از آخرین باری که برای پروژه رفتم و شب موندگار شدم خیلی وقت بود که گذشته ، جلسه تا دیر وقت طول کشیده بود منم خسته شده بودم توی هتل شایان یه اتاق رزرو کرده بودن ، از محل جلسه تا هتل برای من که عادت به پیاده روی داشتم راه زیادی نبود ، از آخرین بار که جزیره رفته بودم دوسالی گذشته بود آخرین بار همراه محسن اومده بودم ، اون روزها محسن بخاطر از دست دادن مادرش خیلی بهم ریخته بود ، من شبهای جزیره و راه رفتن توی اسکله رو خیلی دوست داشتم ، شبها با میرفتیم روی اسکله و راه میرفتیم و هر از چندگاهی فاصله میگرفت و توی تنهایی اشک می ریخت ، محسن خیلی به مادرش وابسته بود ، توی بچگی پدرش رو از دست داده بود و مادرش به سختی اون و خواهرش رو بزرگ کرده بود ، وقتی وارد بازار کار شد خیلی برای آرامش مادرش تلاش کرد و واقعا هم کم نذاشت ولی این اواخر مادرش بخاطر مریضی که داشت خیلی اذیت شد و توی دو سال ذره ذره جلوی چشمهاش تحلیل رفت و با وجود تمام تلاش هاش از دنیا رفت ، محسن می گفت من هرکاری براش بکنم نمی تونم اون جوونی که به پای ما ریخت رو براش برگردونم و جبران کنم ، روزی که مادرش فوت کرد من کنارش بودم ، شب قبلش حال مادرش بد شده بود و به بیمارستان برده بودن ، محسن تا صبح بیمارستان بود و ساعت ۱۰ که خواهرش اومده بود محسن مستقیم اومده بود دفتر ، وقتی خواهرش زنگ زد محسن قبل از اینکه جواب بده نگاهی بهم کرد و گفت فکر کنم تموم کرده ، وقتی جواب داد رنگش شبیه گچ شده بود و حرفی نزد و روی صندلی وا رفت تا روز هفتم من همراش بودم محسن حتی یه قطره اشک هم نریخت و همه وصیت های مادرش رو مو به مو انجام داد توی بهشت زهرا قطعه ۸۶ کنار پدرش دفنش کردن ، مراسم با شکوهی برگزار کرد ، فردای شب هفت محسن اومد خونه من ، وقتی اومد تو گفت تموم شد ، اونجا محسن هم نگاهش ته خط بود آنقدر وابستگی رو من هم نمی دونستم ، همون روز برای فرداش دوتا بلیط برای جزیره گرفتم و محسن رو با خودم به جزیره بردم ، هرچند قبول نمی کرد ولی به سختی راضیش کردم و باهام اومد .
از دست دادن عزیز رو هرکسی نمی تونه درک کنه مگه اینکه عزیزی رو از دست داده باشه ، از دست دادن عزیز بسته به شرایط روحی می تونه تاثیرات متفاوتی داشته ، وقتی آدم توی شرایط سخت زندگی قرار داشته باشه از دست دادن عزیز می تونه تاثیر های خیلی بدی روی آدم بزاره ، محسن توی اون دوران تازه از یه رابطه بیرون اومده بود ، اونها تا شروع زندگی مشترک پیش رفته بودن ولی به دلیلی که هیچ وقت بهم نگفت رابطه بهم خورد ، من چند باز از خودش و افسانه علت اون جدایی رو پرسیدم ولی هیچ وقت جواب درستی نگرفتم ، آخرین باری که محسن رو گیر انداختم بهم گفت دو تا آدم عاشق نباید باهم ازدواج کنن ، چون عشق بسرعت میتونه تبدیل به نفرت بشه ، توقع عاشق و معشوق ازهم خیلی زیاده ، زندگی مشترک نیاز به منطق داره ، بعد از اون من دیگه سوالی ازش نپرسیدم .
به هتل رسیده بودم ، اسمم رو گفتم و کلید اتاق رو گرفتم ، وارد اتاق شدم و مستقیم رفتم سراغ پرده های اتاق و کنار زدم ، آبی دریا چقدر آرامش بخش بود ، اتاق های روبه دریای هتل شایان رو خیلی دوست دارم ، مخصوصا طبقات بالا ، می تونی ساعت ها توی تراس بشینی و به دریا نگاه کنی و متوجه گذشت زمان نشی ، کلید چایی ساز رو زدم و روی صندلی نشستم ، جلسه امروز خیلی خسته کننده بود از جلسات خسته شده بودم همیشه توی جلسات یه نفر می خواد ثابت کنه حرف خودش درسته و علاقه ای به گوش کردن به حرفهای بقیه نداره ، امروز نوبت من بود که به حرف کسی گوش نکنم ، اتفاقا اونها داشتن درست می گفتن و من داشتم غیر منطقی حرف میزدم ، حرف غیر منطقی زدن واقعا لذت بخش بود و در آخر جلسه همه مجبور به موافقت با نظر من شدن چون آنقدر محکم و با اطمینان حرف زدم که بقیه به حرفهای درست خودشون شک کردن و در نهایت با نظر من همراه شدن ، صدای چایی ساز بلند شده بود ، از صندلی به سختی جدا شدم و برای خودم یه چایی ریختم و به تراس رفتم ، از تراس طبقه چهارم به پایین نگاه کردم و اشتیاق زیادی به پریدن از رو تراس درخودم احساس کردم ، سعی کردم این فکر رو از خودم دور کنم ولی اشتیاقم بحدی بود که این فکر هر لحظه توی ذهنم قوی تر میشد ، اطمینان داشتم بعد از پریدن می تونم پرواز کنم ، پای راستم رو بلند کردم و روی لبه تراس گذاشتم ، چند لحظه ای توی این حالت به پایین خیره شده و بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم روی لبه تراس واستم و لحظه بعد من رو لبه تراس ایستاده بودم و به پایین نگاه میکردم ، در محوطه هتل پسر بچه ای مشغول بازی بود ، کاش می تونستم از اون سن و سال دوباره شروع میکردم ، ای کاش بجای این که توی تمام این سالها سعی کردم دیگران رو درک کنم می تونستم خودم رو درک کنم ، ولی الان فرصت پرواز داشتم شاید با پریدن می تونستم برگردم و دوباره شروع کنم
چشمهام رو بستم و آماده پرواز شدم ، اگه دوباره شروع کنم اینبار زندگی متفاوتی رو تجربه می کنم شاید شادتر شاید ساده تر و شاید دورتر از همه و نزدیک تر به خودم ، شاید کمتر کار کنم و بیشتر کتاب بخونم شاید وقت بیشتری برای خوندن تاریخ بزارم و شاید بچگی رو بارها زندگی میکردم ، صدایی از محوطه هتل به گوشم می رسید چشمام رو باز کردم ، پسر بچه متوجه من شده بود و مادرش رو صدا میزد تا من رو نگاه کنه ، مادر به مسیری که پسرش گفت نگاه کرد و منو دید مادر از دیدن من شوکه شده بود و به سرعت رفت پسر بچه رو بغل کرد و جلوی مسیر نگاه پسر رو گرفت تا منو نگاه نکنه ، کاش همیشه در آغوش مادر و در حمایت اون می موندم ، شاید در زندگی بعدی دوباره آغوش مادر رو بدست می آوردم ، از لبه تراس پایین اومدم و به داخل اتاق برگشتم و روی تخت دراز کشیدم ، واقعا اگه می تونستم دوباره زندگی کنم چه انتخابی میکردم ، چه کارهایی رو انجام میدادم ، دوباره همین مسیر رو می اومدم ، آیا اصلا حق انتخابی داشتم ، نگاهی به گذشته می کنم و خاطراتم رو مرور می کنم ، اگه توی هر کدوم از موقعیت های گذشته قرار می گرفتم انتخاب دیگه ای میکردم ، بارها و بارها مرور می کنم ، اشتباهاتم با لباس نظامی جلوی چشمام شروع به رژه رفتن می کنن ،وقتی دقت می کنم میبینم بخش های زیادی از لذت و لحظات شاد زندگیم مربوط به خیلی از اون اشتباهته ، یکی از اشتباهاتم رو انتخاب می کنم ، تصمیم می گیرم در زندگی جدید از اتفاقش جلوگیری کنم و انجامش ندم ، روبروی چشمام ثابت نگهش میدارم و سعی در حذف اون توی خاطراتم می کنم و ادامه زندگیم رو بدون اون اتفاق تجسم می کنم ، خاطره حاضر به حذف شدن نیست ، بالباس نظامی روبروی من مقاومت می کنه و اسلحه اش روبه من نشونه میگیره و داد میزنه تو حق انتخاب نداری ، حتی اگه صد بار دیگه زندگی کنی ، به تهدیدش توجه نمی کنم و حذفش می کنم ، حالا باید اون مقطع از زندگیم رو که خالی شده با خاطره جدیدی پر کنم ، نیاز به تصمیم جدید دارم ، کمی فکر می کنم و بهترین تصمیم رو انتخاب می کنم و جایگزین اون کار می کنم ، حالا باید دکمه راه اندازی مجدد رو بزنم تا زندگیم از اون لحظه به بعد به روز رسانی بشه .
چشمام رو باز می کنم روی تخت اتاق هتل هستم ، گوشی موبایلم رو برمیدارم و تماسی نداشتم ، واتس آپ رو باز می کنم ، چندتا پیام جدید دارم از شماره های ناشناس ، پیام ها رو باز می کنم ولی متوجه متن پیام نمیشم ، نگاهی به خاطراتم می کنم ، تغییراتی رو حس می کنم ، اتفاق های جدیدی به نظرم میاد که قبلا نبودن ، روی تراس میرم و سیگاری روشن می کنم ، پسر بچه با مادرش از محوطه رفتن و پیرمرد و پیرزنی جدید در محوطه مشغول قدم زدن هستن ، روی صندلی میشینم و نگاه دقیق تری به خاطراتم می کنم ، آدم های جدیدی توی زندگیم هستن که قبلا نمی شناختمشون، نگاهی به حس درونی خودم ميندازم، حالم فرق زیادی نکرده ، به سرعت یاد آخرین لحظه خوش زندگیم می افتم و توی خاطراتم دنبالش می گردم ، خبری ازش نیست ، گوشی موبایلم رو بر میدارم و دنبال یه اسم می گردم ولی نه اسمی نه شماره ای ، دوباره خاطرات جدیدم رو مرور می کنم ، اتفاق جدیدی در زندگیم نظرم رو جلب می کنه ، من اصلا اهل چنین کاری نبودم ، چطور چنین تصمیمی گرفته بودم ، خاطراتم رو به عقب تر میبرم به لحظه شروع اون اتفاق ، دکمه توقف رو میزنم و شروع به بررسی وضعیت می کنم ، هرچقدر بررسی می کنم اون تصمیم رو درک نمی کنم من با تجربه ای که داشتم نباید هرگز چنین تصمیمی میگرفتم ، خاطراتم رو به عقب تر میبرم ، دنبال اون تجربه میگردم ولی هرچقدر میگردم اثری پیدا نمی کنم ، تجربه نیست ، به اتفاقی که افتاده دقیق تر نگاه می کنم ، خاطراتم رو دوباره مرور می کنم از یه جایی به بعد خاطراتم رو به یاد میارم ، فقط در یه فاصله خاطراتم تغییر کرده و در ادامه دوباره بهم رسیدن فقط ضربه ای که از این اتفاق خوردم سنگین تر بوده ، یاد لباس نظامی و اون اسلحه می افتم که می گفت تو حق انتخاب نداری حتی اگه صد بار دیگه زندگی کنی .
ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 189