یا بگذرد یا بشکند

خرید بک لینک

زندگی رو ساده گرفته بود ولی روزگار براش ساده نگرفته بود ، همیشه وقتی می اومد دفتر لبخند به لبش بود ، هروقت ازش می پرسیدم کار و بارت چطوره ، می گفت خدارو شکر ، هیچ وقت نشد بیاد پیش من و از چیزی گله کنه ، توی جمع های دوستانه همیشه سعی می کرد بخنده و جمع رو شاد نگه داره ولی توی وقتی باهم دونفر بودیم کم حرف می شد ، سیگار می کشید و حرفی نمیزد ، وقتی هم حرف میزد من بعضی از حرفهاش رو نمی فهمیدم ، می گفت ما به دنیا نیومدیم که زندگی کنیم ، می گفت اگه قرار به زندگی بود ، قوانین دنیا خیلی فرق می کرد . وقتی می اومد دفتر همیشه می رفت روی مبل تکی می نشست و کار کردن من رو نگاه می کرد ، میشد که چند ساعت حرف نمیزد و یکدفعه می گفت دوست دارم بازنده سربلند باشم تا برنده شرمنده ، یه روز وسط هفته اومد دفتر ، پرسید میایی بریم کوه ، پرسیدم الان وسط هفته ؟ گفت آره ، گفتم کفش و لباس مناسب ندارم ، گفت توی صندوق ماشین هست ، وقتی دیدم داره جدی میگه گفتم بریم ، سه ساعت رانندگی کرد ، رسیدیم پای یه کوه ، گفت این کوه خیلی بکره ، یه نگاهی به کوه انداختم ، مسیر مشخصی نداشت ، صندوق ماشین رو باز کرد ، لباس و کفش با دوتا کوله آماده ، کوله ها پر بودن ، لباس عوض کرد ، کوله ها رو وارسی کرد ، بهم گفت این سبک تره تو بیار و خودش راه افتاد ، منم دنبالش ، گفت زندگی مثل کوه نوردی می مونه ، تا وقتی توان داری سربالایی میری وقتی توانت تموم شده میرسی به سرازیری که رفتنش از اون سربالایی که اومدی سختره ، اون روز چهار ساعت ما سربالایی رفتیم ، توی مسیر حرف نزد ، پاهام خسته شده بود ، یه جا واستاد و از کوله اش یه فلاکس چایی درآورد با دو تا لیوان و یه ظرف خرما ، وقتی داشتیم چایی می خوردیم گفت ، می دونی وقتی کسی میاد پیشت درد دل کنه ازت چه توقعی داره ؟ گفتم چی ؟ گفت فقط توقع داره گوش کنی و حرفی نزنی ، فقط همین . گفتم الان میخوای درد ل کنی ؟ یه نگاهی بهم انداخت و گفت می تونی فقط گوش کنی و حرفی نزنی ؟ گفتم سعی می کنم ، گفت شبها نمی تونم بخوانم ، تا خوابم می بره کابوس می بینیم ، انقدر این کابوس ها وحشتناکه که با وجود اینکه خیلی خوابم میاد ، جرات نمی کنم بخوابم ، وقتی از شدت خواب غش می کنم بلافاصله کابوس می بینم و از خواب میپرم ، ته چاییش رو ریخت روی زمین و سیگاری روشن کرد ، چندتا پک عمیق زد و اومد جلو و سرم رو بوسید و گفت هر شب توی خواب تو رو با چاقو می کشم و سرت رو می برم ، ساکت شده و دیگه حرفی نزد ، خواستم حرفی بزنم ولی وقتی به صورتش نگاه کردم پشیمون شدم ، وسایل رو توی کوله گذاشت و راه افتاد ، یه شعری رو زمزمه می کرد :

میون این همه کوچه که به هم پیوسته

کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته

توی این کوچه به دنیا اومدیم ، توی این کوچه داریم پا می گیریم

یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین کوچه ی بن بست بمیریم

دو ساعت دیگه به بالا رفتن ادامه داد ، دیگه توان رفتن نداشتم و هرجور حساب می کردم فرصتی برای برگشتن نداشتیم ، ولی حرفی نزدم ، یه جا ایستاد و سیگاری روشن کرد و یه سیگار هم بمن داد ، همون جور که داشت سیگار می کشید با دست یه جایی رو نشون داد ، گفت میریم اونجا ، نگاهی به مسیر دستش کردم ، سیگار که تموم شد راه افتادیم ، یک ساعت دیگه ادامه دادیم ، دیگه رمقی برای راه رفتن نداشتم ، ایستاد و گفت رسیدیم ، وقتی سرم رو بلند کردم یه چمن زار بود به وسعت یه زمین فوتبال ، خورشید داشت غروب می کرد و منظره ای به غایت محسور کننده ، روی زمین پخش شدم ، گفت بلند شو ، بدنت عرق داره ، باید کمی هیزم جمع کنیم ، من آتیش روشن می کنم .

کنار آتیش نشسته بودیم ، صدای شکسته شدن چوب ها توی آتیش سکوت رو میشکست ، گفت تا حالا قمار کردی ؟ گفتم چطور؟ گفت قمار بازها دنیای خیلی جالبی دارن ، سر میز قمار که بشینی می فهمی ، با اینکه اکثرا می بازن ولی باز میان سر میز قمار می شینن ، من از قمار باز با امیدتر ندیدم ، همه قمار بازها یکبار تجربه برد سنگین دارن و بعد از اون اکثرا می بازن ولی اون یه بار برد بقدری دلچسب بوده که تا روزی که چیزی برای باختن داشته باشن دوباره سر اون میز میشینن ، من توی زندگی خیلی قمار کردم ، خیلی هم باختم ولی یه بار بردم ، هنوز هم توی خلسه اون بردم ، بعد از اون خیلی بازی کردم ، بازی های سنگین ولی دیگه نبردم ، گفتم از اون بردی که داشتی تعریف کن ، گفت مهم نیست ، فقط همین رو بدون که قمار باز چه برنده چه بازنده در نهایت بازنده است وگرنه نمی گفتن قمار باز

خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بِنَماند هیچش اِلّا هوس قمار دیگر

نمی دونی لذت اون برد چقدر برام شیرین بود ، یک سال زندگی کردم ، الان سالهاست که از اون دوره می گذره ولی من هنوز با خاطرات اون سال زندگی می کنم ، گفتم بیخیال شو بیا پیش خودمون ، هرچی درآوردیم باهم خرج می کنیم ، گفت تو بعد از اون مهمونی خرجت رو با من جدا کردی ،بعد بلند شد یه تنه درخت رو گذاشت رو آتیش ، گفت با این کنده تا صبح آتیش داریم ، توی کوله کیسه خواب هست ، کنسروها رو از کوله بیرون آورد و گذاشت رو آتیش

از آخرین باری که کنار آتیش خوابیده بودم سالها گذشته بود ، هر از چندگاهی صدایی از سوختن چوب بود ، توی کسیه خواب هم خوابیدن کار آسونی نبود ولی انقدر از راه رفتن خسته بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد ، وقتی بیدار شدم نمی دونم چند ساعت گذشته بود ، کنار آتیش نشسته بود داشت سیگار می کشید ، گفتم نخوابیدی ؟ گفت امشب رو نمی خوام با کابوس خرابش کنم ، یه پک به سیگارش زد و گفت می دونستی یه عمر توی گوشمون خوندن که در سختی ها و مشکلات در حال آزمایش و امتحان هستیم همش داستان بود؟ گفتم چطور ؟ گفت اصل آزمایش و امتحان توی خوشی و سلامتیه ، توی مریضی و مشکلات که همه آویزون خدا و پیغمبر میشن ، توی خوشی و سلامتیه که همه دین و ایمانشون رو به باد میدن .

گفت شنیدی میگن در لحظه زندگی کن ؟ گفتم آره خب ، گفت آزمایش واقعی همون زندگی تو لحظه است ، تا حالا توی لحظه زندگی کردی ؟ فارغ از گذشته و آینده در لحظه ؟ گفتم نه زیاد ، گفت اونایی که این حرفا رو میزنن هیچکدومشون نفهمیدن منظور از زندگی تو لحظه چیه ، همه برای فرار از گذشته داستان تعریف می کنن ، زندگی در لحظه خوش بودن و تفریح نیست ، تصمیم درست در لحظه های سخته گرفتنه

گفتم تو توی لحظه تصمیم درست میگیری ؟ گفت شاید بعدا بگیرم ، آدم باید کاری کنه که ارزش زنده بودن داشته باشه ، تو تا حالا کاری کردی که بهش افتخار کنی ؟ یه سیگار روشن کردم و از کنار آتیش کتری رو برداشتم برای خودم چایی ریختم و همینجوری که فکر می کردم به نتیجه ای نرسیدم ، گفتم حقیقتش هرچی فکر می کنم کاری نکردم که بهش افتخار کنم ، گفت اگه تو به دنیا نمی اومدی خللی توی دنیا بوجود می اومد ؟ خندیدم گفتم خودت چی ؟ گفت باور کن اگه خیلی ها از جمله خودم بدنیا نمی اومدیم زندگی بقیه کیفیت بهتری داشت ، گفتم خیلی از آدم های خوب هم هستن ، گفت آره هستن ولی متاسفانه درصدشون پایینه که وضعیت زندگی امروزه شده این

سپیده زده بود و هوا روشن شده بود ، منظره بالای کوه دیدنی بود ، گفت بلند شو جمع کنیم باید برگردیم ، صبحانه مختصری خوردیم وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم ، توی مسیر برگشت حرفی نزد ، مسیر برگشت خیلی طولانی تر به نظر می رسید ، تا تهران در سکوت گذشت وقتی من رو جلوی خونه پیاده کرد گفت :

این سو کشان سوی خوشان ، وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند ، کشتی در این گرداب ها

یک ماه بعد از اینکه خبردار شدم توی مسیر کوه نوردی سقوط کرده بود و بعد از چند روز جنازه اش پیدا کرده بودن یک امیل تاریخ دار برام رسید ، از اون ایمیل هایی که می نویسی و تاریخ ارسالش رو در آینده مشخص می کنی

ایمیل از اون بود :

اولین بار که کابوس دیدم بعد از اون مهمونی کذایی بود ، یادمه اون شب بقدری از دستت عصبانی بودم که حتی با بقیه هم خداحافظی نکردم و مهمونی رو ترک کردم ، از اون شب کابوس هام شروع شد ، وقتی تو رو با چاقو می کشتم و سرت رو می بریدم به سرت نگاه می کردم سر خودم بود که برید بوده بودم ، این کابوس دیگه منو ول نکرد ، بعد از اون شب دیگه ما باهم مهمونی نرفتیم ، شاید اگه یه مهمونی دیگه می رفتیم کابوس هام تموم می شد ، اون روز که باهم کوه رفتیم و توی مسیر بهت گفتم که شب ها کابوس می بینم که تو رو می کشم برام جالب بود که تو هیچ سوالی ازم نپرسیدی ، اصلا تعجب هم نکردی ، ما باهم بزرگ شدیم تمام دوران بچگی و مدرسه رو باهم بودیم ، همیشه باهم می رفتیم دعوا ، یادمه یه روز که تنها رفته بودی نون بخری توی صف نون دعوا کرده بودی و برگشتی خونه باهم رفتیم با سنگ زدیم سر اون پسر قلدره و شکستیم ، بعد هم یه هفته بخاطر اون دعوا جریمه شدیم و دوچرخه نداشتیم ، چی شد که انقدر از هم فاصله گرفتیم ؟ تو بعد از اون مهمونی کذایی نماز خون شدی و دیگه مهمونی نیومدی ، من تنها موندم ، نمی دونم تو هم احساس تنهایی می کردی یا نه ولی من بدجوری تنها شدم ، کاش یا من هم مثل تو نماز می خوندم و تفسیر مثنوی سروش رو گوش می کردم یا تو میشدی آدم سابق ، بهر حال وقتی آدم تنها میشه تازه فرصت فکر کردن پیدا می کنه ، ما وقتی باهم بودیم نیازی به فکر کردن نداشتیم در لحظه هر موضوعی رو باهم تصمیم می گرفتیم ، یادته توی روز کنکور باهم تصمیم گرفتیم بورسیه خلبانی بزنیم ؟ وقتی نتایج اومد قبول شدیم تو توی مصاحبه رد شدی ولی من قبول شدم ، بخاطر تو خلبانی که خیلی دوست داشتم رو نرفتم ، آخه اونجا شبانه روزی بود و من نمی خواستم تنها خلبان بشم ، بخاطر تو اومدم مهندسی خوندم تا باهم باشیم ، ولی تو توی اون مهمونی یه عمر رفاقت رو خراب کردی ، واقعا ارزشش رو داشت ؟

حالا دیگه مهم نیست ، بعد از اون شب من شب های زیادی رو فرصت فکر کردن داشتم شبهای تنهایی و کابوس ، توی همه اون کابوس ها که تو رو می کشتم حتی یکبار هم از خودت دفاع نکردی ، چرا ؟ شاید اگه دفاع می کردی اون کابوس هم تموم می شد ، من بعد از رفتن تو گاهی بهت سر میزدم کنار میز کارت می نشستم و باهات حرف میزدم ولی تو هیچ وقت سراغ من رو نگرفتی و منتظر بودی من بیام سراغت ، شاید به خاطر غرورت بود ولی هیچ وقت فکر نکردی من هم شاید غرور داشته باشم ، مهم نیست من یاد گرفتم غرورم رو زیر پاهام له کنم با رفتن تو من رشد کردم و کامل شدم ، تنهایی فرصت خوبی بود تا نگاه جدیدی به دنیا داشته باشم ، کوه رفتن خیلی بهم آرامش میده ، بقدری آرامش از کوه می گیرم که تصمیم دارم توی کوه زندگی کنم ، اگه یه روزی خواستی سراغی از من بگیری بیا همون کوهی که باهم رفتیم ، اونجا من همیشه منتظرت هستم

این سو کشان سوی خوشان ، وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند ، کشتی در این گرداب ها

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 15:53

صفحه بندی