یک هفته از اون موضوع گذشت و یه روز که توی دفتر مشغول کار بودم ناهید زنگ زد ، گفت امروز عصر بیا دفتر من ، پرسیدم چرا ؟ گفت بیا می خوام به یه نفر معرفیت کنم ، من که کنجکاو شده بودم پرسیدم همون دوستی که گفته بودی ؟ گفت بیا اینجا خودت متوجه میشی ، قبول کردم و قرار شد مثل همیشه بعد از ساعت اداری برم ، توی اون هفته بیشتر درگیر کار بودم و سعی کرده بودم که همه موضوع ها رو فراموش کنم ، عصر ساعت 5 رفتم دفتر ناهید ، ناهید تنها بود ، در رو برام باز کرد و با لبخند بهم گفت باهم قهر کردی ؟ من که هنوز حرفهای اون روز رو فراموش نکرده بودم گفتم نمی خواستم دیگه مزاحمت بشم ، ناهید گفت بچه نشو خودت می دونی که من قصد ناراحت کردن تو رو نداشتم و فقط می خواستم کمکت کنم که اطرافت رو بهتر ببینی ، گفتم اتفاقا موفق شدی چون توی این هفته به هیچکسی نه زنگ زدم و نه فکر کردم ، گفت بیا بشین می خوام تا بهرام نیومده یه موضوعی رو بگم ، من نشستم روی مبل و ناهید اینجوری شروع کرد
"بهرام پسر عموی منه و ما از بچگی باهم بزرگ شدیم ، پدر بهرام که عموی من میشه کارمند اداره اوقاف بود و زندگی متوسطی داشتن ، پدر بهرام خیلی دوست داشت که ما باهم ازدواج کنیم ، می گفت عقد پسرعمو دختر عمو رو توی آسمون ها بستن ولی پدرم موافق این ازدواج نبود ، بهرام هیچ وقت خودش برای خواستگاری من نیومد ولی یه بار که پدر بهرام با پدرم صحبت کرد پدرم بدون اینکه از من سوال کنه بهشون جواب منفی داده بود و بهشون گفته بود که دخترش رو به فامیل نمیده و بعد از اون موضوع دیگه هیچ حرفی پیش نیومد ، اون موضوع باعث کدورت شد و چند سالی رابطه خانواده ما با خانواده عمو قطع شد ، بعدا شنیدم که بهرام توی یه شرکت کارگزاری بورس مشغول بکار شده و وضع و اوضاع خوبی بهم زده تا اینکه یه روز توی عروسی دختر عمه ام بهرام رو دیدم ، بهرام کاملا عوض شده بود و دیگه اون پسر خجالتی نبود و موقع صحبت سرش رو پایین نمینداخت و با جسارت توی چشم طرف مقابل نگاه می کرد وقتی من و بهرام روبرو شدیم ، بهرام گفت پدرت الان خیلی پشیمونه که چرا خواستگاری منو قبول نکرده ، من که از این لحن بهرام اصلا خوشم نیومده بود گفتم پدرم نظر من رو گفت و برای من الان هم هیچ فرقی نکرده ، بهرام خندید و گفت شنیدم که آرشیتکت شدی ، من گفتم آره ، گفت یه زمین 4000 متری دارم می خوام یه مجتمع تجاری بزنم ، می خوام کار طراحی و نظارتش رو بدم بهت ، من که فکر نمی کردم حرف جدی باشه گفتم نرخ من بالاست فکر نکنم به توافق برسیم ، بهرام خندید و گفت معلوم میشه وکارت ویزیتش رو بهم داد و گفت باهم تماس بگیر
بعد مهمونی من اصلا فراموش کردم که به بهرام زنگ بزنم ولی بهرام بعد از چند روز بهم زنگ زد و خواست که برم محل پروژه رو ببینم ، منم برای اینکه بفهمم بهرام راست میگه یا دروغ رفتم محلی که بهرام گفته بود ، وقتی رسیدم اونجا بهرام اونجا بود ، ماشین بهرام رو که دیدم شوکه شدم ، همراه بهرام چند نفر دیگه هم بودن که بیشتر شبیه محافظ بودن و بعدا هم فهیمدم که واقعا محافظ هستن ، بهرام وقتی منو دید باصدای بلند صدام کرد و گفت خانم مهندس تشریف بیارید اینجا ، وقتی رسیدم به بهرام، خندید و گفت این زمین که می گفتم اینجاست ، من که تازه از حیرت دیدن ماشین بهرام بیرون اومده بودم یه نگاهی به زمین کردم و متوجه ارزش و موقعیت زمین شدم ، واقعا این زمین متعلق به بهرام بود ؟ ارزش زمین رو نمی تونستم برآورد کنم ، زمینی توی اون موقعیت واقعا خیلی خیلی گرون بود ، بهرام بهم گفت نظرت چیه ؟ من که گیج شده بودم فقط گفتم خیلی خوبه ، بهرام که متوجه گیجی من شده بود گفت حالا نرخ خودت رو بگو ببینم من از پس هزینه های شما برمیام یا نه ؟ من که شرمنده شده بودم گفتم شوخی منو جدی گرفتی ؟ بهرام زد زیر خنده و گفت مدارک زمین و ایده ام رو برات می فرستم تو قراردادت رو حاضر کن تا امضا کنیم ،
امروز قراره بیاد دفتر تا قرارداد رو امضا کنیم ، من مدارک زمین رو دیدم ، زمین به اسم خودشه واقعا اون زمین خیلی با ارزشه ، امروز گفتم تو هم بیایی تا توی جلسه باشی و برای امضای قرارداد کمکم کنی "
وقتی حرفهای ناهید تموم شد من قراردادی که ناهید حاضر کرده بود رو برداشتم تا نگاهی بهش بندازم ، پروژه خیلی خوبی برای ناهید بود ، اگه طراحی و نظارت این پروژه توی سوابق ناهید می اومد می تونست مسیر کاری ناهید و شرکتش رو عوض کنه ، پیشنهاد ناهید هم خیلی منطقی بود ، من به ناهید گفتم این پروژه با این ابعاد رو نمی تونی با این تیمی که داری انجام بدی ، گفت خودم هم به این نتیجه رسیدم اگه قرارداد ببندم تیم رو تقویت می کنم و شاید مجبور بشم دفتر بزرگتر بگیرم ، گفتم قیمتت هم پایینه ، این نرخ برای کار با این عظمت خیلی کمه ، گفتم الان نرخ نده و فقط موافقت نامه رو امضا کن ، بعدش قرارداد رو تنظیم می کنیم ، ناهید هم قبول کرد ، توی همین صحبت ها بودیم که صدای زنگ بلند شد و ناهید رفت درو باز کنه ، وقتی ناهید برگشت بهرام همراهش بود ، بهرام هم سن و سال خودمون بود ، خیلی سرحال و خوش لباس وقتی منو دید با گرمی دستم رو گرفت و گفت پس مشاور ناهید خانم شما هستید که میگه بدون تایید شما امضا نمی کنه ؟ ناهید که خجالت کشیده بود نگاهی بمن کرد و سرش رو پایین انداخت ، من گفتم ناهید خانم لطف دارن وگرنه خودشون اشراف کامل به قرارداد دارن و نیازی به حضور من نیست ، بهرام خندید و گفت آقای مهندس تعارف رو بزارید کنار ، نظرتون درباره پروژه من چیه ؟ گفتم من هنوز مدارک رو کامل نگاه نکردم ولی موقعیت پروژه که عالیه ، گفت ممنون می خوام کاری کنم که توی این شهر صداش بپیچه ، می خوام کاری کنم که همه برندهای معروف صف بکشن ، بهرام خیلی با حرارت حرف میزد ، از ایده هاش و بلند پروازی هاش ، نیم ساعت بدون وقفه حرف زد ، من و ناهید هم به حرفهاش گوش میدادیم بدون اینکه حرفش رو قطع کنیم ، بهرام بین حرفهاش بهم گفت دلم می خواد که شما رو ببرم سر پروژه هایی که اجرا کردم تا ببینید ، تاحالا فقط پروژه های مسکونی بوده این اولین پروژه تجاری منه ، من که محو حرارت و شوق بهرام شده بودم گفتم درخدمتتون هستم ، بهرام رو به ناهید کرد و گفت قرارداد رو حاضر کردی ؟ من جواب بهرام رو دادم و گفتم قرارداد که نه ولی موافقتنامه حاضره ، بهرام گفت آقای مهندس موافقتامه رو که من و ناهید شفاهی رد و بدل کردیم ، قرارداد رو اومدم اینجا امضا کنیم ، گفتم چه عجله ای دارید ، اول موافقتامه رو امضا کنید برای قرارداد فرصت هست ، بهرام رو به ناهید کرد و گفت نترس قرارداد رو امضا می کنیم اگه توی کار خواستی تغییرش میدیم ، من می خوام دختر عموم هم سهمی توی این پروژه داشته باشه ، من اعتقاد دارم اعضای خانواده باید هوای هم رو داشته باشن ، می دونی چه شرکت ها و چه آدم هایی دنبال این پروژه هستن ولی من همشون رو جواب کردم و می خوام بدمش به تو ، ناهید گفت حالا چقدر منت میزاری سرم ، بهرام نگاهی به من کرد و گفت ببین آقای مهندس همیشه ما مردها باید به زنها بدهکار باشیم حتی موقعی که لطف می کنیم ، بعد ادامه داد که شما چقدر ساکت هستید ولی اشکال نداره من بجای شما هم حرف میزنم
ناهید نگاهی بمن کرد می خواست بدونه که الان قرارداد رو هم برای امضا بیاره یا نه ؟ من اشاره کردم که نیازی نیست ، من پشت کامپیوتر موافتنامه رو تغییر دادم و بخاطر اینکه ناهید هم نگران نباشه مبلغ نسبتا خوبی برای شروع کار بابت پیش پرداخت ، قبل از امضای قرارداد توی موافقتنامه اضافه کردم و پرینت کردم تا امضا بشه ، بهرام موافقنامه رو خوند و بعد نگاهی به من کرد و گفت بیخود نیست ناهید میگه بدون تایید شما امضا نمی کنه ، الان بدون قرارداد می خواهید از من پول بگیرید و خیال ناهید رو هم راحت کنید که قرارداد مال خودشه ، باشه حرفی نیست امضا می کنم و بعد از امضا دسته چک رو درآورد و چک رو نوشت و به من داد ، من گفتم چرا به من ؟ بدید به ناهید ، خندید و گفت مگه با ناهید شریک نیستید ؟ من که حسابی تعجب کرده بودم و بهرام متوجه تعجب من شد خندید و گفت شوخی کردم و بلند شد و گفت من قراری دارم که باید بهش برسم و رو به من گفت اگه شما هم کارتون اینجا تموم شده خوشحال میشم همراه من بیایید ، چشمکی به من زد و گفت وقتی ناهید با این سختگیری به شما اعتماد کرده چرا من اعتماد نکنم ؟ من نگاهی به ناهید کردم و ناهید سری تکون داد و منظورش این بود که من هم همراه بهرام برم ، با ناهید خداحافظی کردم و با بهرام از دفتر ناهید بیرون اومدیدم.
بهرام به سمت ماشینش رفت ، ماشین بهرام رو که دیدم تازه فهمیدم که چرا ناهید شوک شده بود ، سوار ماشین شدیم و بهرام شروع به حرف زدن کرد ، گفت من می تونم به شما اعتماد کنم ؟ من گفتم میل خودتون ولی من بودم به این سرعت به کسی اعتماد نمی کردم ، نگاهی به من کرد و گفت من از اعتماد کردن به مردم ضرر نکردم ، گفتم ولی من تضمین نمی کنم که از اعتماد به من ضرر نکنی ، با صدای بلند خندید و گفت شما برعکس حرفهاتون دارید اعتماد منو بیشتر به خودتون جلب می کنید و ادامه داد که من دوران کودکی سختی داشتم ، من از بچگی عاشق ناهید بودم ، ناهید عشق اول زندگی من بود ولی چون آینده ای برای من متصور نبودن ، به خواستگاری من جواب منفی دادن ، من بعد از اون روز که جواب منفی گرفتم خواستگاری کسی نرفتم ، به خودم قول دادم طوری کار کنم که دفعه بعدی اگه خواستگاری هرکسی با هر جایگاهی رفتم ، جواب منفی نگیرم ، پرسیدم هنوز ناهید رو دوست داری ؟ گفت عشق اول رو که نمی شه فراموشش کرد ولی اینکه عاشقش باشم باید اعتراف کنم بله هستم ، گفتم خوب چرا ازش خواستگاری نمی کنی ؟ بعید میدونم دیگه جواب منفی بگیری ، مکثی کرد و گفت یه مشکلی سر راهم هست که نمی تونم ، پرسیدم چه مشکلی ؟ بهرام دیگه جوابی نداد و به رانندگی ادامه داد ، تا رسیدن به مقصد بهرام ساکت بود.
وارد پارکینگ یه ساختمون شدیم ، توی پارکینگ یه نفر اومد و در ماشین رو برای بهرام باز کرد ، بهرام سوئیچ ماشین رو بهش داد و ما سوار آسانسور شدیدم ، بهرام یه کد زد و آسانسور حرکت کرد ، از آسانسور که پیاده شدیم داخل یه شرکت بودیدم ، منشی بهرام رو که دید مثل فنر بلند شد ، بهرام بدون اینکه نگاهی به منشی بندازه مستقیم به سمت اتاقی که درش پشت سر منشی بود رفت و باهم وارد اتاق شدیم ، توی اتاق کسی نبود ولی اتاق بسیار شیک با منظره ای عالی که کل شهر رو زیر پات احساس می کردی ، بهرام روی مبلی که روبروی دیوار شیشه ای بود لم داد و گفت این ساختمون رو من خودم ساختم ، هنوز تموم نشده بود ازم گرفتن ، گفتم یعنی فروختید ؟ گفت نه نمی خواستم بفروشم ، می خواستم دفتر خودم باشه ولی نذاشتن ، گفت وقتی ثروتمند میشی از یه جایی به بعد دیگه صاحب مال خودت هم نیستی ، جمع شدن ثروت قوانین خودش رو داره ، از یه جایی به بعد اموالت جز دارایی های تو به حساب نمیاد برعکس میشه و تو جز دارایی های اموالت بحساب میایی ، ثروتت برای توی تصمیم می گیره کجا بری ، با چه کسایی نشست و برخواست داشته باشی ، در همین حین بود که در باز شد و مردی وارد اتاق شد مردی چهارشونه و قدی متوسط با دستان بزرگ که لباس اسپرتی به تن داشت ، بهرام من رو معرفی کرد ، پشت میز نشستیم و صحبت شروع شد ، جریان مذاکره درخصوص تهاتر یک قطعه زمین با یک کارخانه تولید مواد شوینده بود ، بهرام می خواست در قبال کارخانه یه قطعه زمین رو بده ولی اون مرد می گفت ارزش کارخونه بیشتر از اینهاست و بهرام قبول نداشت ، من تا حالا اینجوری معامله ندیده بودم ، بدون هیچ برآورد و محاسبه ای ، چطور امکان داشت بشه ارزش کارخونه رو محاسبه کرد ، کارخونه ای که 300 نفر کارگر داشت ، بهرام رو به من کرد و گفت نظر شما چیه ؟ من گفتم تا مدارک رو نبینم نمی تونم نظر بدم ، بهرام بلند شد و گفت همین کار رو می کنیم و رو به مرد کرد و گفت شما مدارک رو بدید به آقای مهندس تا بررسی کنن ، جلسه بعدی جمع بندی می کنیم و از اتاق بیرون رفت ، من که از این همه سرعت متعجب بودم خداحافظی کردم و از اتاق بیرون رفتم سوار آسانسور شدیم و پایین آسانسور متصدی اومد تعظیم کرد ،سوئیچ ماشین رو گرفتیم و سوار ماشین شدیم ، به بهرام گفتم چطور بدون هیچ برآورد و کارشناسی روی کارخونه قیمت گذاری می کنید ؟ گفت این کارخونه ورشکسته است ، گفتم پس برای چی می خوای یه کارخونه ورشکسته رو بخری ، گفت به دعای کارگرهاش نیاز دارم ، الان چند ماهه که کارگرها حقوقشون رو نگرفتن من بعد از اینکه کارخونه رو بخرم ، بلافاصله حقوق کارگرها رو میدم ، کارگرهاش خیلی نیازمند هستن ، اون منطقه مردم خیلی خوب و قانعی داره و دعاشون میشه پشتوانه و سرمایه من ، گفت نمی دونی چقدر این سرمایه ارزشمنده ، گفتم میدونی چقدر بدهکاری دارن ؟ گفت مهم نیست ، ارزش زمین کارخونه خیلی بیشتر از بدهکاری اونهاست ولی چون در رهن بانکه نمی تونن بفروشن ولی من می تونم بدهکارشون رو تسویه کنم ، گفتم خودشون نمی دونن ؟ گفت چرا می دونن ولی بانک بدلیل بدهی داره کارخونه رو صاحب میشه ، اونها راهی ندارن من تنها راه اونها برای فرار از این بحران هستم ، شما مدارک رو ببین و گزارشت رو بده ، گفتم من چه سمتی دارم که بخوام اینکارو انجام بدم ؟ نگاهی بهم انداخت و گفت شما ماهی چقدر درآمد دارید ؟ من از این سوال بی مقدمه ناراحت شدم و جوابی ندادم ، گفت ناراحت نشو قصد جسارت نداشتم ، یه پیشنهاد برات دارم ، من ماهانه دوبرابر درآمدت رو بهت میدم ، کارت رو هم انجام بده کارهای منو هم کنارش انجام بده ، مطمن باش ضرر نمی کنی ، بهرام بقدری مطمن حرف میزد که من نمی تونستم جواب بدم ، بهرام گفت عجله نکن ، به پیشنهاد من سرفرصت فکر کن و جواب بده ، من جوابی ندادم ، بهرام پرسید کجا می خوای بری برسونمت ، گفتم نیازی نیست من خودم میرم همین جا پیاده میشم ، بهرام ماشین رو نگه داشت ، وقتی داشتم از ماشین پیاده میشدم بهرام گفت اسناد کارخونه رو کجا بفرستم ؟ بهرام یادش نبود که من قرار شد روی پیشنهادش فکر کنم و یا شاید هم مطمن بود که من قبول می کنم ، من هم کارت ویزیت رو بهش دادم و گفتم به آدرس دفتر من بفرستید و خداحافظی کردم .
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 151