فردای اون روز بعد از زنگ آخر مدرسه رفتم ایستگاه اتوبوس و سوار شدم تا برسم سر قرار با یاسر ، وقتی از اتوبوس پیاده شدم یاسر اونجا توی ایستگاه اتوبوس بود ، تا منو دید اومد جلو گفت دیگه باید پیداش بشه ، کلاسش تموم شده ، من یه نگاهی به ایستگاه اتوبوس انداختم ، پر بود از پسر و دختر ها که به ظاهر منتظر اتوبوس بودن ولی هرچی اتوبوس می اومد کسی سوار نمیشد ، همه سرشون گرم هم بود ، توی گروه های چند نفری جمع شده بودن و باهمدیگه مشغول اختلاط بودن ، همینطوری که من داشتم به این گروه ها نگاه می کردم یاسر لباس منو کشید گفت داره میاد اوناهاش ، به طرفی که یاسر می گفت نگاه کردم ، دختری ریزه میزه با یه کتونی ، سرش پایین بود و داشت به سمت ایستگاه می اومد ، به ما که رسید زیر چشمی نگاهی به یاسر و من کرد ، رفت توی ایستگاه کنار چندتا دختر دیگه ایستاد ، من که دختره اصلا به چشمم نیومده بود برگشتم به یاسر گفتم اینه ؟
گفت آره خلیی خانومه مگه نه ؟
گفتم من که از کجا بدونم خانومه ؟
گفت : تو اصلا آدم شناس نیستی ،
گفتم خوب دیدمش بیار بریم ،
گفت : کجا بریم ، باید منتظر باشیم تا اون سوار اتوبوس بشه ماهم با همون اتوبوس میریم
گفتم : تا کی باید منتظر باشیم ، اینجا که هی اتوبوس میاد کسی سوار نمیشه
گفت : کم دیگه سوار میشن
ما حدود نیم ساعتی توی ایستگاه منتظر ایستاده بودیم ، پسر ها و دختر ها باهم مشغول صحبت بودن و هرکدوم زیر چشمی داشتن به یکی نگاه میکردن و چشم و ابرو برای هم می اومدن ، یاسر که کلا منو یادش رفته بود ، کل حواسش به دختره بود ولی دختره حواسش زیاد به یاسر نبود ، گهگاهی یه نگاهی به یاسر میکرد ولی خبری از علامت و یا اشاره نبود ، به یاسر گفتم دختره حواسش به تو نیست ، گفت بهت گفتم که خیلی خانومه با بقیه فرق داره
کم کم دختر ها و پسر ها سوار اتوبوس میشدن ، اون موقع انتهای اتوبوس برای خانم ها بود و ابتداش برای آقایون ، از نظر ظرفیت هم یک سوم برای خانم ها و دو سوم برای آقایون ، اتوبوس اول که سحر سوار نشد ( سحر اسم دختر مورد نظر بود ) اتوبوس دوم سحر سوار شد ماهم سوار شدیم ، جای نشستن که نبود همه ایستاده بودیم ، یاسر از من جدا شد و رفت جایی که قسمت آقایون رو از خانم ها جدا می کرد ، توی اتوبوس پسرها همه داشتن خوشمزه بازی درمی آوردن ، بهم دیگه تیکه مینداختن و خودشون می خندیدند ، حرفهاشون رو هم بلند بلند میزدن که به گوش دخترها برسه تا معلوم بشه که چقدر باحال هستن ، چندتا پیرمرد و پیرزن روی صندلی نشسته بودن که از سرو صدای پسرها حسابی کلافه بودن ولی جرات اعتراض نداشتن ، به ایستگاه نزدیک محل رسیده بودیم که من رفتم سمت یاسر گفتم پیاده بشیم ، یاسر گفت نه میریم تا ایستگاه دم خونه دختره اونجا پیاده میشیم و دختره که رفت برمیگردیم ، من گفتم بیخیال چه کاریه ؟ من پیاده میشم ، گفت باشه تو برو من عصر میام محل می بینمت و من پیاده شدم
عصری یاسر اومد توی محل ، خیلی سرحال بود ، گفتم چه خبره خیلی شنگولی ؟ گفت موقع پیاده شدن همراهش پیاده شدم و بهش گفتم خداحافظ ، جوابم رو داد ، گفتم یه جواب داده تو انقدر شنگولی ؟ گفت تا حالا باهاش حرف نزده بودم ، اولین بار بود ، یاسر از اون روز دیگه عوض شد ، دیگه زیاد توی محل پیداش نمیشد ، کلا زندگیش خلاصه شده بود توی ایستگاه اتوبوس ، صبح کله سحر میرفت ایستگاه اتوبوس محل دختره ، وامیستاد تا دختره بیاد ، باهاش سوار اتوبوس می شد می رفت تا مدرسه و عصر ها همینطور ، منتظر دختر بود که باید ایستگاه و باهاش بره تا محل دختره ، توی این مدت گهگاه همو می دیدیم و اونم برام تعریف می کرد چه اتفاق هایی افتاده ، دیگه با دختره دوست شده بود و باهم بیرون هم می رفتن ، پیاده کل تهران رو گز کرده بودن ، یکی از پاتوق ها پارک ساعی بود ، بعدها که با یاسر پارک ساعی می رفتیم برام کلی خاطره تعریف می کرد که اینجا باهم نشستیم و اونجا باهم رفتیم اولین بار دستش رو گرفتم و اونجا زیر بارون باهم راه رفتیم و موش آب کشیده شدیم ، اون زمان دیگه یاسر دنیاش شده بود سحر ، یه بار برادر دختره اونها رو دیده بود و یاسر فرار کرده بود ، در مجموع کلی داستان داشتن ، اون موقع من ماشین بابا رو برمیداشتم و می رفتیم دور دور ( البته هنوز گواهینامه نداشتم و ماشین رو یواشکی بر میداشتم ) بعضی موقع ها اصرار می کرد که بریم سحر رو سوار کنیم ، من هم چند باری قبول کردم و باهم می رفتیم و سحر رو سوار می کردیم
این جریان ادامه داشت ، یادم نیست چه مدت طول کشید ولی دو سه سالی بود که اونها ارتباط داشتن تا اینکه یه روز یاسر اومد توی محل ، حالش خیلی گرفته بود ، گفتم اتفاقی افتاده ؟ گفت سحر داره ازدواج می کنه ، من که حسابی شوکه شده بودم گفتم چقدر یهویی ؟ گفت دیروز بهم گفته که برام خواستگار اومده و پدرم اصرار داره که ازدواج کنم ، اگه می خوای بیا خواستگاری وگرنه دیگه سراغم نیا ، یاسر خیلی بهم ریخته بود و واقعا شرایط ازدواج نداشت ، خیلی باهم صحبت کردیم ، می گفت برم خواستگاری ، باهاش صحبت کردم که تو شرایطش رو داری ؟ گفت نه ، من زیاد نظری ندادم ، نمی خواستم حرفی بزنم که بعدا منو مقصر بدونه و بگه تو نذاشتی من خواستگاری برم ، بعد از مدتی سحر نامزد و ازدواج کرد و یاسر موند و خاطراتش ، یه روز یاسر اومد و بهم گفت که سحر از طرف یکی از دوستهاش ( دختری که با دوست یاسر دوست بود و دوست سحر هم بود ) براش پیغام داده بود که یاسر رو می خواد ببینه ولی یاسر نرفت ولی بعدها هروقت یاسر رو می دیدم یاسر بین حرفهاش از سحر حرف میزد و اگه جایی می رفتیم که از سحر خاطره داشت برام تعریف می کرد ، تا اون روز که من از شرکت ساناز به دفتر برگشتم یاسر داشت درباره سحر حرف میزد.
یاسر گفت سحر رو توی اینستاگرام پیدا کرده ، من که تعجب کرده بودم گفتم اون پیداش کرده یا سحر ؟ گفت چه فرقی می کنه ؟ گفتم حالا چی شده ؟ گفت سحر از همسرش جدا شده ، گفتم کی ؟ گفت دوسال پیش ، گفتم خوب بعدش ، گفت هفته پیش رفته و سحر رو دیده ، من که حسابی شوک شده بودم گفتم بچه هم داره ؟ گفت آره یه دختر داره ، یاسر هم مثل من ازدواج نکرده بود ، اون هم توی همه این سالها درگیر کار بود ، توی کار هم بالا و پایین زیاد داشت و توی این مدت هم با چند نفر ارتباط گرفته بود ولی آخرش هیچ کدوم به ازدواج نرسیده بود ، یکی از اون دختر ها خیلی دختر خوبی بود و من خیلی اصرار کردم که باهاش ازدواج کنه ، اسمش ناهید بود ، ناهید معمار بود و یه شرکت کوچیک طراحی داشت و ما باهم چندتا مسافرت رفته بودیم ، یه بار ناهید بهم گفت که یاسر رو دوست داره ولی یاسر حاضر نیست که باهاش ازدواج کنه ، گفتم من با یاسر حرف میزنم ، خیلی با یاسر صحبت کردم ولی حاضر نبود ازدواج کنه و دلیلش رو هم نمی گفت ، آخرین حرفی که یاسر بهم گفت این بود که چرا خودت ازدواج نمی کنی ؟ من گفتم من دختری مثل ناهید رو توی زندگیم نداشتم وگرنه ازدستش نمی دادم ، یاسر خیلی سرد بهم گفت باهاش ازدواج کن ، من که از این حرف مات و مبهوت شده بودم گفتم اون تورو دوست داره اون وقت من باهاش ازدواج کنم ؟ گفت پس دیگه ادامه نده ، نمی دونم چی بود که یاسر درست بهم نگفت تا اون موقع موضوعی نبود که یاسر از من پنهون کنه ولی بعد از اون روز من دیگه درباره ناهید با یاسر حرفی نزدم ، البته من هنوز هم با ناهید ارتباط داشتم ، کارهای مشترکی پیش می اومد که باهم انجام می دادیم و یا هم رو به شرکت ها معرفی می کردیم ، بعد از اون روز ناهید دیگه درباره یاسر با من حرف نزد و ارتباط اون ها هم باهم قطع شد ولی من ارتباطم رو با ناهید حفظ کردم ما دوستهای خوبی برای هم شدیم ، هروقت که خیلی کلافه بودم از صحبت با مردهای اطرافم و دیگه حوصله دیدن و صحبت کردن با مردها رو نداشتم به ناهید زنگ میزدم و می رفتم دفترش ، ناهید همیشه با روی باز از من پذیرایی می کرد ، میشد که عصری می رفتم دفترش و تا دیر وقت میشستیم و باهم از هر دری صحبت می کردیم ، اون هم مثل من کتاب زیاد می خوند و بحث ها طولانی درباره برداشت هامون از کتاب ها رو برای هم تعریف می کردیم و باهم بحث می کردیم ، به یاسر هم گفته بودم که ناهید رو می بینم ، یاسر بهم گفت که ناهید هم مثل خودته ، گفتم منظورت چیه ؟ گفت همش برای هر اتفاقی دنبال علت منطقی می گرده ولی نمی دونه اتفاقات مهم زندگی هیچ علت منطقی نداره
برگردیم به موضوع سحر و یاسر ، یاسر و سحر هم توی اینستاگرام پیدا کرده بودن و باهم قرار گذاشته بودن ، یاسر بهم گفت سحر خیلی شکسته و داغون شده بود یاسر گفت خیلی دلش بحال سحر سوخته و می خواد هرکاری می تونه براش انجام بده تا دوباره به زندگی برگرده ، من دیگه به کارهای عجیب و غریب یاسر عادت کرده بودم و زیاد برام تعجب آور نبود ، بهش گفتم خوب این یعنی می خوای باهاش ازدواج کنی ؟ ساکت شد و به گوشه اتاق خیره شد ، و بعد از چند دقیقه سکوت گفت شاید باهاش ازدواج کردم ، گفتم من یه شوخی کردم حالا یه حرفی زدم ، گفت ولی من خیلی به این موضوع توی این هفته فکر کردم ، گفتم یاسر الان برای این موضوع خیلی زوده که بخوای تصمیم بگیری ، آدم توی این همه سال تغییر می کنه ، این سحری که امروز می بینی دیگه اون دختر دبیرستانی نیست ، خیلی تغییر کرده ، انقدر که شاید اصلا تو نشناسیش ، بهش گفتم من دوستایی رو که یک سال نمی بینم بعد از یه سال دوباره ارزیابی می کنم ، توی یک سال خیلی اتفاق ها می تونه بیفته که یه نفر رو عوض کنه حالا تو بعد از 20 سال فکر می کنی اون همون سحره ؟ گفت مهم نیست ، مهم اینکه می خوام بهش کمک کنم ، گفتم کمک کردن یه حرفیه ولی ازدواج حرف دیگه ای ، گفت تو هیچ وقت منو نشناختی و از روی مبل بلند شد و به سمت در رفت ، بهش گفتم یاسر کجا ؟ گفت باهات تماس می گیرم و رفت
فردای اون روز من به شرکت ساناز زنگ زدم ، ساناز هنوز نیومده بود و من براش پیغام گذاشتم که هر وقت اومد باهم تماس بگیره ، با وجود اینکه کارت ویزیت و شماره موبایلش رو بهم داده بود ، هنوز نمی تونستم به موبایلش زنگ بزنم ، حدود ظهر بود که ساناز زنگ زد عذرخواهی کرد که دیر تماس گرفته ، گفت صبح باید مادرش رو میبرده دکتر ، گفتم اشکالی نداره ، فقط خواستم بگم اگه فرصت داره برای اون وعده ناهار که گفته بود دعوتش کنم ، گفت برای ناهار نمی تونه چون تازه رسیده شرکت و کلی کار داره ولی گفت بعد از شرکت امروز وقتش خالیه و می تونه قرار بزاره ، باهاش برای ساعت 6 قرار گذاشتم ، حوصله کار کردن نداشتم ، کلافه بودم ، دلم می خواست با کسی حرف بزنم ، زنگ زدم به ناهید ، گوشی رو برداشت و گفت چه عجب یادی از من کردی ؟ این جمله رو همیشه ناهید می گفت حتی اگه روز قبلش هم رو دیده بودیم هم این جمله رو می گفت ، عجیب حس خوبی بهم میداد وقتی که این جمله رو می گفت ، بهش گفتم که خیلی کلافه ام ، پرسید چی شده ، قبلا درباره ساناز باهش صحبت کرده بودم ، درباره اون دوره قدیم ولی درباره اینکه دوباره ساناز رو دیدم بهش چیزی نگفته بود ، بهش گفتم ساناز رو یادته ؟ مکثی کرد و گفت ساناز ؟ گفتم همون دختره توی محل قدیم که برات تعریف کرده بودم ، داد زد اوووو عشق اول رو می گی و زد زیر خنده ، گفتم آره خودشه ، گفت خوب چی شده ، گفتم دیدمش ، یه دفعه ناهید ساکت شد ، چند ثانیه حرفی نزد بعد گفت جدی دیدیش ؟ گفتم آره ، پرسید کجا ؟ براش کل جریان رو تعریف کردم ، بعد از اینکه حرفهام تموم شد ، ناهید گفت اینکه خیلی خوبه حالا چرا کلافه ای ؟ گفتم نمی دونم چی بهش بگم ؟ گفت چرا می خوای حرف خاصی بزنی ، برو اونجا خودش موضوع پیش میره ، گفتم تو همیشه مسئله رو ساده می کنی ، گفت خیالت راحت بهت قول میدم همه چیز خوب پیش میره ، فقط باید همه چیز رو برام تعریف کنی با جزئیات کامل ، گفتم باشه اگه چیزی یادم موند بهت می گم ، گفت فردا منتظره تماس من هست که براش تعریف کنم ، منم بهش قول دادم که فردا بهش زنگ بزنم و تلفن رو قطع کردم ، همیشه ناهید بهم آرامش میداد ، بعد از صحبت با ناهید کار رو تعطیل کردم و برگشتم خونه تا لباسم رو عوض کنم و برم دنبال ساناز ، بهش گفته بودم که میام دنبالش ، ساعت حدود 5/5 از خونه بیرون اومدم و رفتم دم شرکتشون وقتی رسیدم یه پیام بهش دادم که من جلوی شرکت هستم و ساناز گفت الان میاد
ساناز اومد و سوار ماشین شد ، با حضورش توی ماشین بوی عطر محصور کننده ای فضای ماشین رو پر کرد ، راه افتادم ، به آهنگ قدیمی که اون موقع ها گوش می کردیم رو آماده کرده بودم که براش پخش کنم ، آهنگ "وقتی برگی رو زمین میفته" با صدای ایرج مهدیان
وقتی برگی رو زمین میفته
حس می کنم گریه بی صداشو
حس می کنم چی میگذره تو قلبش
وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو
آخه منم یه برگ خشک و زردم
که بی صدا یه عمره گریه کردم
آهنگ شروع بخوندن کرد و ساناز ساکت گوش میداد ، یه لحظه که جرات کردم و برگشتم بهش نگاه کردم ، ساناز صورتش رو برگردونده بود و به بیرون نگاه می کرد ، با صدای گرفته گفت این آهنگ رو رد کن ، آهنگ رو عوض کردم ، پرسیدم کجا برم ؟ گفت فقط برو ، به سمت جاده فشم راه افتادم ، ساناز حرف نمیزد و من هم قدرت زدن حرفی نداشتم ، توی پیچ و خم جاده فشم حرکت می کردم و ساناز محو جاده بود ، قدرتم رو جمع کردم و
گفتم چه دوران خوبی داشتیم ،
گفت از گذشته حرف نزن ، من گذشته رو دفن کردم ،
گفتم من با گذشته زندگی می کنم ،
گفت من از گذشته چیزی رو به یاد نمیارم ،
گفتم حتی من رو ؟
گفت تو که از بدترین خاطرات گذشته بودی ،
گفتم خیلی بی معرفتی ،
گفت من بی معرفتم یا تو که بی خبر رفتی ؟
گفتم من سعیم رو کردم ولی نشد
گفت فرق بین پسر و دختر همینه ، برای پسرها یه بازیه ولی برای دخترها دنیاشونه
گفتم بی انصافی می کنی
گفت انصاف توی عملکرد آدم هاست نه توی حرفشون
گفتم ولی هیچ وقت فراموشت نکردم
گفت این جواب گریه های من نیست و نمیشه
گفتم می تونم جبران کنم ؟
جواب نداد ، رسیدم دم یه رستوران توی میگون ، گفت رستوران نه ، راه افتادم ، جلوی یه جیگری واستادم ، نگاهی بهم کرد و گفت من خیلی وقته گوشت نمی خورم ، پرسیدم گیاه خوار شدی ؟ گفت بعد از اینکه یه بار وقتی داشتن گوسفندی قربونی می کردن رو از نزدیک دیده ، دیگه نتونسته گوشت بخوره ، رفتم جلوتر ، چندتا بچه بلال می فروختن ، ترمز زدم ، یه دختر اومد جلو و دسته فال حافظ گرفت جلوی من ، نگاهی به ساناز کردم و گفتم تو بردار ، برداشت ، دخترک فال فروش بهم گفت شما هم بردارید ، گفتم یکی کافیه ، اصرار کرد و گفت بردار پشیمون نمیشی ، با اصرارش برداشتم و دادم به ساناز ، ساناز کنار فال من رو خم کرد و گذاشت توی کیفش ، گفتم نمی خوای بخونی ، گفت الان نه ، پول دختر رو دادم ، دوتا بلال خریدم و اومدن توی ماشین ، ساناز گفت بریم کنار رودخونه ، رفتم کنار رودخونه ، ساناز پیاده شد و من دنبالش رفتم ، بلال رو دادم بهش ، چندتا از دونه های بلال رو با دست درآورد و خورد ، گفتم یه فرصت بهم میدی ؟ گفت نمی دونم ، به سمت رودخونه رفت و با کفش رفت توی رودخونه ، از دور نگاهش می کردم اون سانازی که من میشناختم با این ساناز خیلی فرق داشت ، تنها شباهتشون اسمشون بود ، روی سنگی نشستم تا خودش برگرده ، نیم ساعتی توی رودخونه قدم میزد ، برگشت به سمت من و گفت برگردیم ، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ، توی راه برگشت هم حرفی نزد فقط موقع پیاده شدن بهم گفت واقعا می خوای جبران کنی ؟ من که مستاصل شده بودم و نمی دونستم باید چه جوابی بدم گفتم می خوای بهم فرصت بدی ؟ گفت جوابم رو بده می خوای جبران کنی ؟ من که خودم رو مقصر نمی دونستم ولی دلم هم نمی اومد بهش بگم مقصر نیستم ، گفتم آره می خوام جبران کنم ، گفت منتظر تماسم باش و خداحافظی کرد و رفت.
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 178