کار می کردیم ، فکر می کنی توی زندگی مشترک دو نفر توی روز چند ساعت باهم هستن حداکثر سه تا 4 ساعت بقیش هم که خوابن ، من توی همه این مدت سعی کردم تمام کارهات رو قبول کنم و اجازه بدم تو تصمیم بگیری ، وقتی سارا این حرفها رو میزد تازه متوجه شدم توی تمام این سالها که فکر می کردم بهترین همکار ما ساراست و کاملا باهم هم عقیده هستیم اشتباه می کردم حالا چه برسه به بقیه که هر از چندگاهی اختلاف نظر هم داشتیم ، من توی تمام این سالها هر پروژه ای گرفتم همکارهایی که روی پروژه کار می کردن رو توی سود شریک می کردم تا فکر کنن برای خودشون کار می کنن و کارها بهتر پیش بره ولی الان که فهمیدم سارا ناراضی بوده معلومه بقیه هم راضی نیستن و این برام خیلی سخت بود که بخش زیادی از سود رو تقسیم کرده بودم و در حالی که فکر می کردم خیلی لطف کردم الان بدهکار بودم

دیگه حرف رو ادامه ندادم و سیگاری روشن کردم ، سارا گفت یه سیگار هم بمن بده ، گفتم مگه تو سیگار می کشی ؟ گفت ایرادی داره ؟ گفتم نه و یه سیگار هم به اون دادم ، از گردنه های جاده هراز بالا می رفتیم ، هر پیچی که توی جاده بود انگار یه پیچ شرکت بود که ازش گذشته بودم ، توی تمام این سالها سعی کرده بودم همه مشکلات رو خودم حل کنم تا همکارها توی فضای راحت کار کنن و بجز محسن کسی از ریز مشکلات خبر نداشت ، اون هم مثل خودم بود الان نمی دونم شاید محسن هم توی همه این سالها از همکاری با من راضی نبوده ، وقتی پیچ ها تموم شد رسیدم به امام زاده هاشم ، بعد از امام زاده هاشم توی یکی از پارکینگ ها ماشین رو نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم ، سارا پیاده شد و گفت چرا اینجا واستادی ؟ هوا هم تاریک شده بود و ماشین ها با چراغ های روشن از کنار ما رد میشدن ، اینها همشون شرکت های رقیب بودن که پشت سر ما اومده بودن و منتظر بودن که یه جایی از ما سبقت بگیرن ، گفتم عجله نکن ، سارا گفت از حرفهای من ناراحت شدی ؟ گفتم نه واقعیتی بود که من دیر متوجه شدم کاش همون سالها پیش اینو بهم می گفتی ، گفت منظوری نداشتم من از همکاری با تو پشیمون نیستم ، گفتم دیگه مهم نیست ، گفت یعنی چی ؟ گفتم عجله نکن ، رفتم در صندوق رو باز کردم و زونکن هایی که پشت ماشین بود رو آوردم بیرون و همه رو هم جمع کردم و آخرش اون کیسه رو آوردم و ریختم رو زونکن ها و فندک رو از جیبم درآوردم و گرفتم زیر کاغذها ، آتیش سریع روشن شد ، سارا گفت اینها چیه که داری می سوزنی ؟ گفتم تمام قرادادها و مدارک پروژه هاست ، سارا که شوکه شده بود مگه دیوونه شدی ؟ گفتم نه تازه عاقل شدم ، یه سنگ گذاشتم کنار آتیش و یه سیگار با آتیش قراردادها روشن کردم و نشستم روی سنگ و مشغول نگاه کردن به سوختن سوابق سالها زحمت خودم شدم ، سارا داشت گریه می کرد و می گفت آخه برای چی اینکارو می کنی ؟ من می دونم که چقدر برای اینها زحمت کشیدی ، نکن توروخدا خاموشش کن ، رفت و صندوق ظرف آب رو آورد و شروع به ریختن روی آتیش کرد ولی من از روی سنگ بلند نشدم و همچنان مشغول نگاه کردن به سوختن کاغذها و شنیدن صدای پروژه هایی بودم که در حال سوختن ناله می کردن و می خواستن به یه طریقی خودشون رو بمن برسونن و آویزون من بشن ولی من در هر صدا و در هر سوختن هر کاغذ احساس سبکی می کردم ، سارا هنوز داشت گریه می کرد و سعی می کرد آتیش رو خاموش کنه ، کاغذها هم نا امیدانه به دستهای سارا نگاه می کردن تا شاید از سوختن فرار کنن ولی آتیش داشت هر برگ رو با ولع بدرون خودش می کشید و می سوزند ، سارا دیگه از خاموش کردن آتیش نا امید شده بود روی زمین نشست ، من با ماشین هایی نگاه می کردم که داشتن از ما سبقت می گرفتن و می رفتن ، هوا کاملا تاریک شده بود و من وقتی به ادامه جاده نگاه می کردم توی مسیر آتیش هایی رو میدیم که با فاصله از هم روشن شده بودن و مثل یه مار که قسمت هایی از بدنش آتیش گرفته باشه بصورت مارپیچ آتیش در نقطه هایی از مسیر بود ، آتیش من در حال خاموش شدن بود ، آتیش داشت آخرین کاغذهایی که سعی داشتن خودشون رو توی زونکن ها از سوختن نجات بدن رو پیدا می کرد و در درون خودش ذوب می کردن ، وقتی آخرین کاغذ داشت خاموش میشد من آخرین سیگارم رو انداختم توی آتیش و به سارا نگاه کردم که هنوز روی زمین نشسته بود و گریه می کرد

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 19:47

صفحه بندی