لباس هاشو درآورد و دوید به سمت دریا ، گفتم نرو دریا طوفانیه ، گفت از زندگی من طوفانی تر نیست ، هوا سرد شده بود و بوی پاییز می اومد ، مردد بودم که منم برم ، لباس هامو درآوردم و گذاشتم کنار لباس های کیوان و منم رفتم ، آب دریا وقتی به بدنم رسید احساس سبکی کردم ، کیوان داد زد به یاد قدیم ها بیا بریم جلو ، گفتم دریا شوخی نداره کار دستمون میده ، گفت آخرش چی میشه ؟ به آخرش یه فکری کردم و به سمت کیوان شنا کردم، کیوان شناگر خوبی بود دلم بهش قرص بود مشکلی پیش نمیاد ، از ساحل دور شدیم ، کیوان گفت زندگی مثل شنا توی دریاست تا از ساحل امن دور نشی معنی زندگی رو نمی فهمی ، یه عمر توی ساحل میشینی و توی حسرت شنا می مونی ، به ساحل نگاه نکردم و به دنبال کیوان شنا کردم ، دستهام خسته شده بود ولی برنمی گشتم ساحل رو نگاه کنم ، می دونستم از ساحل فاصله مون زیاد شده ، شاید قدرت برگشتن نداشته باشم ، کیوان هنوز داشت می رفت فاصله اش از من داشت بیشتر میشد، داد زدم کیوان صبر کن ولی کیوان برنگشت ، سعی کردم سرعتم رو بیشتر کنم بهش برسم ولی فایده ای نداشت ، خسته شدم و برگشتم به ساحل نگاه کردم ، فاصله ام با ساحل خیلی بود ، کیوان رو هم نمی تونستم ببینم ، چند بار کیوان رو صدا کردم ولی جوابی نشنیدم ، به اطرافم نگاه کردم ، کسی نبود یه قایق اون دوردست ها بود ولی مطمئنن من رو نمیدید، کمی به دستهام استراحت دادم و تصمیم گرفتم برگردم ، فاصله ام آنقدر زیاد بود که امیدی نداشتم به ساحل برسم ، سعی کردم آروم شنا کنم تا انرژیم رو از دست ندم ، برگشتم نگاهی کردم از کیوان خبری نبود ، دستهام خسته شده بود به سختی میتونستم خودم رو نگه دارم ، چشمام رو میبندم ، من و کیوان توی کوچه داریم بازی می کنیم کیوان میگه اگه می تونی منو بگیر و شروع به دویدن می کنه من دنبال کیوان میدوم ، کیوان از کوچه بیرون میره ، مادرم بهم گفته از کوچه بیرون نرو ، سرکوچه که میرسم وامیستم و به کیوان نگاه می کنم که داره از کوچه دور میشه ، داد میزنم کیوان از کوچه نباید بیرون بریم و کیوان جواب میده نترس بیا
چشمهام رو باز می کنم یه نفر بالای سرم مضطرب به نظر میاد میگه نفس بکش، به نظرم بابک ه سرکوچه ایستاده میگه کیوان خیلی جیگر داره از کوچه نهم هم دورتر رفته ، میگم منم می تونم برم ولی مادرم گفته نرو ، بابک میگه مادر منم میگه نرو ولی من تا کوچه پنجم رفتم ، احساس می کنم یه نفر میزنه توی گوشم ، نفس بکش ، کیوان رو میبینم که از کوچه یازدهم هم گذشته ، بابک میگه خیلی جرات داره من تاحالا تا کوچه پنجم بیشتر نرفتم ، میگم منم می تونم برم ولی مادرم گفته از کوچه بیرون نرو ، بابک میگه مادرها زیادی میترسن یه روز من تا کوچه یازدهم میرم ، یکی میگه اینا دونفر بودن لباس دونفر اینجاست اون یکی کجاست ؟ بابک میگه اون الان از کوچه سیزدهم هم گذشته ، یکی میگه زنگ بزنید به اورژانس ، بابک میگه کیوان خیلی جیگر داره ، من میگم منم جیگر دارم ولی مادرم گفته از کوچه بیرون نرو ، بابک میگه من یه بار تا کوچه پنجم رفتم ، یکی داد میزنه نفس نمی کشه زنگ بزنید اورژانس ، بابک میگه کیوان خیلی جیگر داره......
ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64