روز اول جنگ بود.
اولش کسی باور نمیکرد.
مثل همهی خبرهای چند سال اخیر، اول در حد یک نوتیفیکیشن روی گوشی ابتدا شد؛ چند کانال، چند تیتر درشت، چند تحلیل هیستریک.
ولی بعد صدای اولین انفجار آمد.
صدایی آنقدر عمیق که شیشههای شرکت لرزیدند.
نه شبیه فیلمها بود، نه شبیه مانور.
واقعی بود. سنگین بود.
انگار یک غول جایی زیر شهر مشت کوبیده باشد.
همه ساکت شدند.
صدای تایپ قطع شد.
دختر واحد مالی دستش را روی دهانش گذاشت.
یکی از بچهها آرام گفت: «شروع کار شد؟...»
رفتم سمت پنجره.
دود سیاهی از سمت غرب شهر بالا میرفت و آژیرها یکییکی بیدار میشدند.
گفتم: «بچهها برین خونه.»
کسی مخالفت نکرد.
همه فقط دنبال بهانه بودند که فرار کنند؛ از جنگ، از ترس، از این حس معلقی که سالها بود روی سرمان افتاده بود.
یکی لپتاپش را باز گذاشت.
یکی کیفش را جا گذاشت.
یکی وسط گریه به مادرش زنگ زد.
کمکم شرکت خالی شد.
فقط صدای کولر مانده بود و نور مانیتورها.
خواستم من هم بروم که چشمم افتاد به انتهای سالن.
پشت میزش نشسته بود.
همانطور آرام، مثل همیشه.
مانیتورش روشن بود و داشت فایلهای اکسل را مرتب میکرد.
انگار نه انگار بیرون شهر داشت میسوخت.
چند لحظه نگاهش کردم.
بعد آرام رفتم کنارش و روی صندلی روبهرو نشستم.
گفتم: «تو چرا نرفتی؟»
بدون اینکه عجلهای داشته باشد نگاهم کرد.
چشمهایش خسته بود.
نه از امروز؛
از سالها.
گفت: «برم خونه که چی بشه؟»
چیزی نگفتم.
صدای انفجار دیگری آمد.
اینبار نزدیکتر.
نور چراغها برای لحظهای لرزید.
لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت: «حداقل اینجا اینترنتش بهتره.»
خواستم بخندم، ولی نتوانستم.
چند دقیقه همانطور نشستیم.
وسط صدای آژیرها و لرزش پنجرهها.
بعد مانیتورش را خاموش کرد، کیفش را برداشت و گفت: «بریم؟»
از شرکت زدیم بیرون.
شهر شبیه روزهای آخر دنیا شده بود.
همه در حال دویدن بودند.
بوق ماشینها قطع نمیشد.
خیابانها قفل شده بودند.
مردم با صورتهای رنگپریده پشت فرمانها فریاد میزدند.
از بالای شهر صدای جنگندهها میآمد.
بعد انفجار.
بعد لرزش زمین.
بوی دود توی هوا پیچیده بود؛ مخلوطی از بنزین، خاک و چیزی شبیه فلز سوخته.
آرام کنار هم راه میرفتیم.
گفتم: «هیچوقت فکر میکردی آخرش اینجوری بشه؟»
گفت: «آخرش؟» بعد خیره شد به خیابان. «فکر کنم آخرِ ما خیلی وقت پیش اتفاق افتاده بود. فقط الان صداش درآمده.»
حرفش توی سرم ماند.
رسیدیم به چهارراهی که همیشه شلوغ بود.
در روز جاری اما شبیه صحنهی فرار بود.
مردم فقط میخواستند به جایی برسند که فکر میکردند امن است.
انگار هنوز امید داشتند جایی امن وجود دارد.
بهش گفتم: «قهوه میخوری؟»
برای اولین بار آن روز کمی فکر کرد.
بعد شانه بالا انداخت: «چرا که نه.»
کافهی کوچکی سر کوچه باز بود.
تعجب کردم هنوز کار میکند.
داخل شدیم.
هیچکس نبود.
کافهچی پشت بار ایستاده بود، سیگار میکشید و انگار دنیا برایش تمام شده بود، سالها قبلتر از امروز.
بدون اینکه چیزی بپرسد گفت: «دو تا قهوه؟»
سر تکان دادم.
آهنگی آرام در کافه پخش میشد.
صدای داریوش بود.
«یادمه بچه بودیم توی گذشتههای دور...»
نمیدانم چرا، ولی همان لحظه بغض کردم.
نشستیم کنار پنجره.
بیرون شهر میسوخت و داخل کافه بوی قهوه پیچیده بود.
گفتم: «تو چی میخواستی از زندگیت؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت: «خیلی چیزای معمولی.»
خندید. تلخ.
«یه خونه. یه آرامش کوچیک. اینکه صبحا با استرس بیدار نشم. اینکه حس نکنم هر سال یه تیکه از خودمو جا میذارم.»
بعد نگاهم کرد: «تو چی؟»
به فنجانم خیره شدم.
یادم آمد زمانی فکر میکردم شرکت را بزرگ میکنم، مهاجرت میکنم، عاشق میشوم، زندگی بالاخره یک روز آغاز میشود.
ولی زندگی هیچوقت شروع کار نشد.
فقط هی جلسه بود و بحران و خبر و ترس و تلاش برای زنده ماندن.
گفتم: «فکر کنم منم چیز زیادی نمیخواستم.»
کمکم آدمها وارد کافه شدند.
یکییکی.
دختری که آرایشش از گریه پخش شده بود.
پسری که هنوز کلاه ایمنی موتور دستش بود.
مردی که فقط خیره مانده بود به هیچجا.
همه ساکت بودند.
همه شبیه ما بودند.
نسلی خسته.
بیانگیزه.
بیاعتماد به روز بعد.
داریوش هنوز میخواند.
و بیرون، صدای انفجارها ادامه داشت.
ساعتها گذشت.
هیچکس نمیرفت.
انگار بیرون چیزی جز ویرانی نبود و داخل این کافه، آخرین پناه آدمهایی بود که دیگر جایی برای رفتن نداشتند.
بعد ناگهان برق رفت.
کافه در تاریکی فرو رفت.
برای چند لحظه فقط صدای نفسها بود و صدای دورِ آژیرها.
بعد کافهچی از پشت بار گفت: «صبر کنین.»
چند دقیقه بعد، برای هر میز یک شمع آورد.
نور شمعها آرام روی صورت آدمها افتاد.
روی چشمهای خسته.
روی لبخندهای نیمهجان.
روی آدمهایی که انگار برای اولین بار بعد از سالها کنار هم نشسته بودند، بدون عجله، بدون نقاب، بدون امیدهای مصنوعی.
بیرون، شهر در آتش بود.
و داخل کافه، میان نور لرزان شمعها، ما نشسته بودیم؛
مثل بازماندههای یک رؤیای قدیمی مثل یک شام غریبان ....
برچسب:
نویسنده: مینا صفری