یادگارخودم

خرید بک لینک
توی تراس نشستم و سیاوش داره آهنگ قول رو میخونه ، مگه میشه کسی این آهنگ رو بنویسه و تجربه اش نکرده باشه ؟چقدر قشنگه ، چقدر به دل میشینه و چقدر خاطره با آهنگ های سیاوش و در اوجش آهنگ نوازشبهت قول میدم نبینی منوبهت قول میدم سراغت نیامبهت قول میدم عزیز دلمکه چشمت نیفته دیگه توو چشامقراره که خوشبخت باشی بروبهت قول میدم دلم نشکنهبذار نامه هاتو بهت پس بدمکه فکرت نمونه دیگه پیشِ منکه با نامه هات خاطراتت رو همبسوزونیشون تووی آتیش منبه چشمای من اعتنایی نکنبه آهی که تووی صدای منهخداحافظی کن خداحافظیبهت قول میدم دلم نشکنهو آهنگ نوازش میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالممیشه ببندی بالمو اخه شکسته بالممیفهمی چی میگم بهت میبینی خستگیمومیشه بزارم پیش تو چند روزی زندگیمومیشه بشینی پیشمو و یه شعر برام بخونیامشب یه کم تنها شدم میشه پیشم بمونیانگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشهاینجوری که پلکای تو هی باز و بسته میشهمیشه نوازشم کنی وقته گرفته حالممیشه ببندی بالمو اخه شکسته بالممیشه نوازشم کنی وقته گرفته حالممیشه ببندی بالمو اخه شکسته بالممیفهمی چی میگم بهت میبینی خستگیمومیشه بزارم پیش تو چند روزی زندگیمومیشه بشینی پیشمو و یه شعر برام بخونیامشب یه کم تنها شدم میشه پیشم بمونیانگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشهاینجوری که پلکای تو هی باز و بسته میشهمیشه نوازشم کنی وقته گرفته حالممیشه ببندی بالمو اخه شکسته بالممیشه نوازشم کنی وقته گرفته حالممیشه ببندی بالمو اخه شکسته یادگارخودم...ادامه مطلب

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 14:50

زندگی رو ساده گرفته بود ولی روزگار براش ساده نگرفته بود ، همیشه وقتی می اومد دفتر لبخند به لبش بود ، هروقت ازش می پرسیدم کار و بارت چطوره ، می گفت خدارو شکر ، هیچ وقت نشد بیاد پیش من و از چیزی گله کنه ، توی جمع های دوستانه همیشه سعی می کرد بخنده و جمع رو شاد نگه داره ولی توی وقتی باهم دونفر بودیم کم حرف می شد ، سیگار می کشید و حرفی نمیزد ، وقتی هم حرف میزد من بعضی از حرفهاش رو نمی فهمیدم ، می گفت ما به دنیا نیومدیم که زندگی کنیم ، می گفت اگه قرار به زندگی بود ، قوانین دنیا خیلی فرق می کرد . وقتی می اومد دفتر همیشه می رفت روی مبل تکی می نشست و کار کردن من رو نگاه می کرد ، میشد که چند ساعت حرف نمیزد و یکدفعه می گفت دوست دارم بازنده سربلند باشم تا برنده شرمنده ، یه روز وسط هفته اومد دفتر ، پرسید میایی بریم کوه ، پرسیدم الان وسط هفته ؟ گفت آره ، گفتم کفش و لباس مناسب ندارم ، گفت توی صندوق ماشین هست ، وقتی دیدم داره جدی میگه گفتم بریم ، سه ساعت رانندگی کرد ، رسیدیم پای یه کوه ، گفت این کوه خیلی بکره ، یه نگاهی به کوه انداختم ، مسیر مشخصی نداشت ، صندوق ماشین رو باز کرد ، لباس و کفش با دوتا کوله آماده ، کوله ها پر بودن ، لباس عوض کرد ، کوله ها رو وارسی کرد ، بهم گفت این سبک تره تو بیار و خودش راه افتاد ، منم دنبالش ، گفت زندگی مثل کوه نوردی می مونه ، تا وقتی توان داری سربالایی میری وقتی توانت تموم شده میرسی به سرازیری که رفتنش از اون سربالایی که اومدی سختره ، اون روز چهار ساعت ما سربالایی رفتیم ، توی مسیر حرف نزد ، پاهام خسته شده بود ، یه جا واستاد و از کوله اش یه فلاکس چایی درآورد با دو تا لیوان و یه ظرف خرما ، وقتی داشتیم چایی می خوردیم گفت ، می دونی وقتی کسی میاد پیشت درد دل کنه یادگارخودم...ادامه مطلب

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 15:53

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
کارو

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: جمعه 8 دی 1402 ساعت: 14:38

داد زد که این دیگه اختلاف نظر نیست ، این یه مشکل بنیادی ه ، من کار کنم تو طلبکار باشی ؟ کی چنین حقی رو بهت داده ؟ من دیگه نمی تونم تحمل کنم ، من از این زندگی میرم بیرون ، شیدا این حرف ها رو با صدای بلند توی گوشی وسط دفتر فریاد میزد ، از اتاق اومدم بیرون ، شیدا داشت می لرزید ، یه لیوان آب بهش دادم ، دستش می لرزید ، شیدا یکی از همکارهای قدیمی ما بود که توی سالهای گذشته هروقت کار زیاد میشد بهمون اضافه میشد ، کارش واقعا خوب بود ، دقت بالا ، منظم ، متعهد ، تجربه بهم ثابت کرده که آدم ها معمولا خصلت هاشون توی زندگی ثابته ، یعنی اگه کارشون توی محل کار منظم انجام میدن ، توی زندگی هم منظم هستن ، اگه توی کار متعهد هستن ، به زندگیشون هم متعهد هستن ، خیلی کم پیش اومده که رفتارهای دوگانه دیده باشم ، تا حال صدای بلند شیدا رو توی محل کار نشنیده بودم ، اگه مشکلی توی کار پیش می اومد ، با آرامش و منطقی حلش می کرد ، یه بار که یکی از همکارها گزارش رو اشتباهی ارسال کرده بود و شیدا خیلی عصبانی بود فقط توی چشماش نگاه کرد و گفت از این بدتر امکان نداشت اتفاق بیفته ، دیگه نمی تونیم با این کارفرما ادامه بدیم و بعد مستقیم اومد توی اتاق و بهم گفت تقصیر من بود باید کنترل می کردم و مسئولیت و ضررش رو قبول می کنم حالا همون شیدا داشت وسط دفتر داد می زد . توی اتاق روی صندلی وا رفته بود ، حرفی نزدم تا خودش اگه خواست سر صحبت رو باز کنه ، مشغول کار شدم ، فکر کنم یک ساعتی گذشت ، برگشتم و نگاهی به شیدا کردم ، روی صندلی خوابش برده بود ، عادت نداشتم که توی زندگی کسی دخالت کنم ، ولی همیشه دوست داشتم وقتی به مشکلی بر می خورم یکی اون مشکل رو برام حل کنه و خودم هم سعی می کردم مشکلات دوستان رو حل کنم ، اعتقاد دارم این کار یادگارخودم...ادامه مطلب

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 13:48

لباس هاشو درآورد و دوید به سمت دریا ، گفتم نرو دریا طوفانیه ، گفت از زندگی من طوفانی تر نیست ، هوا سرد شده بود و بوی پاییز می اومد ، مردد بودم که منم برم ، لباس هامو درآوردم و گذاشتم کنار لباس های کیوان و منم رفتم ، آب دریا وقتی به بدنم رسید احساس سبکی کردم ، کیوان داد زد به یاد قدیم ها بیا بریم جلو ، گفتم دریا شوخی نداره کار دستمون میده ، گفت آخرش چی میشه ؟ به آخرش یه فکری کردم و به سمت کیوان شنا کردم، کیوان شناگر خوبی بود دلم بهش قرص بود مشکلی پیش نمیاد ، از ساحل دور شدیم ، کیوان گفت زندگی مثل شنا توی دریاست تا از ساحل امن دور نشی معنی زندگی رو نمی فهمی ، یه عمر توی ساحل میشینی و توی حسرت شنا می مونی ، به ساحل نگاه نکردم و به دنبال کیوان شنا کردم ، دستهام خسته شده بود ولی برنمی گشتم ساحل رو نگاه کنم ، می دونستم از ساحل فاصله مون زیاد شده ، شاید قدرت برگشتن نداشته باشم ، کیوان هنوز داشت می رفت فاصله اش از من داشت بیشتر میشد، داد زدم کیوان صبر کن ولی کیوان برنگشت ، سعی کردم سرعتم رو بیشتر کنم بهش برسم ولی فایده ای نداشت ، خسته شدم و برگشتم به ساحل نگاه کردم ، فاصله ام با ساحل خیلی بود ، کیوان رو هم نمی تونستم ببینم ، چند بار کیوان رو صدا کردم ولی جوابی نشنیدم ، به اطرافم نگاه کردم ، کسی نبود یه قایق اون دوردست ها بود ولی مطمئنن من رو نمیدید، کمی به دستهام استراحت دادم و تصمیم گرفتم برگردم ، فاصله ام آنقدر زیاد بود که امیدی نداشتم به ساحل برسم ، سعی کردم آروم شنا کنم تا انرژیم رو از دست ندم ، برگشتم نگاهی کردم از کیوان خبری نبود ، دستهام خسته شده بود به سختی میتونستم خودم رو نگه دارم ، چشمام رو میبندم ، من و کیوان توی کوچه داریم بازی می کنیم کیوان میگه اگه می تونی منو بگ یادگارخودم...ادامه مطلب

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 11:57

صفحه بندی