عشق اول ( قسمت دهم )

خرید بک لینک

از پل ورسک که گذشتیم خاطرات گذشته شروع به خودنمایی کرد ، خاطراتی که تمام داشته های زندگی من به حساب می اومد ، اگه اون قسمت از زندگی من رو حذف می کردن و اون خاطرات وجود نداشت ، شاید از من چیزی نمی موند ، اگه هم می موند فقط حسرت بود ، حسرت روزهایی که می تونست خیلی بهتر از این روزهایی که گذشته بود می گذشت و تبدیل به این خاطراتی میشد که یادآوری اون ، لبخند رضایت رو با خودش می آورد ، حیف که همیشه در حال فرار بودم ، اگه از ترس وابستگی فرار نمی کردم و دل به یکی از وابستگی ها می دادم الان انقدر خالی نبودم ، شاید ساناز رو اگه اون زمان گم نمی کردم الان باهم زندگی می کردیم ، نگاهی به ساناز کردم ، انگار اون خیلی بیشتر از من محو گذشته و خاطراتش شده بود ، خیلی دوست داشتم می تونستم افکارش رو می خوندم و می فهمیدم چی تو سرش می گذره ، شاید اونم داشت به گذشته هایی فکر می کرد که از دست داده بود ، نمی دونم توی این افکارش من هم بودم یا نه ، حال دوتامون بعد از این همه مدت داشتیم باهم برای اولین بار مسیر مشترکی رو باهم می رفتیم ، نمی دونم چرا بعد از دیدن دوباره ساناز دیگه خوابش رو نمی دیدم ، سازنا دوست داشتنی من که همیشه با حسرت ناتموم موندن راه رفتن باهاش در پارک یه کابوس برای خوابهای نیمه تموم من بود حالا کنار من تشسته بود ، نمی دونم دیگه می تونستم خواب ساناز خودم رو ببینم یا اون ساناز دیگه از زندگی من رفته بود و جاش رو به این ساناز داده بود ، ولی هرچقدر به این ساناز نگاه می کردم برام بعید به نظر می رسید که بتونه راهی به خواب های من پیدا کنه ، خواب هایی که بتونه فردای اون روز رو تبدیل به روزی خوب و شاداب برای من بکنه ، نمی دونم چرا بعد از دیدن خواب ساناز فردای اون روز ، روز خیلی خوبی میشد ، روزی که جایی از افکار منفی نداشت .

جنگل های انبوده این منطقه از ایران شاید زیباترین منظره ها باشه ، اگه هم نباشه برای من از زیباترین منظره ها بوده ، سرعت ماشین رو کم کردم تا مسیر جنگل رو پیدا کنم و وارد جنگل بشیم ، ساناز که متوجه کم شدن سرعت ماشین شده بود از دنیای خودش بیرون اومد و متوجه حضور من توی ماشین شد ، گفت چرا سرعت رو کم کردی ؟ گفتم رسیدن بخیر ، خوش گذشت ؟ خنده تلخی کرد و گفت منو ببخش خیلی دور شده بودم ، پرسیدم منم توی اون دوردست ها بودم ؟ گفت نه چرا باید باشی ؟ تو همیشه جزء نداشته های من بودی و نداشته ها توی خاطرات جایی ندارن ، گفتم تو خواب منو می بینی ؟ گفت مگه تو خواب منو می بینی ؟ گفتم می دیدم ولی از وقتی که دوباره دیدمت دیگه خوابت رو ندیدم ، تو چی خواب منو می دیدی ؟ مکث طولانی کرد و گفت خوابهای من دنیای خودشون رو دارن ، گفتم این یعنی چی ؟ گفت خواب های من از خاطرات آینده من هستن ، من خوابهایی می بینم که از خاطرات آینده من هستش ، گفتم می خوای جواب ندی دیگه چرا داستان می گی ؟ ساناز خیلی جدی برگشت بهم گفت دارم راست می گم ، من خاطرات آینده رو خواب می بینم ولی از خاطرات گذشته اصلا خواب نمی بینم ، البته همش از خاطرات آینده خودم نیست ، موشک باران سال 66 رو یادته ؟ یه موشک خورد توی خونه همسایه عموی من ، ما اون روز اونجا بودیم و با دختر عموم رفتیم صحنه رو از نزدیک دیدم ، انقدر تند دویدم و رفتیم که هنوز آمبولانس ها نرسیده بودن من اون صحنه رو خواب دیدم بودم ، حتی توی خواب گوشت و خونی که به دیوارهای خراب شده چسبیده بود رو هم دیده بودم با جزئیاتی که شاید نتونی باور کنی ، یادمه یبار خواب دیدم که همسایه مون مرده ، فرداش به مادرم گفتم خانم یعقوبی مرده ؟ مادرم از حرفم خیلی ناراحت شد و گفت زبونت رو گاز بگیر ، خدا نکنه ، هفته بعد که خانم یعقوبی مرد مادرم یکهفته باهام حرف نزد و حتی ازم سوال هم نکرد ، گفتم توی این خوابها منم بودم ، گفت من این سفر رو خواب دیده بودم ، گفتم اگه قراره بمیرم بگو من باهات قهر نمی کنم ، گفت مسخره بازی درنیار من دارم راست می گم ، گفتم یعنی الان تو از آینده خبر داری ؟ گفت نه اینجوری نیست که تو فکر می کنی ، اکثرا بعد از اینکه اتفاقی می افته من یادم میاد که انگار قبلا این اتفاق رو دیدم ، به ندرت می شه که من خوابی رو از آینده یادم بمونه ، کلا توی این همه مدت به تعداد انگشت های دو تا دست هم نمیرسه ، گفتم یکی از این خوابهایی که به انگشت های دوتا دست نمیرسه مربوط به من بوده ؟ نگاهی بهم کرد گفت نه سه تا از این خواب ها مربوط به تو بوده ، گفتم برای بعد از این هم خواب دیدی ؟ گفت یکی برای قبلش بوده و یکیش برای بعدش ، من که داشتم از کنجکاوی میمردم خودم رو کنترل کردم وسوالی نکردم تا ساناز خودش ادامه بده و خواب آینده رو تعریف کنه ولی ساناز ادامه نداد ، سعی کردم با سکوتم مجبورش کنم به حرفش ادامه بده ولی ساناز که انگار می دونست توی ذهن من چی میگذره گفت اگه فکر می کنی که برات از خوابم تعریف می کنم کور خوندی ، من که حسابی حالم گرفته شده بود گفتم باشه حداقل اون یکی خوابی که از گذشته من دیدی رو بگو ، گفت اون خواب مال خیلی قدیمه ، گفتم خوب بگو ، گفت دقیقا یادم نیست ، گفتم داری اذیت می کنی ، خوب نمی خوای نگو ، این آخرین ترفند من بود تا بتونم وادار به تعریف کردنش بشم ، ساناز انگار تسلیم این قهر فنی من شده بود گفت باشه قهر نکن برات تعریف می کنم ، گفت توی مسیر برگشت ، گفتم چرا برگشت ؟ گفت خودت متوجه میشی و من دیگه اصرار نکردم .

مسیر جنگل رو پیدا کردم و وارد مسیر شدم ، این مسیر رو من و یاسر باهم کشف کرده بودیم ، یکبار که باهم می اومدیم توی ورودی این مسیر یاسر حالش بد شد و ترمز زدیم که یاسرحالش خوب بشه ، یاسر مثل زنهای قدیمی توی ماشین که زیاد میشست حالت تهوه می گرفت و می بایست وا می ستادیم تا یه هوایی بهش بخوره ، یه بار که اینکار نکرده بودم یاسر چنان گندی به ماشین زد که تا یه سال بوی اون توی ماشین مونده بود ، از اون به بعد اگه 5 دقیقه توی ماشین حرف نمیزد من ماشین رو کنار میزدم و می گفتم پیاده شو یه بادی به صورتت بخوره ، یه بار یادمه چنان از ایستادن من عصبانی شد برگشت بهم گفت لعنتی دارم به خاطراتم فکر می کنم چرا ترکمون میزنی بهش ، ولی این کار هم باعث نشد که من روالم رو عوض کنم ، بخاطر همین هروقت با یاسر مسافرت می رفتیم یاسر حواسش بود که بیشتر از 4 دقیقه ساکت نباشه تا من کنار نزنم ، این مسیر هم از خاطرات همون کنار زدن ها برامون مونده ، مسیر بکری بود که فقط محلی ها بلد بودن ، از جاده خارج شدیم و سرازیر شدیم توی جنگل ، اولش سرازیری تندی داره که اگه کسی به جاده آشنا نباشه از رفتن پشیمون میشه ، وقتی داشتم اون شیب تند رو پایین می رفتم ساناز ترسیده بود و گفت موقع برگشت می تونی اینو بالا بیایی ؟ گفتم خوابت چی میگه ؟ گفت گمشو دارم جدی میگم ، گفتم نترس با کمک بالا میاییم ، گفت یعنی می خوای بری کمک بیاری ؟ من از خنده منفجر شدم طوریکه نزدیک بود برم توی درخت ، ساناز گفت به چی می خندی ؟ گفتم نه بابا امدادهای غیبی میاد ، جیغ زد داری منو مسخره می کنی ؟ گفتم نه بابا ، دیدم دیگه داره قاطی می کنه گفتم بابا منظورم این بود ماشین رو میزارم روی کمک ، دو دیفرانسیل درگیر میشه و میاییم بالا و در همون حال سعی داشتم که نخندم ، ساناز که تازه متوجه شده بود زد زیر خنده تا من هم بتونم اون خنده مونده توی حلقم رو بیرون بریزم ، از اینکه داشتیم باهم می خندیدم حس خوبی داشتم ، سرازیری که تموم شد از روی یه پل گذشتیم و وارد جنگل شدیم ، این جنگل بخاطر اینکه آدم ها کمتر بلد بودن بیان خیلی جنگل انبوه و تمیزی بود ، هرچقدر جلوتر می رفتیم درخت ها بهم پیچیده تر میشدن و وهم انگیز تر ، آهنگ سیاوش قمیشی هم داشت پخش میشد

دو دريچه دو نگاه دو پنجره دو رفيق دو همنشين دو حنجره

دو مسافر تو مسير زندگي دو عزيز دو همدم هميشگي

با هم از غروب و سايه رد شديم قصه ي عاشقي رو بلد شديم

فکر مي کرديم آخر قصه اينه جز خدا هيچکي ما رو نمي بينه

دو غريبه دو تا قلب در به در دوتا دلواپس اين چشماي تر

دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چين دوتا دور افتاده ي تنها نشين

عاقبت جدا شدن دستاي ما گم شديم تو غربت غريبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود چشم پر حسادت زمونه بود

دو غريبه دو تا قلب در به در دوتا دلواپس اين چشماي تر

دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چين دوتا دور افتاده ي تنها نشين

سانازکه محو درخت ها شده بود گفت اون آهنگ رو خاموش کن ، صدای سیاوش رو قطع کردم ، گفتم سکوت جنگل وهم انگیزه ، ساناز که انگار وهم جنگل گرفته بودش گفت بزن کنار می خوام پیاده بشم ، ماشین رو نگه داشتم ساناز از ماشین پیاده شد و شروع به قدم زدن کرد ، من هم در ماشین رو بستم و همراهش راه افتادم ، ساناز حرفی نمیزد و تنها صدایی که می اومد صدای برگهای درختان زیر کفش های ما بود ، نیم ساعت توی جنگل راه رفتیم و حرفی نزدیم ، من هم سکوت کردم تا ساناز هروقت خواست حرف بزنه ، ساناز شروع به دویدن کرد ، من هم دنبالش دویدم ، ساناز انقدر دوید که از نفس افتاد ، کنار یه درخت واستاد ، کمی نفس تازه کرد و دوباره شروع به دویدن کرد ، انقدر تند میرفت که انگار می خواست پرواز کنه ، رسیدیم به یه سرازیری ، ساناز اونجا واستاد و گفت و برگشت به من گفت بیا منظره رو ببین ، منظره بینظیری بود ، جنگلی زیر پامون بود انبوه و بالای جنگل ایستاده بودیم ، درختان بطوری منظم کنار هم قرار گرفته بودن انگار طرحی توسط یه معمار حرفه ای بود ، واقعا جای ناهید خالی بود که این منظره رو ببینه ، گوشی موبایلم رو درآوردم و از منظره چندتا عکس گرفتم تا برای ناهید بفرستم ، ولی ساناز عکس نگرفت و فقط به منظره نگاه کرد ، به ساناز گفتم می خوای برگردیم ، ساناز مبهوت نگاهم کرد و سرش و تکون داد ، در برگشت من جلو بودم و ساناز پشت سرم ، حتی یه کلمه هم حرف نزد ، به ماشین رسیدیم ، بدون اینکه حرفی بهم بزنه رفت پشت فرمون نشست ، منم نشستم کنارش ، ساناز رفت توی جنگل و ادامه داد ، به جاهایی رسید که من قبلا نرفته بودم ، انقدر دور شده بودیم که من کم کم نگران شدم ، گفتم ساناز می خوای برگردیم ، ساناز گفت باشه و کنار زد و گفت تو بشین برگردیم ، توی مسیر برگشت ساناز خوابید ، من توی مسیر برگشت به ساناز نگاه میکردم ، ساناز واقعا حالش خوب نبود ، ولی خیلی راحت خوابیده بود ، اون سربالایی رو با کمک به سختی بالا اومدم و وارد جاده اصلی شدم ، آهنگ ابی رو گذاشتم ،

ستاره های سربی
فانوسک های خاموش
من و هجوم گریه
از یاد تو فراموش

تو بال و پر گرفتی
به چیدن ستاره
دادی منو به خاک
این غربت دوباره

دقیقه های بی تو
پرنده های خسته ن
آیینه های خالی
دروازه های بسته ن

اگه نرفته بودی
جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود
به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی
گریه منو نمیبرد
پرنده پر نمیسوخت
آینه چین نمیخورد

اگه نرفته بودی
و
اگه نرفته بودی

دیگه گشنم شده بود ولی نخواستم ساناز رو بیدار کنم و به سمت جاده کناره حرکت کردم ، بوی دریا از دور داشت می اومد ، ساناز یه کش و قوسی به بندنش داد و چشماشو باز کرد ، نگاهی بهم کرد و گفت تو خوبی ؟ گفتم تو چی فکر می کنی ؟ گفت خیلی خوابیدم ؟ گفتم مگه اصلا بیدار هم بودی ؟ گفت داری بدجنس میشی ، ولی ببخشید نمی دونم چرا غش کردم ، وای دریا چقدر قشنگه ، پرسیدم گشنه ای ؟ گفت خیلی ، گفتم چی می خوری ؟ من می خوام یه دیزی بزنم ، گفت منم هوس کشگ بادمجون کردم ، یه رستوران توی مسیر بود ، این رستوران توی یکی از تفریگاه های مسیر برای ارگان ها بود که مدیرش آشنا بود ، یه طرح توسعه داشتن ، من توی اون طرح کمکشون کرده بودم ، وقتی رسیدیم ساناز گفت خیلی کفشهامون گلی شده الان خیلی زشته ، گفتم بیا مهم نیست ، وقتی وارد شدیم ، مدیرکمپ اونجا بود منو که دید بلند شد و اومد جلو ، کلی احوال پرسی مارو به سمت رستوران هدایت کرد ، گفتم اگه امکانش هست غذا رو سفارش بدیم بریم کنار دریا تا حاضر بشه ، گفت می تونم بگم غذا رو توی الاچیق کنار دریا بیارن ، ساناز نگاه کردن و گفت اگه اینجوری باشه عالی میشه ، سوار ماشین شدیم و به سمت دریا رفتیم ، ساحل خیلی خلوت بود ، یه پیرمرد و پیرزن اون دورها داشتن باهم قدم میزدن ، به نظرم خیلی هنر می خواد زن و شوهر توی پیری باهم کنار دریا قدم بزن ، اگه اینجوری بود واقعا دوست داشتم متاهل بشم و آخرش هم پیر بشم ، ساناز گفت بریم شنا کنیم ، گفتم دیوونه شدی میان کت بسته می برنمون زندون ، گفت چرا مگه جرم می کنیم ؟ گفتم بیخیال ، هنوز حرفم تموم نشده بودم که ساناز به سمت دریا دوید ، تا اومدم بخودم بجنبم ساناز ماتوش و روسری شو انداخت روی من و کفشهاشو درآورد و به سمت دریا دوید ، ساناز رفت توی دریا و شروع به شنا کردن شد ، من هم کفش و لباسش رو گذاشتم توی ماشین ، خودم هم رفتم کنار دریا ، ساناز جیغ میزد و هی منو صدا میکرد و می گفت بیا پشیمون میشی ، منم براش دست تکون میدادم ، پیرمرد و پیرزن که متوجه ما شده بودن به سمت ما اومدن ، پیرزن که رسید به من گفت ، چرا تنها گذاشتیش ؟ برو این فرصت رو شاید دیگه پیدا نکنی تا یه خاطره برای خودت بسازی ، گفتم آخه غذا سفارش دادم ، گفت ما اینجا هستیم غذا رو میگیریم تو برو ، من هم با اکراه به سمت ماشین رفتم ، صندوق ماشین رو باز کردم و از توی ساکم مایو رو درآوردم و توی ماشین لباسم رو عوض کردم و رفتم توی آب ، ساناز کمی از ساحل دور شده بود ، شنا کردم تا بهش رسیدم ، گفت فقط محدودیت برای ماست دیگه ؟ گفتم خوش میگذره ؟ گفت بیشتر از اونی که فکر کنی ، اومد به سمت من و آب پاشید به طرفم ، دنبالش کردم ولی فرار کرد ، حسابی داشت بهش خوش می گذشت ، بهم گفت اگه قول بدی همیشه منو بیاری جنگل و دریا حاضرم باهات ازدواج کنم ، گفتم برای اومدن به جنگل و دریا می تونی راننده بگیری ، گفت یعنی داری به خواستگاری من جواب منفی میدی ؟ گفتم باید فکر کنم ، گفت یه هفته فرصت داری فکر کنی ، گفتم بیا برگردیم غذا رو آوردن ، گفت من می خوام بازم شنا کنم دیگه این فرصت رو پیدا نمی کنم ، گفتم آخرین بار کی توی دریا شنا کردی ؟ گفت چند سال پیش قبل از مریضی مامان ، ولی انقدر مامان گفت جلو نرو غرق میشی که کوفتم شد ، گفتم دیگه برگردیم من خیلی گشنه ام ، گفت باشه برگردیم ، توی برگشت ساناز گفت مسابقه بدیم تا ساحل ؟ گفتم باشه ، ساناز با جیغ شروع یه شنا کرد ، منم دنبالش رفتم ، عادت نداشتم که وقتی به کسی داره خوش میگذره ، خوشیش رو خراب کنم ، گذاشتم ساناز برنده بشه ولی کمی سربه سرش گذاشتم تا هیجانش بیشتر بشه ساناز آخرش که عمق آب کم شد شروع به دویدن کرد من هم دنبالش دویدم ولی ساناز زودتر رسید و توی ساحل می پرید بالا و جیغ میزد من بردم من بردم ، پیرزن از توی آلاچیق برام دست تکون داد ، ساناز از صندوق ساکش رو برداشت و رفت توی ماشین لباسش رو عوض کرد ، من هم بعدش لباس پوشیدم و باهم رفتیم به سمت آلاچیق ، پیرزن با لبخند به پیشواز ما اومد گفت بهتون خوش گذشت مادر ، ساناز گفت خیلی ، گفت دیر کردیدن غذاتون سرد شد ما تصمیم گرفتیم غذای شما رو تا سرد نشده بخوریم و براتون یه غذای دیگه سفارش دادیم باید الان برسه ، گفتم کار خوبی کردید ، گفت اگه لطف شما نبود مجبور بودیم غذا رو توی رستوران بخوریم ولی به لطف شما غذا رو کنار دریا توی آلاچیق خوردیم ، گفتم شما چند ساله باهم زندگی می کنید ، گفت دو سال ، گفتم چی ؟ گفت چرا تعجب کردی ؟ ما تازه دوساله که بهم رسیدیم ، گفتم چرا انقدر دیر ؟ گفت مهم اینکه آخرش خوب باشه ، ساناز گفت از کی همو میشناسید ؟ گفت برید تا غذاتون سرد نشده بخورید ، براتون تعریف می کنم

ما رفتیم توی آلاچیق غذا رو آورده بودن ، پیرمرد در حال چرت بعد غذا بود ، پیرزن گفت بعد غذا دست خودش نیست خوابش میبره ، گفتم بزارید راحت باشه ، گفت نه کل خوایش 10 دقیقه است الان بیدار میشه ، پیرزن صداش کرد و پیرمرد بیدار شد ، من و ساناز نشستیم ، به ساناز گفتم بیا آبگوشت بخور ، گفت من گوشت نمی خورم ، گفتم خوب بیا یه کاری می کنیم ، دو تا کاسه هست ، آبگوشت رو تیلیت کن و بخور ، گوشت رو هم بر میدارم می کوبم کوبیده بدون گوشت بخور ، گفت بیمزه نمیشه ، گفتم نه ، ساناز گفت باشه و به سرعت شروع به تیکه کردن نون سنگک شد و ریخت توی کاسه ، منم گوشت رو جدا کردم و گذاشتم توی کاسه و بقیه رو کوبیدم ، تا کار من تموم بشه ، ساناز تیلیتش رو خورده بود و منتظر کوبیده بود ، کوبیده رو گذاشتم وسط ساناز گفت با آبگوشت پیاز می خورن منم بخورم ، گفتم دوست داری بخور ، گفت تو نمی خوری ؟ گفتم بوی پیاز اذیت می کنه ، گفت اگه باهم بخوریم که دیگه مشکلی نیست تازه شمال انقدر رطوبت داره که بوی پیاز معلوم نمیشه ، ساناز پیاز رو خورد کرد و شروع بخوردن کرد ، انقدر با اشتها می خورد که من ترجیح دادم بجای کوبیده کشگ بادمجون رو بخورم و همه کوبیده رو بزارم ساناز بخوره ، ساناز گفت چرا تو نمی خوری ؟ گفتم تو خیلی وقته نخوردی بهت مزه کرده بخور ، گفت آره خیلی خوبه ، غذامون که تموم شد از آلاچیق اومدم پایین تا کنار دریا یه سیگار بکشم ، پیرزن همراه من اومد و ازم یه سیگار گرفت ، سیگار رو روشن کرد و گفت چند وقته باهم هستید ؟ گفتم داستانش طولانیه ، گفت دوسش داری ؟ گفتم نمی دونم ، گفت ولی اون باهات خیلی خوشحاله ، گفتم این خوشحالی بخاطر حضور من نیست داره از تنش های زندگی خالی میشه ، گفت ولی نگاهش رو من میشناسم ، ما بعد از 50 سال بهم رسیدیم ، اون همون نگاهی رو داره که من دارم ، گفتم شما چرا انقدر دیر بهم رسیدید ، گفت تقصیر پدرم بود ، حاضر نشد منو به اون بده ، اون موقع اصلا اجازه نمیدادن دختر و پسر همو ببینن ، ماهم چون دختر پسرخاله دختر خاله بودیم باهم بزرگ شده بودیم می خواستیم ازدواج کنیم ولی پدرم قبول نکرد و ما 50 سال منتظر موندیم ، گفتم توی این مدت باهم ارتباط داشتید ؟ گفت دورادور ، چون فامیل بودیم ، گفتم الان خوشبختی ؟ گفت آره خوشبختی یه احساسه ربطی به زمان نداره ولی اگه توی زمان درست اتفاق بیفته یه معجزه است ، گفتم به معجزه اعتقاد داری ؟ گفت آره ولی عمر معجزه بستگی به زن و مرد داره ، اگه هنرش رو داشته باشن می تونن عمرش رو طولانی کنن و اگه نداشته باشن میشن اکثر زن و شوهر هایی که می بینی یا یه مرگ تدریجی ، یا جنگ همیشگی ، یا بی تفاوتی ابدی ، گفتم شما الان چطورید ؟ گفت ما برای لحظه هایی که معلوم نیست چقدر ادامه داشتن باشن می جنگیم ، برای لحظه هاش ارزش قائلیم ، ما هر روز که از خواب بیدار میشیم می دونیم شاید فردایی نباشه و این رو با تک تک اعضای بدنمون حس می کنیم گفتم اگه همون زمان بهم میرسیدید هم همین طور میشد ؟ گفت نمی دونم ولی توی تمام لحظات این دوسال ما برای خودمون خاطرات 50 سالی که باهم نبودیم رو ساختیم ، توی این دوسال باهم بیشتر از تموم اون 50 سال و 50 سالهایی که زن و شوهر ها باهم زندگی می کنن مسافرت رفتیم ، پارک رفتیم ، سینما رفتیم و بهم گفتیم چقدر همو دوست داریم ، من با حرفهای پیرزن رفتم توی فکر ، پیرزن داشت از من دور میشد و گفت من نگاه اون رو میشناسم نا امیدش نکن

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 18:58

صفحه بندی