خرید بک لینک

شب از نیمه گذشته بود.

دفتر، آن سکوتی را داشت که فقط بعد از رفتن آخرین آدم‌ها به وجود می‌آید؛ سکوتی که انگار نفس می‌کشد.

همه رفته بودند و من هیچ عجله‌ای برای رفتن نداشتم.

خودم را روی مبل انداخته بودم. چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط آباژور گوشه اتاق روشن مانده بود. نور زردش تا وسط اتاق می‌رسید و بعد آرام در تاریکی گم می‌شد.

سیگاری روشن کردم.

مدت‌ها بود که دیگر از خود سیگار لذتی نمی‌بردم. چیزی که مرا نگه می‌داشت، دودش بود.

به حرکت دود خیره شدم.

چند سانتی‌متر مستقیم بالا می‌رفت، بعد انگار ناگهان تصمیمش عوض می‌شد. با کوچک‌ترین جریان هوا مسیر تازه‌ای پیدا می‌کرد.

هر بار همان دود بود ، همان هوا ، همان اتاق.

اما هیچ‌وقت دو بار یک شکل بالا نمی‌رفت.

همیشه فکر می‌کردم زندگی هم همین‌طور است.

قانون دارد، اما پیش‌بینی ندارد.

ذهنم رفت سمت فیلمی که شاید صد بار دیده بودم؛ آزمایش دو پاندول.

اولین بار که دیدمش، فکر کردم دستگاه خراب است.

دو پاندول، چند میله، چند مفصل و چند قانون ساده مکانیک.

همه چیز دقیق و مفصلاً تابع قوانین فیزیک.

اما کافی بود یک بار رهایشان کنی.

بعد از چند حرکت، رفتاری از خودشان نشان می‌دادند که هیچ ذهنی نمی‌توانست ادامه‌اش را حدس بزند.

همه‌چیز قانونمند بود، اما آینده، پشت همان قانون پنهان می‌شد.

همیشه از خودم می‌پرسیدم...

اگر تمام عالم همین باشد چه؟

اگر جبر، حقیقت جهان باشد و اختیار فقط اسمی باشد که ما روی نادانی‌مان گذاشته‌ایم؟

اگر روزی علم آن‌قدر جامع شود که بتواند حرکت بعدی هر پاندول را پیش‌بینی کند، آیا چیزی به نام اختیار باقی می‌ماند؟

جرعه‌ای از چای سرد شده روی میز خوردم. تلخ بود.

در این چند ماه، آن‌قدر اتفاق پشت سر هم افتاده بود که هر کدامش برای به هم ریختن زندگی یک انسان کافی بود.

اما انگار زندگی تصمیم گرفته بود همه را یک‌جا خرج کند.

جنگ.

مرگ.

ترس.

بی‌ثباتی.

انتظار.

و هزار سؤال که هر روز بیشتر می‌شدند و هیچ‌وقت کمتر.

سیگارم را در زیرسیگاری خاموش کردم.

در همان لحظه صدایی از پشت سرم آمد.

«هنوز هم خیال می‌کنی اگر حرکت آخرین پاندول را بدانی، راز عالم را فهمیده‌ای؟»

برگشتم.

مردی با ردایی بلند، محاسنی مرتب و قامتی که اندکی به جلو خم شده و در اتاق پذیرای در حال ریختن دو تا چایی بود.

احتمالا همان رفیق قدیمی بود ، رفیقی که سالهاست در حال گفتگو باهم هستیم ، هر روز به شمایلی نوین ، یک روز در قبای یک منتقد ، یک روز در قبای یک سرزنشگر ، یک روز در مقام فیلسوف و در روز جاری در ردای به‌روز

گفتم:

«من به جبر اعتقاد دارم چون جبر را زندگی کردم ، هرچه بیشتر جهان را می‌شناسم، بیشتر می‌بینیم که هیچ اتفاقی بی‌علت نیست.هر علتی، معلول علت دیگری است.شاید اختیار فقط اسم ناتوانی ما در پیش‌بینی باشد.»

شمع کوچکی را که روی قفسه بود برداشت و روی میز گذاشت،کبریتی کشید ،شعله، اتاق را اندکی روشن‌تر کرد ، نگاهش را به شعله دوخت.

شعله آرام می‌سوخت ، نه آن‌قدر بلند که اتاق را روشن کند، نه آن‌قدر کوتاه که دیده نشود.

پرسید:

«چه می‌بینی؟»

گفتم:

«شمع.»

نگاهش به شمع خیره مانده بود و گفت روزی من هم شمع می‌دیدم.سال‌ها بعد، دوباره به همان شمع نگاه کردم.

شمع همان بود...

آن‌که دیگر همان نبود، من بودم ، آدمی جهان را آن‌گونه که هست نمی‌بیند. آن‌گونه که خود هست می‌بیند ، حقیقت همیشه همان است ، این بیننده است که پرده بر چشم دارد.

صدای تیک تاک ساعت به گوش میرسید تیک تاک تیک تاک

بلند شد و با ضرب آهنگ تیک تاک ساعت ابتدا به گردیدن بدور خود شد

نمی دانم چه مدت در این حالت بود میگشت و میگشت ، تیک تاک ، تیک تاک ، دوست داشتم من هم این حرکت را انجام بدهم ولی هرچه تلاش کردم برایم هیچ جذابیتی نداشت ، گردیدن بدور خود ؟

بعد از مدتی از حرکت ایستاد و نشست

گفت همه گمان می‌کنند سماع، دری است که باز می‌شود و دوباره بسته می‌شود. اگر هر بار که سماع اتمام می‌یافت، آن مرد بازمی‌گشت، سماع فقط حالی خوش بود.نه معرفت.

شمع آرام می‌سوخت.

شعله گاهی بلند می‌شد و دوباره فرو می‌نشست.

نگاهش را از آتش برداشت و گفت:

مردم قصه‌ای از بازار مسگران نقل می‌کنند.

می‌گویند صدای چکش‌ها مرا به سماع برد.

قصه بدی نیست...

اما حقیقت، از قصه آرام‌تر است.

استکان چایش را برداشت.جرعه‌ای نوشید.بعد آرام گفت:

آن روز، چکش‌ها چیزی به من نیاموختند ، سال‌ها بود که آتش روشن شده بود ، آن ضربه‌ها، فقط آخرین دیوار را فرو ریختند.

چشم‌هایش را بست.انگار هنوز آنجا بود.

هر ضربه که بر مس می‌خورد، چیزی در درون من نیز می‌شکست.

نه استخوانی...

نه اندیشه‌ای...

سیگاری روشن کردم و گذاشتم گوشه لبم ، بلند شدم و آغاز به گردیدن بدور خودم کردم ، سعی کردم با صدای تیک تاک ساعت ریتم خودم را هماهنگ کنم ، هرچه سعی کردم تلاش بی فایده ای بود ، داشت سرم گیج می رفت و تعادلم را از دست میادم در حالتی شبیه به افتادن یا نیفتادن به گردیدن ادامه دادم ، حالت تهوه داشتم ،

نفس‌هایم تکه‌تکه بیرون می‌آمد.........

انگار با هر بازدم، چیزی از سرم کنده می‌شد.......

دیگر نمی‌توانستم حتی یک فکر را تا آخر نگه دارم......

دیگر سرم گیج نمی رفت انگار کسی که تا آن شب نمی‌شناختم، بی‌حرکت ایستاده بود و اتاق دور او می‌چرخید و نه دور من....

خودم را نشسته بر روی مبل یافتم و سیگارم هنوز بر گوشه لبم بود .....

شعله شمع، آرام و بی‌صدا می‌سوخت و فرو می ریخت ، بیشتر و بیشتر

شمع کوتاه‌تر شده بود.

دود سیگار آرام از کنار صورتم بالا می‌رفت.

روی صفحه لپ‌تاپ، دو پاندول هنوز می‌چرخیدند.

و میان همه آن سکوت، فقط یک جمله بود که انگار هنوز تمام نشده بود:

اینکه هرچه او خواهد، بشود، جبر است...

اینکه تو آن را با عشق بپذیری یا با رنج... اختیار توست

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

صفحه بندی