طی هفته بعد چندبار یاسر زنگ زد و من جواب ندادم ، نمی تونستم خودم رو راضی کنم که حرفهاشو بشنوم ، شاید هم باید زمان می گذشت تا بتونم با این موضوع کنار بیام ، توی دفتر مشغول کار بودم که موبایلم زنگ زد ، شماره ناشناس بود ، من معمولا شماره های ناشناس رو دفعه اول جواب نمی دم ، احتمال میدم که اشتباه گرفته باشن وگرنه دوباره زنگ میزنن ، این کار بالای 50 درصد جواب میده و دوباره زنگ نمیزنن و معلوم میشه که اشتباه گرفته بودن ، ولی این دفعه دوباره زنگ زد ، جواب دادم ، پشت خط یه خانم بود احوال پرسی کرد منو به اسم خطاب کرد نه فامیلی که برام جالب بود ، ازش خواستم که خودش رو معرفی کنه ، گفت من سحر هستم ، مکثی کردم ، حتما شماره منو یاسر بهش داده بود ، گفتم فرمایش ؟ گفت می خواد حضورا صحبت کنه ، بدم نمی اومد که این سحر رو یه بار دیگه میدیدم ، آدرس دفتر رو بهش دادم قرار شد که بعد از ظهر بیاد دفتر
ساعت 3 بعدازظهر سحر اومد ، توی نگاه اول سحر رو نشناختم ، اون دختر ریزه میزه حالا خانم تنومندی شده بود و نشانه های پیری هم شروع به خودنمایی میکرد ، احوال پرسی کرد و بدون تعارف من روی مبل نشست ، بدون مقدمه گفت میدونم که از من خوشت نمیاد ، اومدم که بهت بگم با عجله کسی رو قضاوت نکن ، پرسیدم شماره منو یاسر بهت داد ؟ گفت نه ، پیدا کردن شماره خیلی سخت نبود کافی بود یه دوری توی اینترنت میزدم ، پرسیدم یعنی یاسر از تماست با من اطلاعی نداره ؟ گفت یاسر الان چند وقته که جواب تماس هاشو نمیده ، گفتم منتظرم حرفهاتو بشنوم و سحر اینجوری شروع کرد
من و یاسر دوران بچگی خوبی داشتیم ولی متاسفانه هم سن و سال بودیم ، می دونی دخترها خیلی زودتر از پسرها بزرگ میشن ، وقتی پسرها هنوز توی فکر بازی و تفریح هستن دخترها به ازدواج و بچه دار شدن فکر می کنن ، شاید اگه یاسر حداقل 5 سال از من بزرگ تر بود این عشق یه فرجام خوبی داشت ولی یاسر خیلی توی حال و هوای بچگی بود ، دوست داشت بریم بیرون و دستم رو ساعت ها بگیره و باهم راه بریم ولی اصلا فکر آینده نبود ، من نمی تونستم منتظر بمونم که یاسر بزرگ بشه ، اصلا معلوم هم نبود که اگه منتظر می موندم بعد از چند سال یاسر به من فکر می کرد یا نه شاید میزد زیر دلش و میرفت دنبال یکی دیگه ، من هم باید برای آینده خودم فکر می کردم ، اون موقع هم اینجوری نبود که دخترها استقلال داشته باشن و اگه نمی خواستن ازدواج نمیکردن ، وقتی اولین خواستگاری که می اومد و پدر و مادرت راضی بودن تو باید بله رو می گفتی ، اگه خیلی مراعاتت رو می کردن اولی رو می گفتی نه قبول می کردن به سومی که میرسید دیگه یه جوری باهات حرف میزدن که دیگه باید بله رو می گفتی و من هم دوست نداشتم این اتفاقی که برای خواهرام افتاده بود برای من هم می افتاد من می خواستم خودم انتخاب کنم نه اینکه انتخاب بشم
توی همون موقع که با یاسر دوست بودم یه پسری توی محل ما بود که 5-6 سالی از من بزرگتر بود و سر کوچه ما پدرش یه مغازه لوازم خونگی داشت و بعدازظهر ها می اومد توی مغازه کمک پدرش ، وضع اوضاع خوبی داشتن ، چشم دخترهای محل دنبال پسره بود که بتونن مخش رو بزنن ولی پسره سرش توی کار خودش بود و محل نمیداد ، من یه روز که پسره توی مغازه تنها بود رفتم توی مغازه و یه دوری توی مغازه زدم ، پسره گفت می تونم کمکتون کنم یه نگاهی بهش انداختم و تونستم تاثیری که می خواستم روی پسره بزارم ، بعد از اون روز من هر از چندگاهی به بهونه خرید یه سر توی مغازه شون می رفتم تا اینکه اون پسر جرات پیدا کرد و شماره تلفن خونشون رو پشت کارت ویزیت مغازه نوشت و داد بهم ، من با اون شماره تماس گرفتم و از اونجا ارتباط ما شروع شد ، بین حرف سحر اومدم و ازش پرسیدم که یعنی توی اون مدت که با یاسر دوست بودی با اون پسر هم ارتباط داشتی ؟ سحر خیلی مطمن جواب داد بله و گفت چطور پسرها وقتی همزمان با چندتا دختر ارتباط دارن براشون افتخاره ولی اگه ما اینکار رو انجام میدادیم میشد خیانت ؟ گفتم یاسر اون زمان بجز تو با هیچ دختری دوست نبود ، من کامل در جریان بودم ، گفت از بی عرضگی خود یاسر بوده تازه من از کجا می دونستم دوست هست یا نه و در ثانی یاسر بچه بود
یاد اون زمان ها افتادم که یاسر چقدر با آب و تاب از اون دختر و خانوم بودنش حرف میزد ، کجاست این حرف ها رو بشنوه ، سحر ادامه داد که توی دبیرستان برای من خواستگار اومد ، با یاسر صحبت کردم اولش یاسر گفت که میام خواستگارت رو میکشم و از این حرفها ولی بعد از یه مدت دیگه خبری از کشتن خواستگار که نبود هیچ ، حتی حاضر به اومدن خواستگاری نبود ولی وقتی به سعید ( اون یکی دوستش ) گفتم ، سعید بلافاصله با پدرش صحبت کرد و اونها اومدن خواستگاری من ، وضع و اوضاع سعید بهتر از اون خواستگارم بود و پدر و مادرم هم به این ازدواج راضی تر بودن ، من هم خوشحال بودم که انتخاب درستی کرده بودم و ما به خانواده سعید جواب بله رو دادیم ، چند وقت هم به یاسر درباره این موضوع حرفی نزدم تا یک هفته قبل از مراسم عقد دیگه به یاسر گفتم ، توی اون مدت هم حسابی با یاسر خوش گذشت و کلی خاطره خوب باهم داشتیم ، توی اون مدت پدر و مادرم دیگه زیاد به رفت و آمدم گیر نمیدادن و من فرصت بیشتری برای گشتن با یاسر داشتم و بقیه اش رو خودت خبر داری
پرسیدم که از سعید چرا جدا شدی ؟ سحر مکثی کرد و گفت 16 سال زندگی مشترک خودش یه عمره ، پرسیدم یعنی دلیلش بخاطر طولانی شدنش بود ؟ گفت شاید دلیل اصلیش همین باشه ، ما دیگه جذابیتی برای هم نداشتیم ، یا باید به یه زندگی خسته کننده ادامه می دادیم یا این فرصت رو بهم می دادیم که شروع دوباره ای داشته باشیم ، اگه به اون زندگی ادامه می دادیم فقط یه مرگ تدریجی بود ولی هر دوی ما نمی خواستیم اینجوری زندگی کنیم ، ما بعد از یه مدت دعوا و قهر که توی زندگیمون عادی شده بود نشستم و باهم حرف زدیدم ، باید تصمیم مهمی می گرفتیم ، یا به اون زندگی با قهر و دعوا و اعصاب خرد کردن ادامه می دادیم یا هر دو ما می رفتیم و یه فرصت جدید به خودمون می دادیم ، ما تصمیم دوم رو گرفتیم ، گفتم مگه شما بچه نداشتین ؟ گفت چرا یه پسر داریم ولی توی اون دعواها که ما داشیتم از کنار هم بودن ما بیشتر آسیب میدید تا از جدایی ما ، پرسیدم الان پسرت با کی زندگی می کنه ؟ گفت با پدرش ، اون بهتر از پسش برمیاد ، الان دبیرستان میره و از زندگیش راضیه و من هم هروقت که بخوام میرم می بینمش
بلند شدم و کمی قدم زدم و پرسیدم خوب حالا من چیکار باید بکنم ، گفت فقط توی رابطه من و یاسر دخالت نکن ، زندگی ما به خودمون مربوطه ، گفتم من دخالتی نکردم، گفت یاسر بهم گفته تو مخالفی با ارتباط ما ، گفت یاسر حق منه و من اونو بدست میارم بهتره خودت رو این وسط ندازی ، من از این همه طلبکاری گیج و منگ بودم ، گفتم اون موقع که همزمان با دونفر دوست بودی و داشتی با یاسر بازی می کردی هم یاسر حق تو بود ؟ گفت داری قضاوت می کنی ، گفتم تازگی ها خیلی مد شد که همه هرکاری دوست دارن می کنن و بعد که مورد انتقاد قرار می گیرن مدعی میشن که چرا قضاوت می کنید ، گفتم این برای اونهایی که درحقشون ظلم شده و یا توی شرایط سخت قرار گرفتن نه برای تو که با یاسر بازی کردی و خوشی زده زیر دلت و جدا شدی و حالا هم اومدی که یاسر رو بدست بیاری ، نه خانم این خبرها نیست و اگه حرف من تاثیری روی یاسر داشته باشه مطمن باش که نمیزارم دوباره زندگیش رو خراب کنی
سحر خندید و گفت من خواستم رابطه بین تو و یاسر بهم نخوره وگرنه ما الان توی عقد موقت هم هستیم و من بلدم چیکار کنم که این عقد از موقت به دائم تبدیل بشه ، بهتره خودت رو بیشتر از این سبک نکنی ، من که دیگه حرفی برای گفتن نداشتم آخرین تیر ترکشم رو رها کردم و گفتم می دونی که یاسر متاهل هستش و بچه داره ؟ گفت خیلی بهتر از تو خبر دارم ، برعکس تو که ادعای رفاقت داری ولی به حرف یاسر گوش نمیدی و جواب تلفنش رو هم ندادی ، من در جریان کل ازدواجش هستم ، حتی از خیلی جریان ها خبر دارم که روح تو هم خبر نداره ، اصلا می دونی چرا یاسر ازدواج کرد ؟ من خودم رو به بی اهمیتی زدم و گفتم برام مهم نیست ، گفت تو بهت بر خورده که چرا بهت نگفته وگرنه برات خیلی هم مهمه ، کلافه شده بودم و گفتم دیگه نمی خوام درباره این موضوع ادامه بدم ، شما هم هرکاری می خواهید انجام بدید به من ربطی نداره و در خروجی رو به سحر نشون دادم ، سحر بدون اونکه از جاش تکونی بخوره گفت هنوز حرفهام تموم نشده و تا تموم نشه از اینجا بیرون نمیرم ، من راهی برام نمونده بود و ساکت شدم
سحر ادامه داد که یاسر یه ازدواج اجباری داشت ، توی یکی از ارتباط ها، دختر ناخواسته باردار میشه ، البته خیلی هم مدت ارتباطشون کم نبود، حدود یک سال باهم بودن که دختر باردار میشه ، دختر یکی از حاجی بازاری های تهران بود، یاسر گیر می کنه که چیکار کنه ، البته دختره مخش خوب کار میکرده ، دختره می خواسته از ایران بره ولی پدرش اجازه نمیداده ، دختره به یاسر میگه بیا خواستگاری بعد عقد می کنیم و من با اجازه تو از ایران میرم و بعدش غیابی جدا میشیم ، یاسر اصرار میکنه بچه رو سقط کنن ولی دختر قبول نمی کنه و یاسر هم به ناچار قبول می کنه و به خواستگاری میره ، پدر دختره راضی نبوده ولی با اصرار دخترش قبول می کنه و عقد می کنن و بعد از اون دختر کارهاشو انجام میده و چند ماه بعد از اینکه بچه بدنیا میاد از ایران میره ، دختره هم انقدر از پدرش پول گرفته و داره که نیازی به آویزون شدن نداره ، نه خودش احتیاجی داره نه بچه اش و قصدی هم برای برگشتن به ایران نداره ، حالا دیدی که اصلا درجریان هیچ موضوعی نیستی و داری رفیق قدیمیت رو قضاوت می کنی ؟
سحر دیگه حرفی نزد و من داشتم به این موضوع فکر میکردم که اون دختر کی بوده ، من اکثر دوستهای یاسر رو دیده بودم ، من و یاسر غرییه هایی به اسم دوست نزدیک بودیم ، چرا با من مشورت نکرده بود ، چطور راضی شده بود بزاره بچه اش رو با خودش ببره ، حتی اگه ناخواسته هم بود بچه اش بود ، من اگه بودن اجازه نمیدادم بچه رو باخودش ببره ، بچه رو نگه میداشتم ، ولی چه جوری می تونستم بچه رو بزرگ کنم ؟ توی این فکرها بودم که سحر گفت اون زمان که کمکی بهش نکردی ، حداقل الان جواب تلفنش رو بده ، یاسر نمی دونه که من اومدم اینجا ، واقعا دلم براش می سوزه که دوست صمیمی مثل تو داره که جواب تلفن هاش رو هم نمیدی ، سحر با گفتن این جمله از روی مبل بلند شد و موقوع رفتن گفت
حداقل اگه یار نیستی بار هم نباش ، درضمن یادت باشه که من عشق اول یاسر هستم و آخرش برمیگرده پیش خودم
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 161