خرید بک لینک

از میان هیاهوی خیابان عبور می‌کردم. هوا بوی باران داشت؛ آن بوی نمناک و مبهمی که همیشه قبل از آغاز یک اتفاق عجیب می‌پیچد. خسته بودم، بی‌حوصله، و فقط می‌خواستم از شلوغی فرار کنم که چشمم افتاد به یک دکه روزنامه‌عرضهی.
ناخودآگاه ایستادم.

نمی‌دانم چرا، اما چیزی درونم گفت نگاه کن.
و وقتی نگاه کردم… دیدمش.

همان‌گونه که سال‌ها پیش دیده بودمش، فقط کمی خاموش‌تر، کمی آشفته‌تر. انگار زمان روی لباس‌ها و حالت چهره‌اش نشسته بود، اما چشم‌ها همان بود: آشنا، عمیق، و کمی گم‌شده.

چشمش که به من افتاد، مکثی کرد، انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد. بعد بی‌آنکه چیزی بگوید، آرام از دکه بیرون رفت و پشت در ایستاد.
طوری که انگار می‌خواست دیده شود… اما نمی‌دانست باید جلو بیاید یا نه.

برای لحظه‌ای خشکم زد. این همه سال گذشته بود. سال‌هایی که او آن سوی دنیا زندگی کرده بود و من این سوی دنیا. سال‌هایی که فکر می‌کردم تمام شده، فراموش شده، تماماً در خاک مانده.
اما حالا همین‌جا بود.
در همان خیابان معمولی، درست مقابل من.

قدمی برداشتم.
نمی‌دانم از خوشحالی بود یا دلتنگی، اما قلبم آرام نمی‌گرفت.

وقتی به او رسیدم، دیدم مضطرب است… واقعاً مضطرب. انگار چیزی را از دست داده باشد که هنوز نمی‌داند چطور دوباره پیدا کند.
دستم را جلو بردم و آرام لمسش کردم.
گفتم: «خوبی؟»

صدایی از او درنیامد، اما نگاهش گفت که نه… خوب نیست.
همان‌طور که دستش را در دستم گرفتم، باران ابتدا شد.
دانه‌های ریز، بعد سنگین‌تر…
اما عجیب این بود که هیچ‌کدامشان روی ما نمی‌نشست.
روی زمین می‌ریختند، روی موهای مردم، روی شیشه ماشین‌ها… اما نه روی ما.

قدم زدیم.
خیابان آرام بود، یا شاید دنیا آرام شده بود تا ما بعد از این همه سال، در سکوت حرف بزنیم.
باران شدت گرفت اما ما هنوز خشک بودیم.
همین خشک‌ماندن، همین فاصله میان ما و واقعیت… مرا بیشتر متوقف کرد.
در خواب حتی تعجب کرده بودم.
انتظار داشتم مثل همه خیس شویم، که سردمان شود، بلرزیم… اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

انگار زمان نمی‌خواست دخالت کند.
انگار هوا می‌خواست ما را فقط «ببیند».
نه خیس، نه خسته، نه زخمی.

او هنوز مضطرب بود، اما اضطرابش مثل قبل نمی‌سوزاند.
نمی‌برید.
این بار فقط نشانه بود، نه درد.

و من… من از دیدنش خوشحال بودم. عجیب خوشحال.
نه مثل کسی که می‌خواهد گذشته را برگرداند،
بلکه مثل کسی که بالاخره می‌فهمد یک فصل واقعاً تمام شده، چون می‌تواند دوباره آن را بخواند و لبخند بزند.

قدم زدیم و هیچ‌کس نمی‌دانست این دیدار از چه جنسی‌ست.
خودم هم نمی‌دانستم.
فقط می‌دانستم که زیر این بارانِ بی‌اثر، چیزی درونم آرام شده بود.
انگار یک گره قدیمی با همان صدای نرم باران،
بی‌آنکه حتی بخواهد، باز شد.

و بعد…
همه‌چیز کم‌کم محو شد.
او، خیابان، باران…
فقط من ماندم و یک حس عجیب:
حسی شبیه خداحافظی‌ .....

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

صفحه بندی