یک هفته از موضوع بهرام و ناهید گذشت ، توی هفته فقط وقت گذاشتم و کارهای عقب افتاده رو انجام دادم ، موبایلم رو از دسترس خارج کردم ، تلفن های دفتر رو جواب ندادم ، نیاز به آرامش داشتم تا بتونم تمرکز کنم ، کار بهترین روش برای بالابردن تمرکز برای من بود ، توی این مدت روز سوم یاسر از طریق همکارمون خبر منو گرفته بود و بقول خودش مطمن شده بود که زنده ام ، بعد از یک هفته موبایلم رو روشن کردم ، کلی پیام داشتم ، نخونده همه رو پاک کردم ، توی این مدت توی دفتر و خونه پسر بچه یه گوشه از دفتر کار و یا خونه روی صندلی مینشت و منو نگاه میکرد ، نه حرفی میزد و نه کاری میکرد ، فقط نگاه میکرد ، شماره یکی از آژانس های مسافرتی که معمولا باهاشون کار میکردم رو گرفتم ، یه تور کویر داشتن که خیلی خوب بود ، کویرخیلی آرامش بخش بود ، وقتی شب توی سکوت کویر دراز میکشی و به آسمون نگاه می کنی انگار دوباره متولد میشی ، کویر تمام فکرها و دغدغه ها رو بخودش میکشه ، یه تور برای روز سه شنبه رزرو کردم ، بعد از ساعت 11 موبایل شروع به زنگ زدن کرد ، اول یاسر بود ، تا گوشی رو برداشتم شروع به فحش دادن کرد که معلومه کجایی ، چرا موبایلت رو خاموش کردی ؟ و .... جوابش رو ندادم ساکت موندم ، یاسر که آروم شد گفتم سه شنبه دارم میرم کویر ، یاسر مکثی کرد و گفت یعنی اوضاع انقدر بهم ریخته است که باید کویر بری ؟ گفتم آره ، گفت منم میام ، گفتم می خوام تنها برم ، یاسر گفت قبلا باهم می رفتیم ، گفتم ایندفعه می خوام تنها برم ، گفت موبایلت رو خاموش نکن ، گفتم ببینم چی میشه ، یاسر گفت یادته توی محل بودیم یه بیخبر رفتیم شمال ، همون روزی که شاهرخ تصادف کرد ومرد ، گفتم آره ، گفت روزهای خیلی بدی بود ولی باهم بودیم ، هیچکدوم نمی تونستیم تنهایی با مرگ شاهرخ کنار بیاییم ، ولی باهم از پسش براومدیم ، تنهایی فکری رو با خودت نکش سنگین تر میشه ، گفتم از پسش برمیام ، آخرش گفت وقتی میری توی این فاز ، زندگی من بهم میریزه ، همه چیز بد میاد ، آخرین بار که رفتی تصادف کردم ، گفتم خرافاتی نشو ، گفت بزار منم بیام ، گفتم نمیشه ، گفت در پناه خدا و قطع کرد.
ناهید زنگ زد ، صداش گرفته بود ، گفت می دونم چه اشتباهی کردم ، فقط می خوام بگم اینجوری که تو فکر می کنی نیست ، من اینجوری که تو فکر می کنی نیستم ، توی عصبانیت یه حرفهایی زدم که واقعیت نداره ، گفتم مهم نیست ، گفت می خوام بیام دفتر حضوری حرف بزنیم ، گفتم باهات تماس می گیرم ، گفت منتظرم و قطع کرد ، موبایلم رو سایلنت کردم و مشغول کار شدم ، پسربچه کنار پنجره داشت به بیرون نگاه میکرد ، بلند شدم رفتم کنارش ببینم داره به چی نگاه می کنه ، یه پسربچه هم سن و سال خودش توی سطل زباله داشت پلاستیک ها رو جدا میکرد و میذاشت توی چرخش ، رفتم پشت میز وقتی برگشتم پسربچه رفته بود ، رفتم کنار پنجره ، پسربچه داشت کمک پسر پلاستیک ها رو جمع میکرد و میذاشت توی چرخ ، از دفتر بیرون رفتم ، رسیدم کنار سطل زباله ولی هیچکدومشون نبودن ، کنار سطل زباله نشستم روی زمین ، مردم از جلوی من رد میشدن ، یکی اومد که زباله هاشو بندازه توی سطل ، زباله هاش رو انداخت توی سطل نصفش افتاد بیرون کنار من ، یه بچه با مادرش که داشت رد میشد دستش کیک بود ، وقتی رد شدن ، دست مادرش رو ول کرد و برگشت کیکش رو داد به من و گفت فقط یه گاز خوردم بقیه اش مال تو ، گرفتم و کیک رو خوردم .
روز سه شنبه ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم ، وسایلم رو جمع کردم ، ساعت 5 ماشین اومد دنبالم ، میدان آزادی سوار اتوبوس شدم ، توی اتوبوس روی صندلی 12 نشستم ، همه سن توی اتوبوس بودن از پیرمرد و پیرزن تا زوج های جوان ، پسر و دخترهای مجرد و بچه ها با مادر و پدرشون ، اکثرا توی اتوبوس خوابیده بودن یا چشم هاشون رو بسته بودن ، منم چشم هامو بستم ، نمی دونم چقدر طول کشید تا خوابم برد ، توی خواب من بودم و یاسر و شاهرخ ، همون روز کذایی که شاهرخ می خواست فرداش بره خدمت ، باهم سرکوچه نشسته بودیم ، شاهرخ می گفت فردا اعزام میشه به کرمان برای آموزش ، منو یاسر می خندیدم که باید کچل کنه ، یاسر می گفت با خودت کنسرو ببر زیاد آش نخوری ، شاهرخ گفت شماها خیلی بیمعرفت هستید من باید تنها برم خدمت ، من گفتم تو عجله کردی ، شاهرخ گفت آخه اگه کارت پایان خدمت نداشته باشم نمی تونم برم پیش داییم هلند ، گفتم اگه داییت منو هم میبره فردا باهات میام ، شاهرخ گفت بخدا میبره ، بهش میگم سه نفری بریم ، یاسر گفت خودت هم داره بزور مادرت میبره ، شاهرخ گفت نه داییم خیلی منو دوست داره حرفم رو زمین نمیندازه ، گفتم باشه برو اگه قول داد مارو هم ببره ماهم از دانشگاه انصراف میدم و میاییم خدمت ، شاهرخ بلند شد منو یاسر بغل کرد گفت بدون شما خیلی سخته ، ما بدون هم جایی نمی رفتیم ، گفتم چشم بهم بزنی آموزش تموم میشه و برمیگردی ، صحنه بعدی خوابم موقعی بود که صدای گریه مادر شاهرخ کل کوچه رو پر کرده بود ، من وقتی صدای مادر شاهرخ رو شنیدم پریدم توی کوچه ، یاسر وسط کوچه مات ایستاده بود ، دویدم پیش یاسر ، گفتم چی شده ، یاسر مات منو نگاه میکرد ، گفتم چی شده ؟ بچه همسایه که اونجا ایستاده بود گفت اتوبوس شاهرخ توی جاده تصادف کرده ، شاهرخ از پنجره اتوبوس پرت شده بیرون و مرده ، وقتی اینو گفت وسط کوچه ولو شدم ، توی کوچه زار میزدم ، یاسر هم کنار من ولو شده بود روی زمین ، یاسر داد میزد گفت آره ما بیمعرفت بودیم راست می گفتی تنهات گذاشتیم ، یاسر گفت ببین قرار بود باهم بریم پیش داییت حالا تنها رفتی ، ما بیمعرفت بویدم تو چرا بیمعرفتی کردی تنها رفتی ، مادر شاهرخ که صدای یاسر رو شنیده بود اومد توی کوچه رو به ما کرد گفت ببینید بی شاهرخ شدیم ، حالا بدون شاهرخ چطوری زندگی کنیم ، شاهرخ نافش به ناف شما بند بود ، حالا شاهرخ من بدون شما چیکار کنه ، من نفسم بالا نمی اومد احساس خفگی داشتم توی هق هق صدایی منو بخودم آورد ، بیدار شدم ، دیدم چشمام پر اشکه و یه پیرزن بهم میگه پسرم داری خواب بد می بینی ، توی خواب داری گریه می کنی بیا این آب رو بخور و بطری آب معدنی رو بهم داد
خیلی وقت شاهرخ به خوابم نیومده بود ، چند سال پیش خیلی بخوابم می اومد ، بیشتر هم نگران مادرش بود ، می گفت بهش سر بزن مادرم تورو می بینه آروم میگیره ، منم به مادرش سر میزدم ، مادرش منو بغل میکرد میگفت تو بوی شاهرخم رو میدی ، مادرش هیچ وقت نتونست رفتن شاهرخ رو قبول کنه ، یه بار که رفتم به دیدنش خیلی خوشحال بود گفت شاهرخ اومده بخوابم گفته بزودی می بینمت ، گفتم مادر فکر کن من شاهرخ تو هرکاری داری بگو انجام میدم ، گفت توی عزیز منی من شاهرخ رو نمی خوام که کاری برای من بکنه من شاهرخم رو می خوام که براش مادری کنم ، من کاری جز مادری کردن بلد نیستم ، وقتی شاهرخ ندارم غصه کی رو بخورم با شادی کی شادی کنم ، من شاهرخ رو میخوام که براش مادری کنم ، دو سال بعد از اون مادر شاهرخ مرد ، مادرش رو کنار شاهرخ دفن کردن ، یک ماه بعدش شاهرخ بخوابم اومد ، گفت در حقم برادری رو تموم کردی ، مادرم اومد پیشم ، بعد از اون دیگه شاهرخ بخوابم نیومد تا اون روز ، هر آدمی توی خوابم نماد چیز خاصیه ، شاهرخ نماد تنهایی منه ، شاهرخ توی زمان هایی می اومد بخوابم که احساس تنهایی می کردم ، شاهرخ یه بار توی خواب بهم گفت بهترین همدمت خودتی ، با خودت آشتی کن ، توی حال خودم بودم که سرپرست تور گفت رسیدم کاشان ، توی اتوبوس دیگه همه بیدار بودن ، کاشان اتوبوس یه توقف کرد تا صبحانه بخوریم ، یه رستوران جمع جور بود ، رفتم یه آبی به صورتم زدم و نشستم روی میز ، همون پیرزن توی اتوبوس اومد پیشم گفت مادر باید بری صبحانه ات رو بگیری برات نمیارن ، ازش تشکر کردم بلند شدم رفتم سینی صبحانه رو گرفتم یه نیمرو ، یه چایی ، یه تیکه پنیر و چندتا دونه گردو ، مشغول خوردن که بودم پسربچه اومد سر میزم گفت برگرد ، گفتم چرا ، گفت فقط برگرد ، گفتم نمی خوام ، پسربچه بلند شد و رفت ، من بخوردن صبحانه ادامه دادم ، پیرزن اومد پیشم و گفت مادر موبایل من کار نمی کنه هرچی به پسرم زنگ میزنم نمی تونم باهاش تماس بگیرم ، دلواپسم ، دخترم برام تنظیم کرده از خونه باهاش تماس می گیرم ولی اینجا نمیشه ، گوشی رو گرفتم نگاه کردم می خواست با واتس آپ با پسرش صحبت کنه ولی اینترنت نداشت ، گفتم مادر با واتس آپ اینجا نمیشه با خط موبایل بهش زنگ بزن ، گفت پسرم ایران نیست ، گفتم شماره اش رو بده تا با موبایل خودم زنگ بزنم ، شماره اش رو گرفتم و زنگ زدم ، وقتی پسرش جواب داد گوشی رو دادم به پیرزن ، وقتی صدای پسرش رو شنید صورتش روشن شد و آروم گرفت ، صبحانه ام که تموم شد دیدم داره میاد پیشم ، گفت مادر خیر ببینی اگه صحبت نمی کردم آروم نمی گرفتم .
سوار اتوبوس شدیم روی صندلی من پسربچه نشسته بود ، رفتم جلو گفتم بلند شو میخوام بشینم ، گفت باید برگردی گفتم نمی تونم ، گفت برگرد ، رفتم روی صندلی پشتی که خالی بود نشستم ، گوشیم رو گرفتم مشغول چک کردن شدم ، یه چند ساعتی مشغول گوشی بودم ، خسته شدم گوشی رو کنار گذاشتم از کوله ام کتاب عشق سالهای وبا رو بیرون آوردم و شروع به خوندن کردن ، سرم گرم خوندن کتاب بود که صدای وحشتناکی شنیدم و ضربه شدید احساس کردم و بعدش دیگه چیزی احساس نکردم .
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 164