نمیدونم بین رفیقها و همنسلهام، من زودتر میمیرم یا نه.
نه اینکه کسی از نسل ما نمرده باشه. یکی دوتا ناکام رفتن. خیلیها هم با یه «ای بابا...» از کنارش رد شدن. حق هم دارن. زندگی برای هیچکس نمیایسته.
ولی من هنوز گاهی دلم برای بعضیهایی که رفتن تنگ میشه.
یه آرزو دارم.
وقتی مردم، به هیچکس خبر ندن.
بذارن هرکی خودش یه روز بفهمه. هرکی فهمید، به نفر بعدی چیزی نگه. فقط دلم میخواد ببینم نبودنم چقدر طول میکشه تا خودش رو نشون بده.
...
کتوشلوار مشکی پوشیدم و رفتم مراسم خاکسپاری خودم.
هیچکس منو نمیبینه.
جمعیت زیاد نیست.
دو تا از رفیقها یه گوشه وایسادن.
یکی میگه: «جلو افتاد.»
اون یکی میگه: «از اولم دلش به دنیا نبود.»
چند قدم اونطرفتر یکی میگه: «چقدر کم اومدن. من خودم به خیلیا خبر دادم.»
اون یکی شونه بالا میاندازه. «مردم گرفتار خودشونن. منم باید زود برم.»
میرم سمت فامیل.
یکی میگه: «سکته کرده.»
اون یکی میگه: «من شنیدم سرطان داشته، خودش هم خبر نداشته.»
یکی دیگه میگه: «اصلاً دکتر نمیرفته. شب خوابیده، صبح بیدار نشده.»
چند تا از رفیقهای قدیمی از راه میرسن.
انگار سالها همدیگه رو ندیدن.
بغل میکنن، احوال میپرسن، میخندن.
بعد یکی یادش میافته چرا اومدن.
میپرسه: «جنازه رو کی میارن؟»
اون یکی ساعتش رو نگاه میکنه. «گفتن ده. ولی معمولاً دیر میشه. تا یازده میارن.»
همه دارن از خودشون پذیرایی میکنن.
چای.
خرما.
آبمیوه.
فقط یه نفر آروم و قرار نداره.
همون رفیق قدیمی.
از صبح یه کلمه هم حرف نزده.
فقط داره این طرف و اون طرف میدوه.
هرکی میرسه بهش تسلیت میگه.
سرشو تکون میده و رد میشه.
آخر سر میره یه گوشه.
سیگاری روشن میکنه.
هنوز نصفش نسوخته که ماشین جنازه میرسه.
سیگار رو میندازه.
میدوه سمت ماشین.
چند نفر تابوت رو میگیرن.
یه لحظه دستشون لیز میخوره.
جنازه میافته روی زمین.
چند تا زن جیغ میکشن.
یکی بلند میگه: «دلش به دنیا بوده... نمیخواد دفنش کنن.»
رفیقم سرشو برمیگردونه.
چیزی نمیگه.
فقط یه جوری نگاهش میکنه که زن ساکت میشه.
...
منو میذارن توی قبر.
یکی پارچه رو از روی صورتم کنار میزنه.
چند نفر که اصلاً نمیشناسم، گریه میکنن.
مداح تلقین میخونه.
صداش انگار برای همه یکیه.
اسم من فقط جای اسم نفر قبلی رو گرفته.
خاک میریزن.
تند.
انگار عجله دارن.
همهچیز توی چند دقیقه تموم میشه.
یه شاخه گل روی قبرم میذارن.
فاتحه میخونن.
آبمیوه پخش میکنن.
مداح میگه: «مرحوم وصیت کرده پذیرایی ناهار و شام انجام نشه.»
همون لحظه پچپچها شروع کار میشه.
یکی میگه: «مگه ما لنگ یه ناهار بودیم؟»
اون یکی میگه: «وصیت خودش نیست. نمیخوان خرج کنن.»
یکی میگه: «به من میگفتن، پولشو خودم میدادم.»
چند تا از زنها غر میزنن که گرسنهان.
یکی از رفیقهام میگه: «دهنش سرویس... دم آخری هم یه ناهار ازمون دریغ کرد.»
همه میزنن زیر خنده.
خندهشون واقعیتر از گریههاست.
کمکم همه میرن.
خیلی با سرعت.
جوری که انگار کار مهمتری دارن.
آخر سر فقط همون یه نفر میمونه.
میشینه کنار قبرم.
دو تا سیگار روشن میکنه.
یکی رو آروم میذاره روی سنگ قبر.
اون یکی رو خودش میکشه.
زیر لب میگه:
«آخرین سیگار رو با هم بکشیم رفیق.»
کنارش میشینم.
سیگار روی قبر رو برمیدارم.
پک میزنم.
میگه: «منتظرم باش... زود میام.»
میگم: «دیگه اینجا زمان معنی نداره. هر وقت خواستی بیا.»
سرشو پایین میاندازه.
چند دقیقه چیزی نمیگه.
بعد آروم ابتدا میکنه.
«میدونی... رابطه مثل یه کشه.
دو نفر دو طرفشو میکشن.
هرکی زودتر ول کنه، دردش برای اون یکی میمونه.
تو ول کردی...
همه دردش موند برای من...
بیمعرفت.»
سیگارش تموم میشه.
تهسیگار رو خاموش نمیکنه.
همونجوری میذاره کنار سنگ قبر.
بلند میشه.
چند قدم میره.
برنمیگرده.
من میشینم کنار قبر خودم.
سیگارم هم تموم میشه.
برای اولین بار میفهمم...
دلتنگی سهم مردهها نیست.
سهم اونیه که زنده مونده.
برچسب:
نویسنده: مینا صفری