وقتی بخودم اومدم توی یه کشتی بودم ، توی کشتی کسی نبود و کشتی توی دریا در حال حرکت بود ، شروع به گشتن توی کشتی کردم دنبال یه آدم می گشتم ولی بهر طرف که می رفتم کسی نبود ، نگران شدم که کشتی بدون ناخدا کجا میره ، به دریا نگاه کردم اطرافم پر بود از کشتی هایی که داشتن حرکت می کردن و بعضی ها ایستاده بودن ، هرچقدر نگاه میکردم نمی تونستم توی کشتی های دیگه هم آدمی ببینم ، رفتم توی کابین کنترل کشتی ، اونجا یه نقشه دیدم ، سعی کردم نقشه رو بخونم ولی هیچ چیزی توی نقشه ننوشته بود ، سراغ رهیاب کشتی رفتم تا متوجه مسیر حرکت بشم ولی توی رهیاب هم نتونستم بفهمم کجام ، یه سیستم تماس توی کابین بود ، گوشی رو برداشتم و گفتم کسی صدای منو میشنوه ؟ بعد از چند لحظه یه صدا شندیم که
گفت ، بله چی سوالی دارید ؟
گفتم کجا هستم ؟
صدا جواب داد توی جاده انتقال ،
پرسدم انتقال به کجا ؟
گفت به مرحله بعد
پرسیدم یعنی مردم ؟
جواب داد هنوز نه
گفتم کی داره کشتی رو هدایت می کنه ؟
جواب داد خودت داری کشتی رو هدایت می کنی
گفتم من که بلد نیستم چه جوری باید هدایتش کنم ؟
گفت متوجه میشی
گفتم این کشتی های اطراف من چی ؟ اونها رو کی هدایت می کنه ؟ من کسی رو توی کشتی ها نمی بینم
گفت اونها رو هم تو هدایت می کنی
گفتم من اینجا هستم چطور می تونم اونها رو هدایتم کنم ؟ اینها دارن بسمت هم میرن ، هر لحظه احتمال برخورد باهم دارن
گفت خودت باید راهی براش پیدا کنی و قطع کرد
توی کابین نشستم روی صندلی ناخدا ، کلافه و بلاتکلیف به رادار و نقشه نگاه کردم ، راهی برام نمونده بود باید کاری میکردم سکان رو گرفتم و نمی دونستم به کدوم طرف باید برم ، پیش خودم گفتم من این کشتی رو هم بتونم به یه ساحل برسونم کافیه ، بقیه کشتی ها هرچی خواست بشه ، نقشه رو نگاه کردم شمال و جنوب رو با قطب نما تنظیم کردم ، داشتم توی مسیر جنوب حرکت می کردم ، از جنوب خوشم نیومد ، تصمیم گرفتم به سمت شمال برم ، مسیر کشتی رو به سمت شمال برگردوندم و سرعت کشتی رو زیاد کردم ، می خواستم تا جایی که امکان داره از کشتی های دیگه فاصله بگیرم ، وقتی توی مسیر شمال قرار گرفتم ، کشتی های دیگه رو نگاه کردم ، داشتم ازشون فاصله می گرفتم کشتی های دیگه بلاتکلیف بودن چندتاشون هم داشتن بسمت هم میرفتن و احتمال داشت تصادف کنن ، ولی اهمیتی برای من نداشت با سرعت از اون محدوده فاصله گرفتم ، بعد از کلی حرکت از دور یه خشکی دیدم ، خوشحال بودم که می تونستم از کشتی پیاده بشم ، سرعتم رو بیشتر کردم تا زودتر خلاص بشم ، ولی یه دفعه دریا طوفانی شد و موج های سنگین شروع به خوردن کشتی کرد ، سعی کردم کشتی رو توی مسیر خشکی نگه دارم ولی امواج و طوفان بقدری شدید بود که هرچقدر سعی می کردم توی مسیر خشکی باشم از خشکی دور میشدم ، کشتی هم با موج های دریا بالا و پایین می رفت ، دیگه کاری از دستم برنمی اومد ، سکان رو ول کردم و کلافه نشستم روی صندلی ، کشتی همینجوری بالا و پایین می رفت و صدای خوردن موج ها به کشتی وحشتناک تر میشد ، رفتم یه گوشه از کابین کز کردم و نشستم و منتظرسرنوشتم شدم ، بعد از چند ساعت که نمی دونم چقدر بود احساس کردم کشتی از حرکت ایستاده ، بلند شدم یه نگاهی به اطرافم کردم ، اطرافم همه اون کشتی هایی که ازشون فاصله گرفته بودم پر بود ولی کشتی ها بجز چندتاشون بقیه بهم خورده بودن و شکسته شده بودن و در حال غرق شدن بودن ، صحنه وحشتناکی بود ، گوشی زنگ زد ، برداشتم ، صدا گفت شما آماده لایق انتقال نیستید و قطع شد
چشمامو باز کردم ساناز رو دیدم بالای سرم بود ، وقتی دید چشمام باز شده با صدای گرفته گفت آخرش برگشتی ؟ گفتم کجا هستم ؟ گفت خونه خودت ، گفتم چی شده ؟ گفت یادت نمیاد ؟ سرم درد می کرد نمی تونستم تمرکز کنم ، گفتم بقیه کشتی ها همه داغون شدن ، باید هدایتشون می کردم تقصیر من بود ، من لیاقتش رو نداشتم ، ساناز داشت اشک می ریخت گفت آره همه کشتی ها داغون شدن فقط کشتی تو بدون ناخدا سالم مونده بود ، گفتم چطور گفت یادت نمیاد توی اتوبوس بودی ؟ کمی فکر کردم یادم اومد ، گفت چرا ، چی شد ؟ گفت تصادف سختی کردید ، اکثر مسافرها بشدت زخمی و مجروح شدن ، فقط تو بجز چندتا خراش سالم موندی ولی بیهوش ، تو بدنت سالم بود ولی رفتی توی کما ، گفتم چند روزه ؟ گفت ده روز ، گفتم چرا بیمارستان نیستم ؟ گفت توی بیمارستان اجازه نمیدادن کسی همراهت باشه ، یاسر قبول نکرد ، گفت یا من هم هستم یا نمیزارم تنها بمونه ، توی بیمارستان با همه دعوا کرد و گفت اجازه نمیدم تنها بمونه ، تورو آورد خونه ، گفتم مادرم چی ؟ اون کجاست ؟ ساناز گفت یاسر به مادرت گفت یه سفرکاری برات پیش اومده و رفتی ماموریت ، مادرت هرچقدر گفت چرا بیخبر رفتی و چرا موبایلت رو جواب نمیدی ؟ یاسر گفت اونجا موبایل آنتن نمیده و بهش قول داد اگه تا دوهفته کارت تموم نشد خودش مادرت رو بیاره پیش تو ، به گوشه اتاق نگاه کردم ، پسرک داشت ازپنجره به بیرون نگاه می کرد
به ساناز گفتم تو اینجا چیکار می کنی ؟ گفت یاسر خیلی خسته شده بود به اصرار من رفته کمی استراحت کنه ، گفتم می تونم بلند شدم ؟ گفت نمی دونم اگه ضعیف نشده باشی ، سعی کردم بلند شم ، سخت بود ولی تونستم بشینم ، ساناز حرف نمیزد سرخودش رو به جمع جور کردن گرم کرده بود ، چند دقیقه بعد سرو کله یاسر پیدا شد ، وقتی منو دید گفت برگشتی ؟ گفتم آره انگار ، گفت تصادف بدی بود ، گفتم تصادف هم قسمتی از زندگیه ، گفت احتمال داشت برنگردی ، گفتم برنگشتن هم واقعیتیه ، گفت گفتنش راحته ولی برای اطرافیان سخته ، شاهرخ یادت نیست ؟ گفتم اطرافیان هم چند وقت بی تابی می کنن و با واقعیت کنار میان ، مگه ما چند وقت بعد مرگ شاهرخ چیکار کردیم ؟ گفت ولی اولش خیلی سخت بود ، گفتم این سختی هم میگذره ، گفت ساناز توی این مدت تنهات نذاشت ، از لحظه ای که فهمید تا امروز بالا سرت بود ، همش باهات حرف میزد بیشتر از گذشته و اون محل قدیمی ، یه بار که حواسش به حضور من نبود گفت انقدر معرفت نداشتی که بهم بگی از دوباره دیدم خوشحال شدی ، گفتم لازم نبود به ساناز بگی درست نبود اون بیاد ، گفت خودش خواست، گفتم خوب میومد سر میزد یه پرستار می گرفتی الان میدونی منو چقدر بهش بدهکار کردی ؟ چطور باید جبران کنم ؟ گفت به من هم انقدر بدهکار هستی ؟ گفتم نخیر از تو طلبکار هم هستم ، مگه چیکار کردی ؟ از تنهایی خودت ترسیدی ، گفت حقش بود بالش رو میذاشتم روی سرت کارت رو تموم می کردم ، گفتم فرصت رو از دست دادی ، ساکت شد و گفت خیلی ترسیدم ، از ترس تنهایی شبها خوابم نمیبرد ، گفتم بیخیال یه روز این اتفاق می افته دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره ، گفت سن که بالا میره همراش آمادگی از دست دادن بیشتر میشه ولی توی این سن و سال واقعا آمادگی نیست ، گفتم ما برای هرکسی که بیشتر ناراحت میشیم واقعیتش نیاز خودمون به اون آدم بیشتره ، اگه یه روز کسی مرد و زیاد ناراحت نشدی و یا زود یادت رفت بدون که بهش نیازی توی زندگی نداشتی ولی اگه برای کسی خیلی ناراحت شدی و فراموشش نکردی بدون که تو زندگی خیلی بهش نیاز داشتی ، واقعیتش اینکه ما با از دست دادن عزیزهامون برای تنهایی خودمون عزاداری میکنیم نه برای اون کسی که مرده ، یاسر حرف رو عوض کرد و گفت ناهید هم خیلی نگران بود ، گفت هروقت بهوش اومدی بهش خبر بدم ، گفتم فعلا چیزی نگو ، گفت این کار درستی نیست که آدم ها رو توی نگرانی نگهداری ، گفتم اول باید به مادرم سر بزنم ، گفت اون که کاری نداره یه خبر بهش بده ، گفتم باشه
ساناز اومد توی اتاق گفت اگه کاری نداری من برم یه سر شرکت ، یاسر از اتاق رفت بیرون ، به ساناز گفتم بشین ، ساناز نشست ، گفتم یاسر گفت که خیلی خسته شدی و توی این مدت خیلی زحمت کشیدی ، ساناز گفت توی این مدت که ازهم خبر نداشتیم به اون روزهای قدیم خیلی فکر می کردم ، نمی دونم چرا ، با وجود اینکه از اون زمان خیلی وقته که گذشته و من خاطرات ریز و درشت زیادی داشتم ولی هروقت تنها میشدم خاطرات دوران کودکی برام خیلی پررنگ تر از خاطرات بعدی بود ، یادته توی اون پارک اولین بار باهم قدم زدیم ، بارها و بارها توی خواب اون صحنه رو میدیدم شب قبل تصادف من خوابت رو دیدم ، توی خواب بهم گفتی دوست داشتن رو باید زندگی کرد شاید دوست داشتن واقعی توی رفتن باشه نه موندی ، صبح همش درگیر این حرفت بودم ، زنگ زدم باهات صحبت کنم ، وقتی جواب تلفن هامو ندادی کلافه شدم زنگ زدم دفتر که گفتم تصادف کردی گفتم ساناز توی هر دوره از سن جنس دوست داشتن و گفتنش فرق داره ، توی دوران کودکی خیلی راحت جمله دوست داشتن به زبون میاد چون اون دوره دوست داشتن توی اولویت یه بچه است و هیچ حساب و کتابی نداره ، دنیا رو سخت نمیگیره ، به تفاوت ها فکر نمی کنه به فرهنگ ها کاری نداره ولی وقتی سن میره بالا واقعا گفتن دوست داشتن جسارت میخواد مخصوصا وقتی که از حس طرف مقابل بخودت مطمن نباشی ، ساناز گفت تو از حس من بخودت اطمینان نداری ؟ گفتم من جسارتی برام نمونده ، من دوست داشتن رو از دور بلدم ، من می تونم سالها از دور دوست داشته باشم طوریکه هیچ کس دیگه ای انقدر دوست نداشته باشه ولی من آدم نزدیک نیستم گفت نمی فهمم چی می گی ، گفتم من دوست داشتن رو زندگی می کنم ساناز گفت ادامه نده ، نمی خوام الان حرف دیگه ای بشنوم منم از دور دوست داشتن رو بلدم زندگی کنم کسی از آینده خبر نداره شاید روزهای بهتری توی راه باشه ، گفت من دیگه برم خیلی از کار عقب افتاده دارم ، گفتم بابت همه زحماتت ممنون ، ساناز خندید و گفت باید جبران کنی تا جایی که می دونم سخت زیر بار دین کسی می مونی ، من رفتم کاری داشتی زنگ بزن وقتی داشت از اتاق بیرون می رفت دیدم که پسر بچه هم داره دنبال ساناز میره ، پسربچه برگشت و دستی برام تکون داد و مانتوی ساناز رو گرفت و همراش رفت
ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 158