یک هفته از برگشتن به زندگی من گذشت ، به مادرم سر زدم و از نگرانی درآوردم و بهش اطمینان دادم که خوبم ، کارهای عقب افتاده رو انجام دادم ، پسر بچه بعد از اینکه اون روز با ساناز رفت دیگه پیش من برنگشت ، به یاسر گفتم بره کارهای عقب افتاده اش رو انجام بده ، روزی یکبار تماس می گرفت و حالم رو می پرسید ، کل هفته ذهنم درگیر کشتی های شکسته و بدون ناخدا بود که توی اون شرایط رهاشون کرده بودم ، تصمیم گرفتم برگردم به محل تصادف و پیگیر حال همسفرهای اتوبوس بشم ، به ساناز گفتم که می خوام برم ، ساناز اصرار داشت که همراه من بیاد ، هرچقدر گفتم که می خوام تنها برم قبول نکرد ، به یاسر گفتم ، یاسر گفت منم میام ، به ناهید زنگ زدم ، ناهید وقتی فهمید برگشتم گوشی رو قطع کرد و یکساعت بعد توی دفتر بود ،
ناهید وقتی اومد دفتر منو دید بغل کرد گفت وقتی نبودی فهمیدم چقدر به بودنت نیاز دارم ، ناهید گفت چه جوری تونستی منو اینجوری تنها بزاری ؟ من توی عصبانیت یه حرفی زدم ، حق نداشتی اینجوری منو قضاوت کنی و بری ، اگه توی اون تصادف اتفاقی برات می افتاد باید همیشه با حس بدی به زندگی ادامه میدادم که تو درباره من چه فکری میکردی ، تو منو چند ساله می شناسی ؟ واقعا اگه شخصیت منو نشناختی برای خودم متاسفم ، ناهید بی وقفه حرف میزد و منو محکوم می کرد و من ساکت به حرفهاش گوش میدادم ، ناهید بعد از نیم ساعت حرف زدن چند لحظه ساکت شد بعد گفت تنها کسی که هیچ وقت توقعی ازم نداشت تو بودی اینو توی این مدت بهش فکر کردم و رسیدم ، دوستیت رو ازم دریغ نکن ، بهش گفتم اگه واقعا با آدم هایی که می گفتی ارتباط داری ، علاقه ای به ادامه دوستی ندارم ، ناهید گفت باور کن اون حرف از روی عصبانیت بود من اصلا مال این حرفها نیستم ، یکی از کارفرما های من ارتباطات خوبی داره و بهم گفته بود اگه کسی حقم رو خورد بهش بگم اون کمکم می کنه فقط همین ، گفتم باشه قبول ، بعدش از تصادف صحبت کردیم و اتفاق های بعدش و کشتی ها و دریا و طوفان و .... ، آخرش گفتم تصمیم دارم که برم محل تصادف رو ببینم چه اتفاقی برای همسفرهام افتاده ، ناهید چشماش برق زد و گفت منم میام ، گفتم می خوام تنها برم ولی ناهید پاشو کرد توی یه کفش که منم میام ، بهش گفتم یاسر و ساناز هم می خوان بیان ، ناهید گفت بهتر، تکلیف همه همون روشن میشه ، گفتم منظورت چیه ؟ گفت هیچی شوخی کردم و قرار شد که ناهید هم بیاد
به یاسر زنگ زدم و گفتم چی شده و ساناز و ناهید هم می خوان بیان ، یاسر مکثی کرد و گفت انگار همه چیز مثل خواب می مونه ولی من تا آخر کنارت هستم ، تنها یا با هرکس دیگه برام مهم نیست بیان ، بعدش به ساناز زنگ زدم و گفتم ناهید و یاسر هم می خوان بیان ، ساناز گفت پس اتوبوس باید بگیریم و بعدش گفت آخرش یه روز باید ناهید رو میدیدم و اینجوری شد که قرار سفر 4 نفره ما شکل گرفت
صبح روز شنبه از خواب بیدار شدم و لوازمم رو گذاشتم توی ماشین ، با یاسر قرار گذاشته بودم که بیاد دم در خونه ، وقتی ماشین رو از پارکینگ درآوردم یاسر دم خونه بود ، سوار ماشین شد رفتیم دم خونه ساناز به ساناز زنگ زدم ، ساناز هم 5 دقیقه بعد سوار ماشین بود همراه ساناز پسربچه هم اومد ولی سوار ماشین نشد ، آخر هم رفتیم دم خونه ناهید ، یاسر زنگ زد و ناهید هم اومد پایین وقتی رسید به ماشین با ساناز احوال پرسی کرد و به من گفت می خوام من رانندگی کنم ، یاسر گفت لازم نکرده ، ولی ناهید اصرار داشت خودش بشینه پشت فرمون ، منم وقتی دیدم قبول نمی کنه اومدم پایین و ناهید رفت پشت فرمون به ساناز هم گفتم تو بشین جلو و من و یاسر رفتیم عقب نشستیم یاسر یه نگاهی بهم کرد که داشت می گفت نباید این اجازه رو میدادی ، اهمیتی ندادم ، ناهید به بلوتوث وصل شد و آهنگی که دوست داشت رو گذاشت ، روسری از سرش افتاده بود ، کمی شیشه ماشین رو پایین کشیده بود و باد توی موهاش می پیچید ، ساناز ساکت کنار ناهید نشسته بود و حرفی نمیزد و چشم با جاده دوخته بود ، یاسر هم سرش به سمت شیشه کناری خودش بود و توی خودش فرو رفته بود ، هرکدوم از ما چهار نفر توی دنیای خودمون غرق شده بودیم و انگار که فرسنگ ها از هم فاصله دشتیم ،
تنها کسی که از بقیه شادتر به نظر می رسید ناهید بود ، ناهید صدای پخش ماشین رو کم کرد و رو به ساناز گفت تا حالا شده از خودت بپرسی که آیا سهمت از زندگی رو گرفتی ؟ من همیشه از خودم این سوال رو می کنم که آیا من سهمم از زندگی همین بوده ؟ ساناز مکثی کرد و گفت اگه نخوام خودمو با کسی مقایسه کنم نه ، فکر می کنم سهمم رو از زندگی نگرفتم ، ناهید گفت فکر می کنی زندگی کجا بهت بدهکار شده و سهمت رو بهت نداده ، ساناز گفت تو خودت سهمت رو از زندگی گرفتی ؟ ناهید گفت سهم من از زندگی اون کسی هست که عقب ماشین نشسته ولی مردش نبود و زد زیر خنده ، یاسر نگاهی به من کرد و من شونه هامو انداختم بالا ، یاسر خواست جواب ناهید رو بده ، من اشاره کردم که جواب نده ، ناهید توی آینه ماشین منو نگاه کرد و گفت داری زیر زیرکی چی می گی ، بزار جواب بده ، من نگاهمو به سمت پنجره برگردوندم ، یاسر گفت قبل از اینکه بخواهیم درباره سهم مون از زندگی حرف بزنیم باید بدونیم که چه جوری داریم برای خودمون سهم تعیین می کنیم ، کی تعیین کرده که سهم ما از زندگی چیه ؟ ساناز گفت بخاطر همین گفتم اگه نخوام خودم رو با کسی مقایسه کنم این نظر رو دارم ، یاسر گفت ما هیچ وقت انتظارمون از زندگی کم و یا تموم نمیشه ، فقط سطح توقع جابجا میشه ، مثلا اگه الان ناهید به یه همسر فکر می کنه ولی وقتی همسر داشته باشه به یه همسر ایده آل فکر می کنه و خودش زد زیر خنده ، ناهید گفت کوفت اصلا هم من اینجوری نیستم ، یاسر گفت واقعا الان بگو من می تونم همسر ایده آل تو باشم ، ناهید بدون مکث گفت عمرا ، یاسر گفت یعنی اگه ازت خواستگاری کنم بهم جواب منفی میدی ؟ ناهید گفت معلومه ، یاسر گفت معلومه که چی ؟ آره یا نه ؟ ناهید گفت اصلا تو معلومه با خودت چند چند هستی ؟ کی حرف ازدواج رو زد ، بحث سهم من از زندگی بود ،
واقعا کی مشخص می کنه که سهم هرکی از زندگی چیه ؟ اینکه کی سهمش رو از زندگی گرفته و کی نگرفته ؟ من خودم سهمم رو از زندگی گرفتم ؟ وقتی دقیق بهش فکر می کنم کمتر کسی هست که قبول داشته باشه که سهمش رو از زندگی گرفته ، سهم از زندگی یک بعد نداره ، شاید بعضی ها از یک بعد از زندگی خودشون راضی باشن و از سهمشون راضی باشن ولی اینکه آدمی پیدا بشه که از تمام ابعاد زندگیش قبول داشته باشه که سهمش رو گرفته ، بعید می دونم تعداد زیادی باشن
یاسر بین افکار من پرید و گفت تو چرا ساکتی تو سهمت رو از زندگی گرفتی ؟ گفتم بزار انقدر ساده به این موضوع نگاه نکنیم ، رو به ناهید کردم و گفتم تو از شغلت ناراضی هستی ؟ ناهید گفت نه خیلی هم راضی هستم ، گفتم یعنی سهمت توی شغل رو گرفتی ؟ ناهید گفت آره ، گفتم درآمدت کمه ؟ گفت نه ولی بدم نمی اومد بیشتر باشه ، گفتم سهمت از درآمد رو فکر می کنی گرفتی ؟ گفت نه 100 درصد ولی آره راضیم ، گفتم توی جامعه از جایگاهت راضی هستی ؟ گفت منظورت چیه ؟ گفتم مثلا توی یه جمع مهمونی که میری بهت احترام میزارن ؟ گفت آره خوب چرا نباید بزارن وقتی من به همه احترام میزارم ، گفتم فکر می کنی از نظر زیبایی دختر خوشگلی هستی ؟ ناهید خندید گفت نظر شما چیه ؟ یاسر پرید وسط و گفت بجز دماغ و دهن و قدت بقیش خوبه ، ناهید چنان چشم قره ای به یاسر رفت که یاسر نتونست حتی جمله اش رو با یک فعل تموم کنه ، گفتم به نظر من که سهمت رو توی ظاهر گرفتی ، ناهید گفت یعنی نمی تونستم خوشگل تر باشم ؟ گفتم اگه اینم قبول کنیم که سهمت رو گرفتی ، چرا فکر می کنی که زندگی بهت بدهکاره و یا سهمت رو نگرفتی ؟ ناهید سریع برگشت و جواب داد وقتی تنها باشی هیچ کدوم از اینها بدردت نمی خوره ، توی زندگی هیچ وقت کسی پیدا نشد که اونجور که لایقم بود منو دوست داشته باشه ؟ یاسر پرید وسط و گفت تو کسی رو اینجوری دوست داشتی که توقع داری ؟ تو فقط به خودت فکر می کنی ، ناهید ساکت شد و حرف نزد ، ساناز که دید بحث به بن بست خورده گفت چرا خودت نمی گی که سهمت رو از زندگی گرفتی یا نه ؟ یاسر گفت آره راستی تو سهمت رو از زندگی گرفتی ؟ گفتم اگه می خواهید توی دو جمله بگم باید بگم که آره نسبت به 70 درصد و نه نسبت به 30 درصد آدم ها ، یاسر پرید وسط گفت حالا چرا 70 ؟ چرا 80 نه ؟ گفتم درصدش رو تو بعدا خودت دربیار ، ساناز گفت چرا توی مقایسه افتادی ؟ نسبت به خودت بگو ، چرا می خوای سهمت رو با قیاس با دیگران تعیین کنی ؟ گفتم اینکار خیلی سخته ، گفت ولی اینجوری درسته ، گفتم اگه یه جمله بگم ناراحت نمی شی ؟ گفت نه بگو ، گفتم انقدری که من توی دوران بچگی دوست داشتم و توی دورانی که نبودی بهت فکر کردم تو اینکارو نکردی ، اگه بخوام یک به یک حساب کنم سهمم رو توی دوست داشتن نگرفتم ولی از نظر من تو گرفتی ، ساناز خندید و گفت چه جوری حساب کردی ، اگه قبول کنیم که درست می گی که قبول ندارم ، حالا توی یه دوره تو به من فکر کردی و توی تنهایت فکر کن که دوسم داشتی ، چی به من رسیده ؟ من محبتی رو تجربه کردم ؟ من جملات عاشقانه ای شنیدم ؟ من نوازشی شدم ؟ این چه سهم مزخرفیه که بهش رسیدم و حالا بدهکار تو شدم ؟ گفتم دقیقا مسئله همین جاست ، جایی که ماها نسبت بهم طلبکار و یا بدهکار میشیم ، جایی که من دارم به تو فکر می کنم ، دارم خودم رو از دنیا طلبکار می کنم ولی شاید واقعا محبت تو سهم من نباشه و سهم یه نفر دیگه باشه و یا برعکس تو لایق محبت من نباشی و من به اشتباه دارم محبت تو رو سهم خودم می دونم ، یاسر گفت فلسفیش نکن ، تو الان از ساناز طلبکاری ؟ گفتم واقعیتش نه ولی همیشه به این فکر کردم که سهم من توی اون دوران کودکی و نوجوانی فقط یه بار شونه به شونه راه رفتن با ساناز نبود ، دوست داشتم یه دوره از زندگیم می تونستم بی محدودیت با ساناز راه برم و دستش رو بگیرم ، و ساناز از ترس دستش رو از دستم بیرون نمی آورد ، شاید ما سهم هم از زندگی نبودیم ولی سهممون هم این نبود که از دور بهم فکر کنیم ، ناهید که تا ساکت شده بود اومد وسط و گفت کسی الان جلوتون رو نگرفته می تونید تا دلتون می خواد دست هم رو بگیرید ، گفتم نه ، الان دیگه هرکاری کنیم نمی تونیم اون حس و لذتی که توی دوران کودکی داشتیم رو تجربه کنیم ، یاسر اومد وسط و گفت چون توی اون دوران نشده حالا باید بشینی عزاداری اون زمان رو بکنی ، الان که صندلی جلو نشسته دستش رو بگیر ، ساناز که تا اون موقع برگشته بود و داشت مارو نگاه می کرد ، صورتش رو برگردوند به سمت جلو و گفت توی تمام این مدت که من داشتم توی خواب رویاهامو ادامه می دادم تو کجا بودی که الان اینجا داری از خودت می گی ؟ یاسر گفت واقعا فکر می کنی اگه ما الان ازدواج کرده بودیم توی ماشین داشتیم درباره همین موضوع حرف میزدیم ؟ باور کنید که اگه اینجوری بود ما الان یا حرف نمیزدیم یا داشتیم از همدیگه گله می کردیم
ناهید گفت من می خوام اینجا واستم و صبحانه بخوریم و رفت به سمت ورودی رستوران و پارک کرد و از ماشین پیاده شد ، من و یاسر هم پیاده شدیم ، ساناز پیاده شد و مشغول صحبت کردن با موبایل بود که ناهید اومد سراغ من و گفت گذشته رو باید توی گذشته دفن کرد تا ارزشش حفظ بشه ، واکاوی کنی از ارزش می افته ، بعدا نگی نگفتی ، ناهید رفت توی رستوران یاسر هم دنبالش رفت ، من منتظر ساناز موندم ، ساناز صحبتش تموم شد و اومد گفت چرا منتظر من موندی ؟ باهم به سمت رستوران رفتیم کنار هم ، شونه به شونه ، ساناز با کمی فاصله راه می اومد ، بهش گفتم هنوز اون فاصله بینمون هست ، ساناز گفت این فاصله فاصله بین دلهامونه نه شونه هامون ، پسربچه رو دیدم که روی تخت نشسته ، به ساناز گفتم تو برو رستوران من میام ، گفت کجا میری ؟ گفتم جایی نمیرم تو برو من میام ، ساناز رفت و من رفتم کنار پسربچه نشستم ،
گفتم اینجا چیکار می کنی ؟ جوابم رو نداد ،
گفتم باهام قهری ؟
گفت می خوام برم ولی نمی تونم ،
گفتم کجا می خوای بری ؟
گفت می خوام برگردم به آینده ،
گفتم چرا نمی تونی ؟
گفت اونجا خیلی تنهام و کسی منتظرم نیست ،
گفتم اونجا چند سالته ؟
گفت نمی دونم ولی موهام سفید شده ،
گفتم اگه کسی منتظرت باشه می تونی بری ؟
گفت فکر کنم آره ،
گفتم چیکار می تونم برات انجام بدم ؟
گفت نزار تنها بمونم ،
گفتم چه جوری ؟
گفت با خودت مهربون باش
گفتم چیکار کنم ؟
گفت از کسایی که دوست دارن فرار نکن
گفتم از وابستگی میترسم
گفت نترس بدتر از تنهایی نیست
گفتم تنهایی بهتر از غم تنها موندنه
گفت می تونی با خاطراتت زندگی کنی
یاسر از رستوران اومد دنبالم و گفت چرا نمیایی ؟ گفتم الان میام ، وقتی برگشتم پسربچه نبود ، بلند شدم و با یاسر به رستوران رفتم
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 178