خرید بک لینک

مدتی بود که زندگی را زندگی کرده بودم.

نه فقط روزهای سختش را؛ روزهای خوبش را هم. به این حاصل رسیده بودم که برای من، تفاوت چندانی میان قله و دره وجود ندارد. انگار هر دو در نهایت به یک سکوت ختم می‌شدند.

بعد با خودم گفتم:

«اگر زندگی را تجربه کرده‌ام، چرا مرگ را تجربه نکنم؟»

نه مرگِ جسم، نه اتمام نفس کشیدن.

می‌خواستم مرگ را مثل یک اندیشه زندگی کنم.

از همان روز، هر فکری که به ذهنم می‌آمد، در نطفه قطعش می‌کردم.

ذهنم می‌خواست به گذشته برود؛ می‌گفتم:

«نه... به مرگ فکر کن.»

می‌خواست آینده را تصور کند؛ باز همان جمله را تکرار می‌کردم.

کم‌کم فقط یک جمله در ذهنم ماند:

«من خودِ مرگم.»

اول، این جمله فقط یک صدا بود.

بعد شد یک باور.

بعد شد یک سایه.

بعد دیگر احساس کردم این من نیستم که آن را تکرار می‌کنم؛ انگار جمله، مرا تکرار می‌کند.

دنیا تغییر نکرده بود.

آسمان همان آسمان بود.

آدم‌ها همان آدم‌ها بودند.

اما فاصله‌ای میان من و همه‌چیز افتاده بود؛ فاصله‌ای که اسمش را نمی‌دانستم.

با خودم زمزمه کردم:

«من زندگی را زندگی کرده‌ام. حالا می‌خواهم مرگ را زندگی کنم.»

نمی‌خواستم از مرگ فرار کنم.

نمی‌خواستم به مرگ برسم.

می‌خواستم آن‌قدر به او نزدیک شوم که دیگر میان ما مرزی نباشد.

می‌خواستم اگر روزی مرگ مقابلم ایستاد، احساس نکنم غریبه‌ای را می‌بینم.

می‌خواستم او مرا بشناسد.

شاید حتی از من حساب ببرد.

هر روز همان جمله را تکرار می‌کردم.

«من خودِ مرگم.»

گاهی احساس می‌کردم این جمله مرا از دنیا دور می‌کند.

گاهی احساس می‌کردم از ترس‌هایم چیزی باقی نمانده است.

گاهی هم شک می‌کردم که شاید فقط دارم در هزارتوی ذهن خودم قدم می‌زنم.

اما آزمایش را ادامه دادم.

نه برای اثبات چیزی.

نه برای رد کردن چیزی.

فقط برای دیدن اینکه ذهن انسان، اگر تمام عمرش را به یک پرسش گره بزند، تا کجا پیش می‌رود.

شبی، در تاریکی، احساس کردم کسی مقابلم نشسته است.

نه صورتی داشت.

نه صدایی.

فقط حضوری سنگین.

لبخند زدم و گفتم:

«سال‌ها بود دنبالت می‌گشتم.»

سکوت کرد.

دوباره گفتم:

«آمده‌ام زندگی‌ات را از تو بگیرم.»

باز هم سکوت.

بعد برای اولین بار این فکر از ذهنم گذشت که شاید تمام این مدت اشتباه می‌کردم.

شاید مرگ هیچ‌وقت موجودی نبوده که بتوان از او انتقام گرفت.

شاید تنها چیزی که روبه‌رویم نشسته بود، تصویر خودم بود؛ بخشی از وجودم که سال‌ها نامش را «مرگ» گذاشته بودم.

آن شب هیچ رازی بر من آشکار نشد.

هیچ پرده‌ای کنار نرفت.

فقط فهمیدم بعضی پرسش‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که انسان را تغییر می‌دهند، حتی اگر هرگز پاسخی برایشان پیدا نشود.

و من، هنوز در تاریکی، آرام تکرار می‌کردم:

«من خودِ مرگم...»

اما این بار، برای اولین بار، نمی‌دانستم دارم مرگ را صدا می‌زنم...

یا مرگ، مرا.

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

صفحه بندی