تصمیم گرفتم 5شنبه و جمعه رو از تهران بیرون برم و این همه تنش هایی که طی هفته داشتم فرار کنم ، خیلی وقت بود تنها سفر نکرده بودم ، 5شنبه صبح زود ساک دستی که برای سفرهای کوتاه مدت داشتم رو آماده کردم و بدون خبر به کسی سوار ماشین شدم و راه افتادم ، هنوز تهران از خواب بیدار نشده بود ، تهران وقتی خواب هستش خیلی دوست داشتنی میشه ، خیابون ها فرصت نفس کشیدن و خود نمایی پیدا می کنن ، ما به تهران خیلی ظلم کردیم ، تهران ظرفیت انقدر ماشین و آدم رو نداشت ، ما تهران رو با ساختن ساختمانهای زیاد از شرق رسیده به جاجرود و رودهن ، از غرب رسیده به نیمه های جاده کرج و از شمال بن بست کوه های شمال تهران و از جنوب همچنان در حال تاخت و تاز به اسارت گرفتیم و بعد از افسار کردن شهر تهران ، موقع خفه کردنش رسید ، با آلودگی های صوتی ، ناهنجاری های رفتاری و آلودگی هوا تهران رو خفه کردیم ، این روزها تهران به مرز جنون رسیده تهران عصبانی از این همه ناملایمت ها سر به ناسازگاری گذاشته ، تهران روزانه در خیابون هاش با تصادف ها کلی آدم رو یا میکشه یا ناقص می کنه ، تهران داره انتقام خودش رو برای آلودگی ها از ساکنینش می گیره ، کافی بود سری به بیمارستان ها بزنید تا متوجه این همه مریضی و آمار مشکلات بشید و در نهایت در مرده شور خانه بهشت زهرا جمع بندی عصبانیت و انتقام تهران از ساکنینش رو می ببینید ، تهران دوست نداشت که توی چهار راه هاش بچه های کار مشغول به گدایی باشن ، تهران دوست نداشت که زیر پل هاش معتاد هایی که از همه جا رونده شدن با امید آخرین لجظه زندگی بیشترین تزریق رو به خودشون داشته باشن ، تهران دوست نداشت که کارگرهاش از کله صبح سر خیابون ها منتظر کار بمونن و ظهر با دست خالی و شرمنده به خونه برگردن ، تهران دوست نداشت انقدر قیمت زمین و خونه هاش بالابره که حتی خودش هم توان خریدش رو نداشته باشه ، تهران خسته بود خسته
باید برای چند روز هم که میشد تهران رو از وجود خودم خالی می کردم تا به سهم خودم فرصت نفس کشیدن بهش بدم ، به درجه بنزین نگاه کردم می بایست توی اولین پمپ بنزین ترمز میزدم ، مسیرم رو عوض کردم و وارد پمپ بنزین شدم ، پیاده شدم تا باک بنزین رو پر کنم وقتی برگشتم دیدم پسری توی ماشین نشسته ، با تعجب بهش نگاه کردم ، پرسیدم توی ماشین من چیکار می کنی ؟ گفت منو نمیشناسی ؟ گفتم نه سریع پیاده شو برو پیش خانواده ات ، گفت بابا چرا قاطی می کنی توی آسانسور منو یادت نیست ؟ گفتم از ماشین پیاده شو ، با ناراحتی از ماشین پیاده شد ، موقع پیاده شدن گفت حداقل به ساناز زنگ بزن باهات بیاد ، تنها نرو ، وقتی پسر پیاده شد من سریع از ماشین پیاده شدم تا ببینم ساناز رو از کجا میشناسه ولی پسر رفته بود
ساعت 5 صبح بود نمی شد به ساناز زنگ بزنم ، این موقع صبح زنگ بزنم چی بگم ، گوشی رو برداشتم و یه پیام به ساناز دادم ، نوشتم می خوام از تهران برم بیرون اگه دوست داری بیام دنبالت باهم بریم ، چند دقیقه ای منتظر جواب شدم ولی جواب نداد ، راه افتادم توی اتوبان صدر به سمت جاده فیروزکوه از روی پل صدر با سرعت 60 کیلومتر در ساعت ، واقعا وقتی خیابون ها خلوت هستش چرا نباید سرعت بیشتر داشت ؟ وقتی که توی روز روی پل نمیشه بیشتر از 40 کیلومتر در ساعت رفت و توی ترافیک گیر می کنیم در ساعت خلوت چرا نباید بتونیم تلافی کنیم ؟ بلوتوس رو روشن کردم و به سیستم صوتی ماشین متصلش کردم و آهنگی که دوست داشتم رو گذاشتم
ما ظاهراً رفیقان بس نارفیق بودیم
هر پشت اعتمادی زخمی به خنجر کردیم
زخمی به خنجر کردیم
هر سینه رفیقی با تیغ کین دریدیم
خودکرده ها چه آسان نسبت به داور کردیم
نسبت به داور کردیم
هر جایی هوس را تا خواهشی برآریم
اسکندرانه مُلکی صحرای محشر کردیم
با زورقی شکسته پارو به آب دادیم
چشمان مادران را دریای احمر کردیم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتی
در خاطری شکسته اسمی که از بر کردیم.........
مروری به خاطراتم کردم ، چرا انقدر بین اون دوست های قدیمی این روزها فاصله افتاده بود ؟ چرا دیگه خبری از اون روزها که اگه یه روز از هم بیخبر بودیم سریع سراغ همدیگه میرفتیم نبود ؟ واقعا ما ظاهرا" رفیق بودیم و حالا مانده بر جا با مشتی خاطرات ..... ؟ توی این فکر ها بودم که صدای موبایلم بلند شد و صدای آهنگ رو قطع کرد و منو از حال و هوای قدیم بیرون آورد ، صدای خواب آلود ساناز پشت خط بود ، گفت اتفاقی افتاده ؟ گفتم نه داشتم از تهران میزدم بیرون یاد تو افتادم گفتم شاید دلت بخواد بیایی ، گفت الان ساعت 5 و ربع صبح ؟ داری کجا میری ؟ گفتم جای خاصی مد نظرم نیست ولی الان به سمت شمالم ، گفت کی بر میگردی ؟ گفتم برنامه خاصی ندارم ، مکثی کرد و گفت چقدر فرصت دارم که آماده بشم ؟ گفتم عجله نکن میام در خونه هر وقت حاضر شدی بیا پایین ، از روی پل خروجی اول خارج شدم و به سمت خونه ساناز مسیرم رو عوض کردم ، وقتی تهران خلوت باشه میشه از این سر شهر تا اون سر شهر رو یکربع رفت ، رسیدم جلوی خونه ساناز ساعت 5 و 40 دقیقه بود ساناز دم در منتظر بود وقتی ساناز رو دیدم شوکه شدم ، ساناز همون لباس هایی تنش بود که اون روز توی پارک باهم بودیم بعد از اون همه سال هنوز جزئیات لباس هایی که توی پارک پوشیده بود رو فراموش نکرده بودم ، یه آدیداس سفید با یه مانتوی مشکی و یه شلوار لی با شال سفید ، چند دقیقه ای مبهوت به ساناز نگاه می کردم ، ساناز که متوجه بهت من شده بود گفت نمی خوای ساکم رو ازم بگیری ؟ رفتم جلو و ساک رو از ساناز گرفتم ، گفتم چقدر زود حاضر شدی ؟ گفت زمان برای من از اون روز توی پارک تا امروز متوقف بوده ، ساکش رو گذاشتم توی ماشین و در ماشین رو براش باز کردم تا سوار ماشین بشه ، وقتی سوار ماشین شدم توی آینه رو نگاه کردم دیدم پسر وسط خیابون داره برام دست تکون میده ، به مسیرم ادامه دادم ، ساناز مشغول جابجا شدن توی ماشین بود ، من آهنگ رو عوض کردم
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشـه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه،چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غـزل ها بمیـرد
گروهی بر آنند کاین مرغ شیـدا
کـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـرد
شـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـد
که از مـرگ غافـل شـود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویـی به صـحرا بمیرد
چو روزی ز آغـوش دریا برآمـد
شبـی هم در آغـوش دریا بمیرد
ساناز دیگه جابجا شده بود گفت الان داریم کجا میریم ؟ گفتم جنگل ، دریا گفت خیلی وقتکه جنگل نرفتم ، گفت چی شد یاد من افتادی ، از آخرین باری که دیدمت منتظر تماست بودم ، گفتم انگار یادت رفته دفعه آخر موقع پیاده شدن گفتی تماس میگیری ، گفت آره من گفتم ولی منتظر تماست بودم ، گفتم چطور ؟ گفت هیچ وقت یاد نگرفتی که به غرور یه دختر احترام بزاری ، درسته که من گفتم باهات تماس میگیریم ، ولی تو باید تماس می گرفتی ، داشتم از تهران خارج میشدم و همراه خودم یکی دیگه از آدم های طلبکار رو از تهران خارج می کردم که شاید تهران بتونه نفس بیشتری بکشه ، تهران چقدر نیاز داشت که طلبکارها بیشتر و بیشتر ازش خارج بشن ، برگشتم و به صورت ساناز نگاه کردم ، دیگه حرف نمیزد و داشت به خیابون و ماشین ها نگاه میکرد ، متوجه نگاه من به خودش شد و گفت تو کاری جز نگاه کردن هم بلدی ؟ گفتم مثلا چه کاری ؟ گفت مثلا برام از قدیم ها تعریف کنی ، از اون روزهای قدیم توی پشت بوم ، گفتم اون موقع ها من تک بعدی به دنیا و اطرافم نگاه میکردم ولی این روزها من دیگه نگاه نمی کنم منتظر نگاه دنیا به خودم هستم ، اون موقع من برای خودم تصمیم می گرفتم ولی این روزها دنیا برای من تصمیم می گیره ، اون روزها یه دختر رو می شناختم که دنیاش با دنیای من مو نمیزد ولی این روزها دنیای من توی دنیای دختر گم شده .....
ساناز گفت چی باعث شده که انقدر بیرحم شدی ؟ گفتم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام که شرکت شما منو تصادفی بعد از این همه سال پیدا کرده ، خنده ای کرد و گفت آفرین به تو ، دیگه با چه چیزهایی نتونستی کنار بیایی ؟ گفتم متوجه منظورت نمیشم ، گفت کمی فکر کن شاید به موضوع های دیگه ای هم شک کردی ، گفتم مثلا چی ؟ گفت توی دوسال گذشته چندتا پروژه انجام دادی ؟ گفتم آمار ندارم ، گفت نسبت به سالهای قبل بیشتر نشده ؟ گفتم چرا خوب ، گفت چرا ؟ گفتم دوست ها لطف دارن و منو برای کارها معرفی می کنن ، گفت یعنی قبلا لطف نداشتن و الان پیدا کردن ؟ گفتم منظورت چیه ؟ گفت برام جالبه که وقتی درآمدت اضافه شده به چیزی شک نکردی ولی به دیدن من شک کردی ؟ مکثی روی حرفهاش کردم و حرفی نزدم ، ساناز گفت بله این درسته که تو تصادفی به شرکت ما معرفی نشدی ، من الان بیشتر از دوساله که تورو پیدا کردم ، وقتی ساناز داشت این حرفها رو میزد حرفهای ناهید توی گوشم می پیچید:
" از کجا می دونی که اون تو رو پیدا نکرده ؟ از کجا معلومه که این رفتن تو به شرکت اونها برنامه ریزی شده نبوده ؟ انقدر ساده نباش ، مگه میشه یکدفعه یه کار بهت پیشنهاد بشه و بری اونجا و ساناز رو ببینی"
ماشین رو توی اولین پارکینگ جاده ای کنار زدم و مبهوت به ساناز نگاه کردم ، ساناز گفتم دوسال پیش توی زمانی که خیلی احساس تنهایی می کردم توی اینترنت دنبالت گشتم ، خودم با اسم و فامیل واقعی اکانتی درست نکرده بودم که قابل ردیابی باشه بخاطر همین اگه هم دنبال من می گشتی پیدام نمیکردی نه تو و نه هیچ کس دیگه ، ولی پیدا کردن تو کار سختی نبود و خیلی راحت میشد فهمید که کجا هستی و داری چیکار می کردی ، بعد از اینکه تو رو پیدا کردم مدتی صفحاتت رو پیگیری می کردم و سایت شرکتتون رو هم پیدا کردم ، توی یه جلسه ای که با یکی از دوستان داشتم که پروژه شون به مشکل برخورد کرده بود دنبال یه مشاور بودن که من اونجا شمارو معرفی کردم ، بعدا اونها از من بابت معرفی شما تشکر کردن و اینجوری شد که من چندتا پروژه بهتون معرفی کردم ، بعد ساناز رو به من کرد و گفت کاری بدی کردم ؟
نمی تونستم بگم که کار بدی کرده بود برای من توی این مدت سود و کار بهمراه داشت ولی اینکه چرا از روز اول خودش رو معرفی نکرده بود و چرا بعد از دوسال اونهم بیخبر منو درگیر کار خودشون کرده بودن برام جای ناراحتی داشت ، احساس بازی خوردن داشتم ، ساناز از ماشین پیاده شده بود و داشت با موبایلش صحبت میکرد ، چقدر این دختر با اون دختر توی پارک فرق داشت بزرگ و پیچیده شده بود ، شاید از خود من هم پیچیده تر ، توی اون تابستون که منو ساناز باهم قول قرار میزاشتیم اگه می دونستیم که تقدیر توی سرنوشت ما چی نوشته و چقدر مسیر زندگی هامون از هم فاصله میگیره توی رویا سیر نمی کردیم ، البته رویای لذت بخشی بود که باعث خلق بهترین لحظات زندگی من شده بود ، کیفیت لذت از لحظات زندگی در دوران کودکی خیلی پررنگ تر و بالاتر هستش ، هرچقدر درجه خلوص بیشتر باشه لحظات ناب زندگی تاثیر گذاری بیشتری در ذهن آدم ها داره ، بطوریکه خاطرات خوش دوران بچگی همیشه از لذت بخش ترین لحظات زندگی آدم ها میشه که با یادآوری اون خاطرات لبخند رضایت بر لب می شینه ، بارها شده که چشم هامو بستم و به یاد لحظات شیرین دوران کودکی از زندگی پر هیاهو و پیچیده این روزها فاصله گرفتم و به یاد لحظاتی که مادرم برام قصه شنل قرمزی رو که گرفتار گرگ توی جنگل شده بود رو تعریف می کرد و من خودم در قامت یک قهرمان که شنل قرمزی رو از دست گرگ نجات میدادم تصور می کردم و وقتی وسط قصه وارد می شدم و برای مادرم از شجاعت خودم برای آزاد کردن شنل قرمزی از دست گرگ بدجنس تعریف می کردم ، مادرم منو با عشث بغل می کرد و بابت این همه شجاعت قربون صدقه من می رفت ، اون حس قهرمانی برای من از بهترین لحظات زندگی بود که بعدها هرگز اون حس تکرار نشد .
صدای در ماشین منو از دنیای خاطراتم جدا کرد ، ساناز سوار ماشین شد و گفت ببین من اگه هر کاری کردم بخاطر علاقه ام به تو بوده ، نه اینکه تو فکر کنی خیلی جذابیت داری بخاطر اون خاطرات لعنتی که توی ذهن من حک شده یا اون حس قوی که از گذشته در وجود من مونده ، توی تمام این سالها نتونستم فراموشت کنم ، توی بهترین لحظات زندگی همیشه تو رو در کنار خودم حس می کردم ، البته نمی دونم چرا توی تمام خاطرات و احساساتم قیافه تو همون بچه ای هست که توی پارک با من قدم میزد و هیچ وقت بزرگ و یا عوض نمیشه ، حتی بعد از اینکه تو رو پیدا کردم و توی این مدت بارها دیدمت ، هنوز توی خاطراتم با همون قیافه و سن تورو تصور می کنم ، بارها شده که توی خواب عروسی خودمون رو دیدم ولی تو هیچ وقت بزرگ نشدی و الان دارم علتش رو می فهمم تو واقعا بزرگ نشدی ، من هرگز نتونستم فراموشت کنم لعنتی می فهمی ولی نمی دونم تو چرا متوجه این موضوع نمیشی و در ادامه اشک از چشمان ساناز سرازیر شد و نتونست حرف بزنه
حرفی نزدم و ماشین رو راه انداختم ، داشتم به حرفهای ساناز فکر می کردم ، واقعا ساناز منو همون قدری که می گفت دوست داشت یا این حرفها هم یه بازی جدید بود ؟ شاید داشت منو تحت تاثیر قرار میداد ، دیگه قدرت تشخیصی که همیشه بهش می نازیدم وجود نداشت و حسابی سردرگم بودم ، آهنگی که داشت بخش میشد حواسم رو به خودش گرفت
کاشکی دلم غصه ی پنهون نداشت خونه غم حیات و ایون نداشت
پر میکشید خنده روی لبانم ابر چشام یه قطره بارون نداشت
چی میشه گفت به این دل دیونه هر چی میگم باز میگیره بهونه
نمی خواستم ادامه سفرمون حال و هوای غم داشته باشه ، رو به ساناز کردم و گفتم می خوای برای این سفر گذشته رو کنار بزاریم و تصور کنیم که تازه باهم آشنا شدیم ؟ ساناز نگاهی بهم کرد و گفت هرچی تو بگی ، این جمله هرچی تو بگی چقدر لذت بخش بود ، گفتم داریم می رسیم به فیروزکوه ، از گدوک که سرازیر بشیم پل ورسک هستش که دیگه جنگل ها شروع میشه ، می خوای بریم وسط جنگل؟ ساناز گفت بریم ، از ساناز پرسیدم یاسر رو یادته ؟ گفت باز داری برمیگردی به گذشته ، مگه قرار نبود تازه باهم آشنا شده باشیم ؟ گفتم آخه اگه گذشته رو بزاریم کنار حرف پیدا کردن خیلی کار سختی میشه ، گفت بزار من سوال کنم ، توی این مدت عاشق کسی شدی ؟ سوال انقدر بی مقدمه بود که نتونستم جواب بدم ، ساکت شدم ، ساناز وقتی دید ساکت شدم گفت ، چرا ساکت شدی ؟ گفتم نه ، گفت یعنی توی این همه سال با هیچ کس رابطه جدی نداشتی ؟ گفتم نه ، گفت دروغ می گی ، گفتم نه ، گفت مگه میشه ؟ گفتم انقدر درگیر کار بودم که فرصت نداشتم ، گفت بزار سوالم رو یه جور دیگه بپرسم ، با چند نفر مسافرت رفتی ؟ گفتم مسافرت دو نفری ؟ گفت آره ، گفتم نداشتم ، گفت چند نفری چی ؟ گفتم چند تا سفر با یاسر رفتیم ، گفت یعنی یاسر با دو نفر اومد یا اینکه یاسر با دوستش اومد و تو هم با دوست خودت ؟ گفتم یاسر با دو نفر اومد من دوستی نداشتم که با خودم ببرم ، ساناز ساکت شد ، داشتم فکر می کردم چرا من عاشق نشده بودم ؟ یاد اون سفری افتادم که با یاسر رفته بودیم یه دختری که دوست دوست یاسر بود رفته بودیم کیش ، چه سفر خوبی بود ، چقدر دختر خوبی بود خیلی خوش گذشت ، یادمه که بعد از اون سفر دختر چند بار تماس گرفت و پیام داد ولی من جواب ندادم ، واقعا چرا من عاشق نشده بودم ؟ عشق رو که بزور نمیشه آورد باید خودش بیاد ، ساناز پرسید تو واقعا کسی توی زندگیت نیست ؟ کسی رو دوست نداری ؟ دیگه احساس کردم اگه بگم نه خیلی برام گرون تموم میشه و ساناز فکر می کنه من خیلی بی عرضه هستم ، گفتم اینجوری هم که تو فکر می کنی نیست ، خیلی هم تنها نبودم ، ولی واقعیتش چیز دیگه ای بود من خیلی تنها بودم ، ساناز گفت خوب تعریف کن ببینم کی بوده و تا کجا پیش رفتی ؟ توی ذهنم دنبال کسی گشتم که بتونم برای ساناز تعریف کنم ، تنها کسی که توی ذهنم اومد و می تونستم درباره اش حرف بزنم ناهید بود ، من فقط با ناهید راحت بودم و حرف میزدم ، راستی ناهید کجای زندگی من بود ؟ من کجای زندگی ناهید بودم ؟ برای ساناز از ناهید حرف زدم ، از بعد از ظهرهایی که به دفتر ناهید می رفتم و ناهید برام قهوه درست می کرد و براش از مشکلاتم حرف می زدم و ناهید با علاقه به حرفهای من گوش میداد و کمکم می کرد ، ناهید بهترین دوست من بود ، راستی چرا تا حالا به این موضوع اینجوری فکر نکرده بودم ؟ چرا هیچ وقت از ناهید بخاطر این همه محبتی که داشت تشکر نکرده بودم ؟ ساناز پرسید ناهید رو دوست داری ؟ سوال خوبی بود من ناهید رو دوست دارم ؟ وقتی به این سوال فکر کردم متوجه شدم که بعد از ناهید من با هیچ کسی ارتباط برقرار نکرده بودم ، آیا من ناهید رو دوست داشتم ؟ اصلا ناهید چی ؟ اون منو دوست داشت ؟
از گردنه گدوک سرازیر شده بودیم و دیگه داشتیم به پل ورسک نزدیک می شدیم ، حرف رو عوض کردم و به ساناز گفتم اون پل ورسک رو نگاه کن ، ساناز برگشت تا بتونه بهتر پل رو ببینه ، گفت چقدر پل قشنگیه ، گفتم توی دوره رضاشاه درست شده ، وقتی که پل کارش تموم میشه ، رضا شاه به مهندسش می گه با زن و بچه اش بره زیر پل واسته تا قطار از روی پل بگذره و مهندس این کار رو می کنه ، ساناز گفت چقدر رضاشاه ظالم بوده ، من جواب ندادم ساناز گفت تو اگه بودی اینکارو می کردی ؟ گفتم چه کاری ؟ اینکه بری زیر پل با زن و بچه ات واستی ؟ گفتم آره خوب چون زن و بچه ندارم ، خندید گفت حالا فکر کن داری ؟ گفتم تا زنم کی باشه ، گفت چه فرقی می کنه فکر کن ناهید ، گفتم خودم حاضرم واستم ولی حاضر نمیشدم که ناهید هم واسته ، گفت چرا ؟ گفتم دلیلی نمی بینم اگه من اشتباهی کرده باشم تاوانش رو کس دیگه ای بده ، گفت پس چیکار می کردی ؟ گفتم به ناهید می گفتم تا خودش تصمیم بگیره ؟ ساناز گفت به نظرت ناهید چیکار می کرد ؟ گفتم نمی دونم ، گفت می خواهی بهش زنگ بزنی بپرسی ؟ گفتم بیخیال زنگ بزنم چی بگم ؟ بگم اگه همسر من بودی باهام می اومی زیر پل ورسک واستی ؟ این چه حرفیه ؟ چه جوری بگم ؟ ساناز اصرار کرد که به ناهید زنگ بزنم ، من هرچقدر مخالفت کردم ساناز زیر بار نمی رفت ، ساناز گفت جون ساناز زنگ بزن ، من که دیگه مستاصل شده بودم قبول کردم و شماره ناهید رو گرفتم ، می خواستم از حالت بلوتوس دربیارم تا صداش پخش نشه ولی ساناز نزاشت و گفت بزار من بشنوم
چندتا بوق خورد و ناهید گوشی رو برداشت و مثل همیشه گفت به به چه عجب یادی از من کردی ، گفتم زنگ زدم ازت یه سوال کنم ، ناهید گفت چقدر جدی ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفتم نه بابا یه سوالی ذهنم رو مشغول کرده می خواستم ازت بپرسم ، ناهید گفت خوب بپرس ، گفتم جریان ساخت پل ورسک رو می دونی ؟ گفت کدوم جریان ؟ گفتم همون که موقعی که تموم شد رضا شاه به مهندسش گفت که با زن و بچه اش بره زیر پل واسته تا قطار از روی پل بگذره ؟ گفت آره شنیده بودم خوب الان من باید به چی جواب بدم ؟ گفتم داشتم از جلوی پل می گذشتم یه سوال برام پیش اومد ، اگه من اون پل رو ساخته بودم و می خواستم برم زیر پل واستم تا قطار بگذره تو باهام می اومدی زیر پل واستی ؟ ناهید ساکت شد من دوباره پرسیدم تو انقدر بهم اعتماد داری که بیایی واستی ؟ ناهید گفت زیر پل واستادن بحث اعتماد نیست ، پرسیدم پس بحث چیه ؟ گفت خیلی بیشتر از اعتماده ، گفتم چرا ؟ گفت اگه اون پل خراب بشه باید واستی نمی تونی فرار کنی ، یعنی باید جوونت رو بزاری وسط ، گفتم تو این کارو می کردی ؟ ناهید زد زیر خنده و گفت اینو چه توقعی داره ، درباره من چه فکری کردی ؟ فکر کردی از جوونم سیر شدم یا افسرده ام می خوام خودکشی کنم ، گفتم آره راست می گی سوال بیجایی پرسیدم ، مغدرت می خوام ، ناهید خنده اش قطع شد و گفت الان کجایی ؟ گفتم توی ماشین دارم میرم شمال ، پرسید تنهایی ؟ گفتم نه با ساناز هستم ، گفت خودت چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی من باهات میام زیر اون پل واستم ؟ گفتم نمی دونم چی بگم ؟ گفت به نظرت ساناز می اومد باهات زیر پل واسته ؟ برگشتم به ساناز نگاه کردم ، صورت ساناز مثل روح شده بود ، گفتم از ساناز نپرسیدم ، گفت اول از اون بپرس که همراهته چرا به من زنگ زدی ؟ گفت اگه من می خواستم برم زیر اون پل تو همراه من می اومدی ؟ گفتم بهش فکر نکردم ، گفت جواب یه سوالهایی باید در لحظه داده بشه تا صحت و سقمش مشخص بشه ، سوالی که به جوابش فکر کنی دیگه جواب واقعی نیست اون میشه مصلحت ولی جوابی که در لحظه گفته میشه واقعیته ، الان هم دیگه دنبال جواب از من و ساناز نباش و جوابش رو توی خودت پیدا کن و خداحافظی کرد . برگشتم بصورت ساناز نگاه کردم ، خودش رو جمع و جور کرده بود گفت شاید نباید بهش زنگ میزدی ، گفتم اصرار تو بود ، گفت آره خیلی دوست داشتم صداش رو بشنوم و الان هم دوست دارم ببینمش ، گفتم راستی اگه تو بودی همراه من می اومدی زیر پل ؟ مکث کرد و گفت چون فرصت داشتم به جوابش فکر کنم ، دیگه معلوم نیست جواب واقعی رو بهت بدم ، گفتم اشکالی نداره اون جواب مصلحتی که توی ذهنت هست رو می خوام بدونم ، گفت نه نمی اومدم ، گفتم من هم انتظاری نداشتم .
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150