پاییز - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
بعضی وقتها تنهایی یه انتخابه ولی انتخاب سختیه ، باید یه جمعی منتظرت باشن و تو تنهایی رو انتخاب کنی تا تنهایی ارزشمند باشه ولی وقتی واقعا تنها باشی داستان خیلی متفاوته ، شاید در جمع باشی ولی بازهم تنها باشی ، شاید با حضور یه نفر تنهایی لذت وافری داشته باشه ، یکی که روی صندلی نشسته و حرف نمی زنه ولی ح...
خداحافظی - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
از میان هیاهوی خیابان عبور می‌کردم. هوا بوی باران داشت؛ آن بوی نمناک و مبهمی که همیشه قبل از آغاز یک اتفاق عجیب می‌پیچد. خسته بودم، بی‌حوصله، و فقط می‌خواستم از شلوغی فرار کنم که چشمم افتاد به یک دکه روزنامه‌عرضهی.ناخودآگاه ایستادم.نمی‌دانم چرا، اما چیزی درونم گفت نگاه کن.و وقتی نگاه کردم… دیدمش.هما...
شام غریبان - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
روز اول جنگ بود.اولش کسی باور نمی‌کرد.مثل همه‌ی خبرهای چند سال اخیر، اول در حد یک نوتیفیکیشن روی گوشی ابتدا شد؛ چند کانال، چند تیتر درشت، چند تحلیل هیستریک.ولی بعد صدای اولین انفجار آمد.صدایی آن‌قدر عمیق که شیشه‌های شرکت لرزیدند.نه شبیه فیلم‌ها بود، نه شبیه مانور.واقعی بود. سنگین بود.انگار یک غول جا...
مردی روی کاناپه - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
دفتر ساکت بود.آن‌قدر ساکت که صدای فن لپ‌تاپ و تیک‌تاک ساعت دیواری شبیه صدای یک کارخانه خالی شده بود.همه را فرستاده بودم خانه.گفتم فعلاً کاری نیست، الکی ننشینید اینجا.کسی مخالفت نکرد.انگار همه از قبل می‌دانستند.ماندم خودم و چند پوشه و چند پروژه‌ای که تا چند ماه پیش فکر می‌کردم قرار است آینده‌ام را بس...
زنجیر - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
آن روز را به یاد نمی‌آورم، اما سال‌ها بعد فهمیدم بعضی آدم‌ها برای آمدنشان انتظار کشیده می‌شود و بعضی دیگر، فقط می‌آیند؛ بی‌آنکه کسی آماده حضورشان باشد.من از دسته دوم بودم.هیچ‌وقت کسی به زبان نگفت که نباید به دنیا می‌آمدم، اما بعضی حقیقت‌ها را لازم نیست بشنوی، زندگی آن‌ها را آرام آرام در گوشت زمزمه م...
تک رفیق - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
نمی‌دونم بین رفیق‌ها و هم‌نسل‌هام، من زودتر می‌میرم یا نه.نه اینکه کسی از نسل ما نمرده باشه. یکی دوتا ناکام رفتن. خیلی‌ها هم با یه «ای بابا...» از کنارش رد شدن. حق هم دارن. زندگی برای هیچ‌کس نمی‌ایسته.ولی من هنوز گاهی دلم برای بعضی‌هایی که رفتن تنگ می‌شه.یه آرزو دارم.وقتی مردم، به هیچ‌کس خبر ندن.بذا...
شبی با او - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
شب از نیمه گذشته بود.دفتر، آن سکوتی را داشت که فقط بعد از رفتن آخرین آدم‌ها به وجود می‌آید؛ سکوتی که انگار نفس می‌کشد.همه رفته بودند و من هیچ عجله‌ای برای رفتن نداشتم.خودم را روی مبل انداخته بودم. چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط آباژور گوشه اتاق روشن مانده بود. نور زردش تا وسط اتاق می‌رسید و بعد آرام ...
بی اعتقادی - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
یه روزهایی بود با کلی اعتقاد ولی نمیدونم این روزها هرچی میگردم اعتقادی پیدا نمی کنمشاید اعتقاد نیاز به امید داره ، یه چشم انداز که بهت انگیزه بدهبدون هدف سوار ماشین میشم راه می افتم یاد اون روزهایی می افتم که آرزوی داشتن ماشین داشتم ولی این روزها تا مجبور نشم پشت فرمون نمیشینم دیگه حوصله رانندگی ندا...
کامنت - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
گاهی بی‌هدف اینستاگرام را باز می‌کنم. نه برای دیدن عکس‌های قشنگ، نه برای خبر گرفتن از آدم‌ها. مدت‌هاست سرگرمی من چیز دیگری شده؛ می‌روم ببینم دوستانم چه چیزهایی را لایک کرده‌اند و زیر چه پست‌هایی کامنت گذاشته‌اند.انگار هر لایک، یک جمله‌ی نگفته است. هر کامنت، تکه‌ای از حال آدم‌هاست که از زیر نقاب روزم...
من خود مرگم - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 18:26
مدتی بود که زندگی را زندگی کرده بودم.نه فقط روزهای سختش را؛ روزهای خوبش را هم. به این حاصل رسیده بودم که برای من، تفاوت چندانی میان قله و دره وجود ندارد. انگار هر دو در نهایت به یک سکوت ختم می‌شدند.بعد با خودم گفتم:«اگر زندگی را تجربه کرده‌ام، چرا مرگ را تجربه نکنم؟»نه مرگِ جسم، نه اتمام نفس کشیدن.م...
سیاوش قمیشی - قول - تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 14:50
توی تراس نشستم و سیاوش داره آهنگ قول رو میخونه ، مگه میشه کسی این آهنگ رو بنویسه و تجربه اش نکرده باشه ؟چقدر قشنگه ، چقدر به دل میشینه و چقدر خاطره با آهنگ های سیاوش و در اوجش آهنگ نوازشبهت قول میدم نبینی منوبهت قول میدم سراغت نیامبهت قول میدم عزیز دلمکه چشمت نیفته دیگه توو چشامقراره که خوشبخت باشی ...
یا بگذرد یا بشکند - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 15:53
زندگی رو ساده گرفته بود ولی روزگار براش ساده نگرفته بود ، همیشه وقتی می اومد دفتر لبخند به لبش بود ، هروقت ازش می پرسیدم کار و بارت چطوره ، می گفت خدارو شکر ، هیچ وقت نشد بیاد پیش من و از چیزی گله کنه ، توی جمع های دوستانه همیشه سعی می کرد بخنده و جمع رو شاد نگه داره ولی توی وقتی باهم دونفر بودیم کم...
کارو - تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 14:38
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردیتو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردیتو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردیکنون من هم به دنیا بی نشان بودمپدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانیبه دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانیاز این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانیکارو Adblock test (Why?)
تاوان - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 13:48
داد زد که این دیگه اختلاف نظر نیست ، این یه مشکل بنیادی ه ، من کار کنم تو طلبکار باشی ؟ کی چنین حقی رو بهت داده ؟ من دیگه نمی تونم تحمل کنم ، من از این زندگی میرم بیرون ، شیدا این حرف ها رو با صدای بلند توی گوشی وسط دفتر فریاد میزد ، از اتاق اومدم بیرون ، شیدا داشت می لرزید ، یه لیوان آب بهش دادم ، ...
ساحل امن - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 11:57
لباس هاشو درآورد و دوید به سمت دریا ، گفتم نرو دریا طوفانیه ، گفت از زندگی من طوفانی تر نیست ، هوا سرد شده بود و بوی پاییز می اومد ، مردد بودم که منم برم ، لباس هامو درآوردم و گذاشتم کنار لباس های کیوان و منم رفتم ، آب دریا وقتی به بدنم رسید احساس سبکی کردم ، کیوان داد زد به یاد قدیم ها بیا بریم جلو...
برنامه ریزی - تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 16:46
موبایلم زنگ میزنه ، گوشی رو برمیدارم ، شماره ناشناس ، جواب میدم ، خانمی از پشت گوشی میگه من همسر محسن هستم ، مکث می کنم تا بفهمم کدوم محسن ، خانمش متوجه مکث من میشه و میگه محسن بچه محل قدیمی ، بلافاصله متوجه میشم ، محسن یکی از رفیق های نزدیک من توی محل قدیمی بود ، باهم مدرسه رفتیم و باهم بزرگ شدیم ،...
خدمت - تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 13:12
بهش گفتم از پشت خنجر زدی ، گفت اشتباه می کنی من صلاحت رو خواستم ، گفتم صلاح من رو تو تشخیص دادی ؟ گفت باور کن این کار عاقبت نداشت ، گوشی رو قطع کردم و توی صندلی فرو رفتم ، از نظر من رفاقت یه قداستی داره فارغ از جنسیت و سن و سال ، رفاقت فراز و نشیب داره ولی نباید به بن بست برسه ولی ایندفعه انگار به ب...
به تنهایی عادت کن - تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 3:02
آخرین روز کاری بود ، همه خداحافظی کردیم ، سال تموم شد ، سال پر زحمت و دردی بود ، من هنوز کمی کار داشتم ، ساعت حدود ۱۰ بود که رسیدم دفتر ، تنهایی دفتر رو دوست دارم ، رفتم پشت میز نشستم نگاهی به کاغذهای روی میز انداختم ، اصلا حوصله نداشتم ، تلفن زنگ میزد ، نمی خواستم جواب بدم ولی گوشی رو برداشتم یکی ا...
آوارگان - تاریخ: 1401/12/1 ساعت: 19:46
واتس آپ رو باز می کنم ، یه پیام از دوستم دارم ، دوست نزدیک ، مهاجرت کرده ، از معدود دوستایی بود که مونده بود و برای موندن حسابی جنگید ، همیشه بهم زنگ میزد و امید میداد که شرایط عوض میشه و دوباره باهم پروژه می گیریم ، خیلی پروژه باهم انجام داده بودیم ، وقتی پیامش رو دیدم قلبم فشرده شد ، هر کدوم از دو...
درخت گردو - تاریخ: 1401/10/22 ساعت: 21:22
توی تراس نشستم و به برگ های درختان نگاه می کنم ، توی فصل پاییز و این موقع ها درخت ها حرف میزنن ، نگاه می کنی و میبینی بعضی درختها هنوز برگ هاشون سبزه ، بعضی ها زرد و بعضی قرمز و درنهایت درختانی که تمام برگ هاشون ریخته و خوابیدن انگار که هیچ وقت زنده نبودن ، اوایل پاییز وقتی برگ های درخت گردو قبل از ...

برچسب‌های مرتبط

توهم دانستن | توهم دانستن است | فراموش شدگان | فراموش شدگان لوئیس بونوئل | فراموش شدگانیم | فراموش شدگان هرگز | فراموش شدگان تاریخ | فراموش شدگان عشق | ما فراموش شدگانیم | دانلود فراموش شدگان