عشق اول ( قسمت پنجم)

خرید بک لینک

از آخرین باری که ساناز رو دیدیم چند روزی گذشت و خبری ازش نشد ، توی اون چند روز من فکرم درگیر این موضوع بود که این ارتباط به کجا میرسه ؟ توقع ساناز از من چیه و اصلا من خودم می خوام چیکار کنم ؟ به ناهید زنگ زدم، ناهید گوشی رو برداشت و مثل همیشه گفت به به یادی از ما کردی ، گفت چه خبر ؟ قرار بود بهم خبر بدی چی شد ؟ ازش پرسیدم کجایی ؟ گفت امروز قراره برای بازدید از یه پروژه به خارج از تهران بره ، پرسیدم کی برمیگرده ؟ گفت اگه بخوام می تونم باهاش برم ، منم قبول کردم و قرار شد بیاد دنبالم و باهم بریم ، حدود ساعت 11 بود که ناهید اومد دنبالم ، سوار ماشین شدم ، بعد از احوال پرسی ازم پرسید چی شد ؟ گفتم نمی دونم ، اصلا این ساناز رو نمی شناسم ، گفت خوب بشناسش ، گفتم اگه اون سابقه آشنایی نبود شاید می تونستم خیلی راحتر باهاش ارتباط بگیرم ولی اینجوری خیلی سخته ، نمی دونم توی ذهنش چی می گذره ؟ گفت خوب ازش بپرس ، گفتم جواب نمیده ، خیلی ساکته گفت عجله نکن بهش زمان بده ، گفتم اگه تو بودی چیکار میکردی ؟ گفت هر کسی یه نگاهی به زندگی داره من چیزی رو جدی نمی گیرم زندگی ارزش جدی گرفتن رو نداره ، هرچقدر زندگی رو جدی تر بگیری سخت تر میشه ، من دیگه خیلی وقته دیگه زندگی رو جدی نمی گیرم ، گفتم بعد از یاسر ؟ گفت اون موضوع که خیلی وقته تموم شده ، گفتم خوب اگه اینجوری که تو میگی باشه باید برای ساناز هم اون موضوع که تازه برای دوران بچگی بوده تموم شده باشه ، گفت رابطه تو و ساناز اصلا شروع نشده که بخواهد تموم شده باشه ، اون فقط یه آشنایی بود تازه اگه بخواد شروع بشه بعد از این شروع میشه ، گفتم اگه اون شناخت قدیمی نبود هیچ وقت این ارتباط شکل نمی گرفت ، گفت تو داری فرار می کنی ، ترسیدی ، گفتم چرا ترس ؟ گفت تو جسارت وابسته شدن نداری ؟ می ترسی مسئولیت قبول کنی ، گفتم من مسئولیت پذیر نیستم ؟ گفت برعکس خیلی مسئولیت پذیر هستی و دقیقا مشکل همینجاست ، انقدر جدی نگیر و برو جلو ، لازم نیست از الان برای اتفاق هایی که نیفتاده برنامه ریزی کنی ، فقط خودت باش ، حرفی که قبول نداری نزن ، کاری که اعتقاد نداری نکن ، بقیه اش درست می شه ، گفتم ناهید تو که انقدر خوب می تونی راهنمایی کنی چرا وارد یه رابطه جدی نمیشی ؟ خندید و گفت از کجا می دونی که الان توی رابطه جدی نیستم ؟ با تعجب گفتم واقعا کسی توی زندگیت هست ؟ گفت نه بابا ما از این شانس ها نداریم ، گفتم جدی می گم کسی توی زندگیت هست ؟ گفت آره ، پرسیدم کی ؟ چرا قبلا بهم نگفتی ؟ گفت خیلی جدی نشده هنوز ، داشت جواب سربالا میداد ، هروقت که نمی خواست بهم جواب بده لحنش عوض میشد و خیلی خشک و جدی حرف میزد ، من هم که دیدم که نمی خواد جواب بده دیگه اصرار نکردم و ساکت شدم و به آهنگی که گذاشته بود گوش دادم ، آهنگ زمستون افشین

زمستون…

تنِ عریونِ باغچه؛ چون بیابون…

درختا… با پاهای برهنه، زیرِ بارون…

نمی دونی؛ تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگِ گل؛ برای گلدون

گل وُ گلدون؛ چه شبها، نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن؛ عاشقانه

چه تلخه… چه تلخه…

باید تنها بمونه؛ قلبِ گلدون…

مثِ من؛ که بی تو نشستم، زیرِ بارون…

ناهید گفت ناهار کجا بخوریم ، پرسیدم چقدر طول می کشه کارت تموم بشه ؟ گفت زیاد کار نداره ، باید یه جزئیاتی رو کنترل کنه ، گفتم پس موقع برگشت بخوریم ، قبول کرد ، بخاطر اینکه از این فضا بیرون بیاییم از کارش پرسیدم ، گفت یه ساخت ویلا توی منطقه دماوند هست که طراحیش رو خودش انجام داده بوده و نظارتش رو هم گرفته ، گفتم همه رو صاحب ویلا کردی ، گفت پارسال که بهت گفتم بیا یه ویلا باهم بخریم قبول نکردی ، خودم پولش رو نداشتم وگرنه می خریدم ، گفتم آخه ویلای مشترک با تو رو من کجای دلم بزارم ؟ گفت چه اشکالی داره ؟ گفتم چی بگم ؟ گفت می ترسی مچت رو بگیرم ؟ گفتم من که همه چیز رو بهت می گم دیگه چه مچ گیری ؟ گفت کاش نمی گفتی ، گفتم خیلی اذیتت کردم ، گفت مردها موجودات غریبی هستن ، گفتم

چطور ؟ گفت مردها یه نفر می خوان عاشقش باشن یه نقر رو می خواد که براش درد دل کنن و یه نفر رو می خوان توی زندگی براشون غذا درست کنه و لباساشون رو اتو کنه و مادر بچه هاشون باشه

تا چند روز پیش فکر می کردم ناهید رو میشناسم ولی این ناهیدی که امروز داشتم باهاش صحبت می کردم رو اصلا نمی شناختم ، گفتم ناهید حالت خوبه ؟ امروز مزاحمت شدم ؟ گفت نه چرا اینو می گی ؟ گفتم آخه داری حرفهایی میزنی که سابقه نداشته ، گفت چی شده تو هم از واقعیت ها فرار می کنی ؟ گفتم نه من از واقعیت فرار نمی کنم ولی داری بی انصافی می کنی ، داری همو رو با یه چوب میرونی ، گفت چندتا نمونه می خوای برات بگم تا باور کنی ؟ گفتم ما که دوست مشترک نداریم ، گفت این ویلایی که امروز داریم میریم برای یه مرتیکه پولداره که داره برای دوست دختر جدیدش میسازه ، گفتم خوب این چه ایرادی داره ؟ گفت ایرادش اینکه که زن و بچه اش رو سال به سال مسافرت نمی بره ولی برای دوست دخترش داره ویلا میسازه ، تازه موقع طراحی هم به من هم پیشنهاد دوستی داد ، گفتم تو از زندگی اون چی می دونی که داری قضاوت می کنی ؟ گفت همیشه همین حرفهای تکراری ، برای توجیه کردن همیشه بهونه پیدا میشه ، کدوم زندگی هست که مشکل نداشته باشه دلیل نمیشه که بخاطر مشکل بری هرز بچرخی ، گفتم من که این آدم رو نمی شناسم تو هرچی بگی من نمی تونم نظری بدم ، گفت باشه درباره یاسر میخوای بهت بگم ؟ من که حسابی تعجب کرده بودم گفتم یاسر که مجرده ، گفت جدی ؟ گفتم چی می گی ؟ یاسر رو که من از بچگی می شناسم و باهم بزرگ شدیم از همه زندگیش خبر دارم خیلی بیشتر از تو ، یه خنده بلند همراه با قهقهه زد که تا حالا ازش نشنیده بودم ، گفت یاسر رو تو فکر می کنی می شناسی یاسر رو من از تو بیشتر می شناسم ، من که عصبی شده بودم گفتم ناهید امروز چت شده ؟ این حرفها چیه می زنی ؟ گفت چی شد کم آوردی ؟ گفتم نه ولی فکر کنم داری زیاده روی می کنی ، گفت یعنی نمی خوای بدونی دوست عزیزت متاهله ؟ گفتم ناهید یاسر متاهله ؟ گفت بله ایشون هم متاهل تشریف دارن و هم بچه دارن ، گفتم چی می گی ناهید ، گفت بله ایشون همون موقع که با من دوست بودن هم متاهل بودن ، من که از این حرفها بهم ریخته بودم به ناهید گفتم کنار بزنه ،

از توی داشتبرد ماشین یه سیگار از پاکت سیگاری که معمولا بود برداشتم و از ماشین پیاده شدم و سیگار رو روشن کردم ، واقعا این موضوع حقیقت داشت ؟ یاسر ازدواج کرده بود و من خبر نداشتم ؟ کی و چرا ؟ مگه امکان داشت ؟ چرا من درجریان نبودم ؟ گوشی موبایلم رو برداشتم تا به یاسر زنگ بزنم ، ناهید از ماشین پیاده شد و بهم گفت داری چیکار می کنی ؟ گفتم می خوام به یاسر زنگ بزنم و از خودش بپرسم ، گفت عجله نکن ، بزار بقیه ماجرا رو هم برات تعریف کنم ، فرصت برای زنگ زدن زیاده ، بیا توی ماشین ، سیگار رو خاموش کردم و سوار ماشین شدم ، ناهید اینجوری ادامه داد ،

با یاسر که آشنا شدم یاسر بهم گفته بود که مجرده از ارتباط ما خودت خبر داری ، یادت هست مسافرت شمالی که باهم رفتیم ، گفتم آره مسافرت خوبی بود ، گفت اون بدترین مسافرت عمرم بود ، گفتم چطور ؟ گفت توی مسافرت یاسر گفت می خواد بره به یکی از دوستاش که اونجا باغ داره سر بزنه ، گفتم آره اون دوستش رو من میشناسم به من هم گفت که باهاش برم ولی من حوصله اون دوستش رو نداشتم خیلی زیاد حرف میزد و خیلی هم از خود راضی بود ، گفت یاسر اصلا پیش اون نمی خواست بره ، چون می دونست تو از اون دوستش خوشت نمیاد ، مخصوصا اسم اون رو برد تا تو همراش نری ، یاسر اون روز رفت پیش یه نفر که ازش می خواست شناسنامه اش رو پاک کنه ، گفتم برای چی شناسنامه اش رو پاک کنه ؟ مگه مشکلی داشته ؟ اصلا از چی پاک کنه ؟ گفت بابا تو چقدر ساده ای از اسم زنش ، گفتم از کجا می دونی ؟ گفت داشت با موبایل حرف میزد که متوجه شدم ، می گفت نمی خواد مهر المثنی توی شناسنامه بخوره ولی اسم زنش رو هم می خواد پاک کنه ، گفتم بچه چی ، تو گفتی بچه هم داره ، گفت ، اسم بچه رو هم می خواست پاک کنه ، گفتم برای چی ؟ گفت می خواست با من ازدواج کنه ، گفتم برای چی می خواست با تو ازدواج کنه وقتی خودش زن داشت ؟ گفت چون عاشق من شده بود ، گفتم ناهید اینجوری که تو داری حرف می زنی من نه تو رو می شناسم و نه یاسر رو ، گفت تو انقدر مشغول کارهای خودت هستی که اصلا متوجه نیستی اطرافت چی می گذره ، پرسیدم تو چیکار کردی ؟ گفت من وقتی متوجه شدم جریان از چه قراره باهاش رابطه ام رو قطع کردم ، گفتم من باید خودم با یاسر حرفت بزنم ، حرفات رو باور نمی کنم ، گفت تا حالا از من دروغ شنیدی ؟ گفتم نه ولی دلیل نمیشه حرفهات رو درباره یاسر باور کنم ، گفت باشه بهش زنگ بزن

موبایلم رو برداشتم و شماره یاسر رو گرفتم ، یاسر گوشی رو برداشت مثل همیشه گفت سلام داداش ، گفتم یاسر یه سوال ازت می پرسم مثل آدم جوابم رو بده نه حرف اضافی بزن و نه داستان برام تعریف کن ، گفت چی شده ؟ مشکلی داری ؟ بگو کجایی من الان خودمو می رسونم ، گفتم نه می خواد خودت رو برسونی نه من مشکلی دارم ، فقط جواب سوالم رو درست بده ، گفت باشه بپرس ، پرسیدم تو زن دااری ؟ زد زیر خنده و گفت آره چندتا هم دارم ، گفتم یاسر درست حرف بزن دارم جدی می پرسم تو زن داری ؟ صدای یاسر جدی شد و گفت الان کجایی ؟ گفتم پیش ناهید ، گفت پس کار خودش رو کرد ، گفتم چه کاری ؟ گفت حضورا باید حرف بزنیم ، گفتم جواب من رو بده تو زن و بچه داری ؟ گفت حضورا صحبت می کنیم و گوشی رو قطع کرد

به محل ویلا رسیده بودیم ناهید پیاده شد و رفت توی ویلا ، من دیگه حوصله نداشتم و از ماشین پیاده نشدم ، فکرم درگیر حرفهای ناهید بود ، چرا یاسر باید ازدواج می کرد و به من خبر نمیداد ؟ مگه کار اشتباهی کرده بود ؟ مگه ازدواج جرم بود ، چقدر دوست داشتم بچه یاسر رو بغل می کردم و بهم می گفت عمو ، آخه چرا باید موضوع به این بزرگی و مهمی رو از من پنهون می کرد ؟ من که همه کارهامو رو با یاسر صحبت می کردم ، یاسر هم همینطور بود ، حالا باید از زبون ناهید میشنیدم که یاسر زن و بچه داره و من خبر ندارم ، یاسر دوست دوران بچگی نزدیک ترین دوست و جای بردار نداشته ام ، داشتم از این افکار درهم و برهم دیوونه می شدم که ناهید در ماشین رو باز کرد و سوار شد گفت کارم تموم شد می تونیم برگردیم ، گفتم خوبه برگردیم ، توی مسیر ساکت بودم ، گفت ببین من می دونم که تو و یاسر باهم خیلی دوست هستید و من قصد اینو نداشتم که بین شما رو بهم بزنم ، گفتم کسی نمی تونه بین من و یاسر رو بهم بزنه ، گفت می دونم منظور اینکه باعث کدورت بشم ، گفتم وقتی حرفهای یاسر رو شنیدم اون موقع جوابت رو میدم ، گفتم تو می خواستی با این حرفها به چی برسی ؟ گفت اینکه تو چشمات رو باز کنی و ببینی اطرافت چی می گذره ؟ گفتم الان من فهمیدم اطرافم چی می گذره خوب که چی ؟ گفت انقدر ساده نباش تو خیلی به آدم ها ساده نگاه می کنی که اینطور نیست ، یاسر دوست قدیمیت ازت موضوع به این مهمی رو به هر دلیل ازت پنهون کرده حالا یه نفر بعد از 20 سال سرو کله اش پیدا شده و تو داری طوری فکر می کنی که بهش بدهکاری و یا باید براش کاری بکنی ، از کجا می دونی که اون تو رو پیدا نکرده ؟ از کجا معلومه که این رفتن تو به شرکت اونها برنامه ریزی شده نبوده ؟ انقدر ساده نباش ، مگه میشه یکدفعه یه کار بهت پیشنهاد بشه و بری اونجا و ساناز رو ببینی ، از من می پرسی همش برنامه ریزی شده بوده ، ساناز از قبل آمارت رو داشته ، گفتم آخه توهم یه حرفی می زنی ، من بدرد چی ساناز می خورم ؟ حالا منو پیدا کرد خوب که چی ؟ گفت این بعدا معلوم میشه عجله نکن بزودی معلوم میشه چی ازت می خواد

ناهید جلوی یه رستوران خواست ترمز بزنه که من بهش گفتم اشتهای غذا خوردن ندارم ، گفت پیدا می کنی و پیاده شد ، منم پیاده شدم ، ناهید رفت دستش رو بشوره و من هم یه میز انتخاب کردم ، به لیست غذا ها نگاه می کردم ولی چیزی سفارش ندادم تا ناهید اومد و لیست رو ازم گرفت و خودش دوتا ماهی سفارش داد ، گفت ببین ازت می خوام کمی واقع بین باشی نمیگم بد بین باش فقط واقع بین باش ، گفتم فقط نمی دونم تو کی هستی ؟ گفت شروع خوبیه ، من کی هستم ؟ چرا تو راحت میایی حرفهات رو به من میزنی ؟ چرا اصلا بمن اعتماد داری ؟ گفتم اشتباه کردم ؟ گفت معلوم نیست ، گفت تو از زندگی من چی می دونی ؟ فکر کردم دیدم واقعا چیز زیادی از زندگیش نمی دونم همون چیزهایی که خودش و یاسر گفته بود ، من عادت ندارم از کسی سوال کنم تا خودش نگفته ، گفتم خوب تو کی هستی واقعا معماری ؟ گفت حداقل اینو میدونی که هستم باهم کار مشترک هم داشتیم ، گفتم دیگه نمی خوام ببینمت ، گفت فکر بدی نیست منم از دست کسی که فقط برای درد دل کردن میاد پیشم راحت میشم ، منم خوشم نمیاد که سنگ صبور کسی باشم ، اینکه تو هر وقت از همه جا خسته میشی بیایی پیش من و چایی و قهوه بخوری و آروم بشی و بری سراغ زندگیت ولی من زیر بار حرف های تو خسته تر و سنگین تر تنها بمونم ، این انتخاب من نیست ، گفتم بابت تمام این مدت که اذیتت کردم معذرت می خوام ، دیگه تکرار نمیشه ، از سرمیز غذا بلند شدم و از رستوران اومدم بیرون

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:47

صفحه بندی