عشق اول ( قسمت هشتم)

خرید بک لینک

خسته از حرفهای سحر رفتم خونه ، سوار آسانسور شدم طبقه ششم رو زدم آسانسور حرکت کرد ، طبقه دوم توقف کرد یه پسر بچه 10 ساله وارد آسانسور شد ، در زمان ورود کلیه طبقات رو زد از پایین تا بالا هر دکمه ای که بود ، آسانسور برنامه ریزی شده بود که اولویت توقفش در طبقات پایین باشه ، آسانسور رفت پایین ، طبقه منفی 2 پارکینگ ، طبقه منفی 1 توقف کرد و خانمی وارد آسانسور شد ، چرا من هیچکدوم از این افرادی که سوار آسانسور میشدن رو نمیشناختم ، توی آینه به خودم نگاه کردم ، چقدر ناآشنا بود ، پسر بچه هنوز مشغول فشار دادن کلید های آسانسور بود که خانم با عصبانیت رو به پسر گفت چیکار می کنی ؟ خراب میشه توی طبقات گیر می کنیم ، پسر بچه به آرامی از کلید های آسانسور دور شد و خودش رو به من نزدیک کرد و طوری رفت پشت سر من که دیگه اون خانم رو نبینه ، خانم از اینکه پسر انقدر سریع ساکت شد و از کارهاش دست برداشت از لحن صحبتش پشیمون شد و گفت آخه پسرم این آسانسور ها خیلی حساس هستن و زود قاطی می کنن ، پسر از پشت من سرش رو بیرون آورد و گفت وقتی من بازی می کنم اصلا قاطی نمی کنه حتما از شما خوشش نمیاد که براتون قاطی می کنه ، خانم که از حرف پسر خوشش نیومده بود گفت وا این چه حرفیه همه از من خوششون میاد ، هنوز حرف خانم تموم نشده بود که آسانسور تکونی خورد و متوقف شد به نشاندهنده طبقات نگاه کردن ، طبقه سوم رو نشون میداد ، خانم که به شدت ترسیده بود گفت دیدی گفتم قاطی می کنه ، پسر هم از پشت سر من گفت دیدی گفتم از شما خوشش نمیاد ، خانم رو به من کرد و گفت حالا باید چیکار کنیم ، پسر از پشت سر من گفت من بلدم ، با سرعت اومد جلوی پنل و کلید زنگ رو فشار داد ، گفت الان سرایدار میاد ، من هنوز داشتم به آینه نگاه می کردم ، واقعا این که توی آینه بود رو نمی شناختم ، اون کی بود ، آسانسور یه تکون دیگه خورد ، خانوم به شدت ترسید و جیغ زد ، پسر رو به من گفت این خانم از مردن می ترسه ؟ خانم به تندی گفت این چه حرفیه می زنی ، خدا نکنه ، یعنی چی این حرف ، پسر رو به من کرد و یواشکی گفت خیلی میترسه و چشمکی به من زد ، خانم داشت با گوشی موبایلش سر و کله می زد که بتونه زنگ بزنه ولی توی آسانسور گوشی موبایل آنتن نداشت ، پسر رو به من کرد و گفت چرا تصویر توی آینه شبیه شما نیست ؟ واقعا اون که توی آینه بود کی بود ؟ خانم برگشت به پسر و گفت این چرت و پرت ها چیه که می گی ، چیزی خوردی ؟ رو به من کرد و گفت احتمالا اختلال داره ؟ و به چهره توی آینه من نگاه کرد و گفت این بچه ها یه حرفهایی می زنن که آدم شاخ درمیاره ، آسانسور یه حرکتی کرد و به راه افتاد و در طبقه چهارم توقف کرد ، خانم از آسانسور پیاده شده ، آسانسور راه افتاد و در طبقه ششم درش بازش شد ، داشتم از آسانسور پیاده می شدم که پسر رو به من کرد و گفت خودت از اونی که توی آینه است بهتری

در آپارتمان رو باز کردم و وارد آپارتمان شدم ، کلید و کیفم رو انداختم روی میز و روی کاناپه ولو شدم ، واقعا یاسر چرا به من چیزی درباره ازدواجش حرفی نزده بود ؟ من و یاسر باهم بزرگ شده بودیم ، یادمه توی یه تابستون که خانواده رفته بودن شهرستان من و یاسر شبها یه تلوزیون 14 اینچ سیاه و سفید رو می بردیم پشت بوم و باهم مسابقات جام جهانی فوتبال رو نگاه می کردیم ، توی اون شبها خیلی خوش می گذشت ، ما تمام حرفها رو باهم درمیون میزاشتیم و هیچ رازی بینمون نبود ، توی پشت بوم یه لبه 20 سانتی داشت ، یکی از کارهایی که من و یاسر انجام میدادیم این بود که روی اون لبه 20 سانتی پشت بوم راه بریم ، ساختمون ما 3 طبقه بود و خونه کناری یک طبقه ، یعنی اگه می افتادیم دو طبقه سقوط می کردیم ، الان که به اون روزها فکر می کنم تمام تنم به لرزش می افته ، اون جسارت کجا رفته؟ رفاقت من و یاسر هم مثل جسارت اون روزها به افول رفته ، من و یاسر خیلی پیاده باهم راه می رفتیم ، یادمه باهم پیاده تا بهشت زهرا رفته بودیم ، ما خیلی بهشت زهرا می رفتیم ، یاسر خیلی پدربزرگ و مادربزرگش رو که فوت کرده بودن رو دوست داشت ، یه ظرف آب رو بین درختها طوری جاسازی کرده بود که هیچکس نتونه پیداش کنه ، هردفعه که می رفتیم اون ظرف آب رو برمیداشت ، پر آب میکرد و قبرها رو میشست ، اولین بار که دنبال یه ظرف اب می گشتیم تا قبر رو بشوریم ، خیلی دنبال ظرف آب گشتیم تا اینکه یاسر با ظرف آب برگشت ، گفت یه بنده خدایی طوری بین شاخ و برگ درخت قایم کرده بود که هیچ کس نمی تونست پیدا کنه بجز من و زد زیر خنده

بلند شدم زیر کتری رو روشن کردم و رفتم سراغ آلبوم عکس ، آلبوم ها رو خیلی وقت بود نگاه نکرده بودم ، بهمین خاطر آلبوم ها رو گذاشته بودم توی یه کارتن و فرستاده بودم بالای کمد دیواری که دسترسی بهش خیلی سخت بود ، صندلی ناهارخوری رو برداشتم و با هر زحمتی بود کارتن آلبوم رو آوردم پایین ، اون آلبوم قدیمی که عکس های دوران نوجوانی توش بود رو از کارتن بیرون کشیدم ، رفتم توی اتاق کار و پشت میزم نشستم و آلبوم رو باز کردم ، اولین عکس ، عکس من و یاسر توی قله توچال بود ، اون روز زمستونی من و یاسر با چه جون کندنی تونسته بودیم بالا بریم ، از ایستگاه 5 تا قله واقعا خیلی سخت بود ولی وقتی رسیدیم به قله تمام سختی ها رو فراموش کردیم ، بعد از اون چند بار دیگه هم باهم تا قله رفتیم ولی هیچکدومش بار اول نشد ، قله ای که یکبار فتح شد دیگه از نظر ما ارزش فتح دوباره نداشت ، فقط ارزشش به حفظ آمادگی جسمانی بود ، یه بار توی اون روزها که داشتیم به سمت قله می رفتیم توی مسیر پای یاسر پیچ خورد ولی حاضر نبود کار رو نیمه کاره رها کنه ، هرچی اصرار کردم که برگردیم یاسر قبول نکرد ، گفت می تونه بیاد بالا ، می گفت اگه نیمه کاره برگردیم دیگه نمیاییم ، به سختی بالا می اومد ولی حاضر به برگشتن نبود ، یه پیرمرد که بعضی موقع ها توی مسیر کوه میدیدیمش مارو دید و گفت چیکار می کنید ، چرا برنمیگردید ؟ یاسر گفت اگه برگردیم خاطره نمیشه ولی اگه بریم هم خاطره است هم افتخار ، تا ایستگاه 5 رفتیم ولی به اصرار من با تله کابین برگشتیم ، یاسر توی مسیر برگشت حرف نمیزد ، بهش گفتم دفعه بعد میرم قله ، یاسر نگاهی بهم کرد و گفت این دفعه آخر بود ، دیگه نمیاییم ، پرسیدم چرا ؟ گفت اول باید با تله کابین می رفتیم قله بعد برمیگشتیم و دیگه حرفی نزد ، بعد از اون ما دیگه قله نرفتیم ، بارها با خودم فکر کردم و گذشته رو مرور کردم چرا ما دیگه نرفتیم ؟ ولی هیچ دلیلی پیدا نکردم ولی ما دیگه نرفتیم

آلبوم رو ورق زدم توی هر صفحه عکسی از یاسر بود توی شمال ، توی ییلاق ، توی شهرستان و هرجایی که من عکس داشتم یه عکس مشترک با یاسر هم بود ، یادمه توی یه دوره که من سال چهارم دبیرستان بودم یاسر روزها سرکار می رفت و شبها درس می خوند ، یه روز اومد گفت اوضاع چطوره ؟ گفتم خراب ، پرسید چرا ؟ گفتم حجم درسها خیلی زیاده ، رقابت هم خیلی بالاست ، بعید می دونم بتونم رشته خوبی توی تهران قبول بشم ، نگاهی بهم انداخت و گفت شبها میام باهم درس بخونیم ، گفتم بیخیال تو با این فشاری که روت هست نمی تونی ، صبح کار ، عصر مدرسه ، دیگه جونی برات نمی مونه ، گفت میام ، یاسر دو ماه هر شب اومد و بودنش بهم انگیزه داد تا بیشتر درس بخونم و همون سال دانشگاه تهران قبول شدم ، وقتی دوستت کنارت باشه کنکور که سهله می تونی دنیا رو جابجا کنی ، یاسر توی اون سالها همراه من در سختی ها بود ولی چرا من بعد از اون سالها توی سختی ها همراه یاسر نبودم ؟ چی شد که یاسر روی من حساب نکرد و خودش به تنهایی اون سختی ها رو بدوش کشید؟ یه ورق دیگه آلبوم رو زدم ، من و یاسر رفته بودیم کویر نوردی ، توی اون سفر ما با یه اکیپ آشنا شدیم که از یزد اومده بودن ، 5 تا دختر ، دوتا پسر ، یاسر خیلی زود ارتباط برقرار کرد و سر صحبت رو باز کرد ، منم ناخواسته وارد جمع اونها شدم ، یاسر با خوشگل ترین دختر اون جمع حسابی گرم گرفته بود ، البته یه دختر دیگه خوشگل بود ولی نمی شد باهاش گرم گرفت چون برادرش توی جمع بود ، اون دو تا پسر برادر دو تا از دخترها بودن و مسلما نمیشد رفت سراغش ، می موند 3 تا دختر و چهار تا پسر ، خوب یاسر هم که داشت با خوشگل ترین شون گپ میزد ، من هم دیدم کار از کار گذشته و دو تا دختر دیگه هم داشتن با بردار دوستاشون گپ میزدن رفتم کنار آتیش نشستم و برای خودم سیگار روشن کردم ، همین زمان بود که یاسر با دختر همسفر سرو کله اش پیدا شد اومد سیگار رو ازم گرفت ، ما عادت داشیتم سیگار رو بصورت مشترک می کشیدیم ، بهم گفت می بینم تو موندی و سیگار و زد ریر خنده ، یه نگاهی به دختر انداختم و گفتم حیف یاسر مخت رو زده وگرنه من می اومدم خواستگاریت ، یاسر پک سیگار توی گلوش گیر کرد و شدیدا افتاد به سرفه ، دختر نگاهی به یاسر کرد و گفت می خواد بیاد خواستگاری من چرا تو سرفه ات گرفت ؟ یاسر گفت دروغ میگه می خواد رابطه بین من و تو رو بهم بزنه ، گفتم دیگه الان رابطه تون بهم بخوره من دیگه بگیر نیستم ، دختر سریع پرید بین حرفم و گفت هنوز که چیزی نشده ما فقط چند ساعته که باهم آشنا شدیم ، یاسر نگاهی بدختر کرد و گفت یعنی الان می خوای منو ول کنی ؟ دختر گفت مگه تو هم می خوای ازم خواستگاری کنی ؟ یاسر نگاهی بهم کرد من هم با روش خودمون یه چشمک ظریف به یاسر زدم ، یاسر هم سریع جواب دختر رو داد و گفت آره منم خواستگاری می کنم و ادامه داد کدومم رو انتخاب می کنی ؟ دختر نگاهی به من کرد من بلند شدم واستادم و گفتم ببین من 5 سانت از یاسر بزرگترم ، یاسر سریع بلند شد و گفت من دور بازوم از اون بیشتره ، من گفتم آدم فهمیده تری هستم ، یاسر گفت من خوش مشرب ترم ، دختر که حسابی گیج شده بود گفت اینجوری نمیشه من سوال می کنم شما جواب بدید بعد من انتخاب می کنم

سوال اول : چند تا دوست دختر داشتید ؟ من به یاسر نگاه کردم یاسر بمن نگاه کرد ، من به آسمون نگاه کردم یاسر هم به آسمون نگاه کرد من سریع دست کردم یه سیگار روشن کردم و گفتم خوب من که تا حالا دوست دختر نداشتم تو بگو یاسر چندتا داشتی ؟ یاسر گفت تو نداشتی ؟ گفتم تو جواب خودت رو بده با من چیکار داری ؟ دختر گفت لطفا راست بگید وگرنه من میرم ، یاسر نگاهی بهم انداخت و گفت مریم مگه دوست تو نبود ؟ گفتم مرررررررریم ؟ اون که خونه شما زنگ میزد ، اصلا شماره خونه مارو نداشت ، یاسر گفت بله خونه ما زنگ میزد ولی تو باهاش صحبت می کردی ، گفتم ولی من به اسم تو صحبت می کردم ، یاسر گفت ولی سر اولین قرار باهم رفتیم ، گفتم ولی اون تورو می شناخت ، یاسر گفت پس چرا تو رفتی جلو باهاش صحبت کردی ؟ گفتم ولی من خودم رو یاسر معرفی کردم ، یاسر گفت زرشک من اصلا قبول ندارم این دوست دختر تو بود ، گفتم بیخود کردی اولین سینما رو تو باهاش رفتی ، یاسر گفت بعد از اینکه تو یه بار باهاش کوه رفتی ، دختر که چشماش داشت از حدقه بیرون میزد گفت بس کنید دیگه کافیه ، اصلا مریم رو بیخیال بشید سوال بعدی رو جواب بدید

سوال دوم : تا حالا عاشق شدید ؟ یاسر گفت جواب بده من گفتم اون سوال رو من اول جواب دادم ، دختر گفت من تعیین می کنم رو به یاسر کرد و گفت تو اول بگو ، یاسر گفت من عاشق مریم بودم ، من پریدم بین حرف یاسر و گفتم بیخود میگه من عاشق مریم بودم ، یاسر گفت تو تا همین چند دقیقه پیش می گفتی مریم دوست من بوده حالا میگی تو عاشقش بودی ؟ گفتم من باید یه اینجا باید یه اعتراف کنم من عاشق دوست دختر تو بودم ، یاسر بلند شد و سرم داد کشید خیلی بیمعرفتی که عاشق دوست دختر من شدی ، من سرم رو انداختم پایین گفتم عشق پدر و مادر نمیشناسه چه برسه به تو ، یاسر گفت من دیگه دوستی به اسم تو ندارم ، دختر که دید اوضاع خیلی بهم ریخته گفت اصلا بیخیال بشید من باید برم پیش دوستام ، من گفتم پس تکلیف خواستگاری من چی شد ؟ یاسر سریع گفت معلومه دیگه اصلا نمیشه به تو اعتماد کرد ، دختر نگاهی به ما انداخت و گفت شما هردوتاتون برید از مریم خواستگاری کنید و رفت ، وقتی دختر رفت من و یاسر نگاهی بهم انداختیم ، گفتم انگار زیاده روی کردیم پرید ، یاسر گفت حداقل میزاشتی شماره اش رو بگیرم ، گفتم راستی از مریم چه خبر ؟ گفت گمشو بابا تو هم با این مریم درست کردنت

آلبوم رو بستم و یادم کتری افتادم ، سریع رفتم سراغش ، آب کتری تموم شده بود و اگه دیرتر رسیده بودم سوخته بود ، زیرش رو خاموش کردم و بیخیال چایی شدم . گوشی موبایلم رو برداشتم و شماره یاسر رو گرفتم ، چند تا بوق خورد یاسر جواب نداد ، وقتی تماس می گیرم بعد از 3 تا زنگ اگه اون طرف خط جواب نده ، گوشی رو قطع می کنم ، به نظرم یا کار داره یا نمی خواد جواب بده ، اگه کار داشته باشه خودش زنگ میزنه و اگه نخواد دیگه من زنگ نمیزنم تا خودش زنگ بزنه ، هر آدمی باید برای انتخاب اطرافیانش حق انتخاب داشته باشه حتی اگه از اون رابطه سالها گذشته باشه ، شاید توی اون مقطع نیاز به آرامش داشته باشه که حضور من باعث بهم خوردن آرامشش بشه ، خودم هم بعضی وقت ها حوصله نزدیک ترین افراد رو هم ندارم ، تنهایی مرهم خیلی از دردهاست.

بلند شدم تا برای خوابیدن آماده بشم رفتم دستشویی مسواکم رو برداشتم چشمام افتاد به آینه توی آینه تصویر پسرک توی آسانسور رو دیدم که صدای موبایلم بلند شد ، یاسر بود ، با صدای گرفته احوال پرسی کرد ، من حرفی از سحر نزدم فقط احوال پرسی کردم ، بهش گفتم چرا نمیاد دفتر ، گفت درگیر کار هستش ، بین احوال پرسی یاسر گفت سحر اومده بود پیش تو ، مکثی کردم و گفتم آره ، یاسر گفت چرا بهم نگفتی ؟ گفتم امروز اومده بود ، گفت چرا وقتی زنگ زدی نگفتی ؟ گفتم نمی دونستم کار درست چیه ؟ یاسر گفت کار درست صداقت ، گفتم صدااااااقت ، گفت دلیلی نمیشه من نداشتم تو هم از دست بدی ، تو خودت باش ، این تنها داشته این روزهای منه ، صداقت تو ، حال یاسر اصلا خوب نبود ، گفتم کاری از دست من برمیاد ؟ گفت همیشه برمیاد ، پرسیدم چیکار کنم ؟ گفت فردا میام پیشت ، گفتم منتظرم و تلفن رو قطع کردم .

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 144 تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 6:26

صفحه بندی