آن روز را به یاد نمیآورم، اما سالها بعد فهمیدم بعضی آدمها برای آمدنشان انتظار کشیده میشود و بعضی دیگر، فقط میآیند؛ بیآنکه کسی آماده حضورشان باشد.
من از دسته دوم بودم.
هیچوقت کسی به زبان نگفت که نباید به دنیا میآمدم، اما بعضی حقیقتها را لازم نیست بشنوی، زندگی آنها را آرام آرام در گوشت زمزمه میکند.
آدم خانوادهاش را انتخاب نمیکند.
من هم نکرده بودم.
پدرم مردی بود که بیشتر عمرش را با حساب و کتاب گذراند. همیشه چیزی کم بود؛ پول، آرامش، امید یا خواب راحت.
برادرم زودتر از همه رفت.
مرگش مثل کندن یک آجر از دیوار خانه بود؛ دیواری که بعد از آن، هر روز بیشتر ترک میخورد.
مادرم چند بار تصمیم گرفت برود. نه از خانه، از دنیا.
هر بار نجات پیدا کرد، اما چیزی درون خانه مرده بود. بعد از هر بار، سکوت سنگینتر میشد و من یاد میگرفتم که زندگی، آن چیز امنی نیست که در کتابها نوشتهاند.
خواهرم سهم خودش را از تحقیر داشت.
در خانهای که همه زخمی بودند، کسی فرصت مرهم گذاشتن نداشت. هر کس فقط تلاش میکرد خودش را تا روز بعد برساند.
محله ما جای عجیبی بود.
بچهها قبل از اینکه جدول ضرب یاد بگیرند، یاد میگرفتند چطور از دعوا فرار کنند یا چطور فرار نکنند.
برای زنده ماندن باید میجنگیدی؛ از کوچه تا مدرسه.
هر روز یک میدان نبرد بود.
گاهی فکر میکنم کودکی نکردم، فقط تمرین بقا بود.
انگار از همان اول، زنجیری نامرئی به پایم بسته بودند و هر بار که میخواستم کمی دورتر بروم، کشیده میشدم به همان نقطه اول.
بعد نوبت عشق رسید.
عشقهای پشتبامی.
عشقهایی که باید در تاریکی اتفاق میافتادند.
صدای آرام تلفن، وقتی همه خواب بودند.
نگاههایی که باید دزدیده میشدند.
ترسی دائمی از دیده شدن، از فهمیده شدن، از قضاوت شدن.
و آخر همه آن داستانها، دعوا بود.
همیشه کسی بود که تصمیم بگیرد تو حق دوست داشتن نداری.
حق انتخاب نداری.
حق رؤیا دیدن نداری.
دوستانم برای کوه رفتن برنامه میریختند.
برای سفر.
برای کشف دنیا.
من اما باید هزار دلیل میآوردم و باز هم نمیشد.
هر بار مانعی تازه سبز میشد.
هر بار زنجیر کمی کوتاهتر میشد.
مدتها فکر میکردم شاید مشکل از من است.
شاید کافی نیستم.
شاید بیشتر باید تلاش کنم.
بیشتر صبر کنم.
بیشتر بجنگم.
و جنگیدم.
آنقدر که گاهی فراموش میکردم انسان برای زندگی کردن به دنیا آمده، نه فقط برای دوام آوردن.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، تفسیر بزرگی برایش ندارم.
نمیگویم تقدیر بود.
نمیگویم سرنوشت بود.
فقط میدانم هر وقت خواستم از مسیری بروم که خودم انتخاب کرده بودم، چیزی از جایی که در اختیار من نبود، مقابلم سبز شد.
و در عوض، چیزهایی وارد زندگیام شدند که هرگز دنبالشان نرفته بودم.
من با حس زنجیر شدن بزرگ شدم.
با آن کار کردم.
خندیدم.
عاشق شدم.
سوگواری کردم.
و ادامه دادم.
شاید شجاعت همین باشد.
نه شکستن زنجیرها.
بلکه ادامه دادن، با وجود صدای همیشگی آهنی که پشت سرت روی زمین کشیده میشود.
صدایی که هیچوقت دقیقاً خاموش نشد.
صدایی که هنوز هم گاهی شبها میشنوم.
صدای زنجیر خودم.....
برچسب:
نویسنده: مینا صفری