حاضر نبودم باهاش قرار بزارم ، چند نفر رو واسطه کرده بود و خودش هم چند تا پیام برام فرستاده بود، یادمه آخرین باری که دیدمش توی پارک ساعی بود ساعت 3 بعدازظهر بود که قرار گذاشتیم ، وقتی رسیدم اون سرجای همیشگی مون نشسته بود ، رفتم کنارش نشستم ، نگاهم نمی کرد چند دقیقه ای گذشت ، خواستم دستش رو بگیرم ، دستش رو کشید ، بهم گفت این آخرین قرارماست ؟ گفتم نمی دونم ، بلند شد و راه افتاد ، انقدر مغرور بود که نمی خواست حتی توی این شرایط هم اشکاش رو ببینم ، من نشستم و اون رفت ، این آخرین دیدار ما بود.
حالا بعد از گذشت 20 سال دوباره همدیگه رو دیده بودیم، توی مهمونی دوست من که با دوست اون ازدواج کرده بود همو دیدیم ، اگه می دونستم توی مهمونی هست نمی رفتم ، مهمونی به مناسبت خداحافظی دختر دوستم بود که داشت از ایران می رفت ، این دختر توی بغل من بزرگ شده بود انقدر دوسش داشتم که انگار بچه خودم که نداشتم داشت می رفت ، وقتی وارد مهمونی شدم پرید توی بغلم گفت عمو دارم میرم ، بدون تو اونجا حرفهامو به کی بگم ، خندیدم گفتم خیلی زودتر از اونی که فکر کنی یکی جای منو میگیره یکی که همه حرفهاتو با لذت گوش کنه طوریکه یادی از من نکنی ، با ناز سرش رو برگردوند و گفت یعنی من انقدر بی معرفت هستم که یاد تو نیفتم ؟ از پشت سر یکی گفت وقتی عاشق بشی دیگه پدر مادروتو هم فراموش می کنی چه برسه به یه عموی قلابی ، به تندی و عصبانیت برگشتم بطرف صدا ، بصورتش خیره شدم ، دستش رو دراز کرد و گفت سلام ، دستهام از دور کمر دختر باز شد ، دختر دوستم پرسید که شما همدیگه رو می شناسید ؟ گفت نه فقط یه مدت عاشق هم بودیم ، هر جمله ای که از دهنش بیرون می اومد تعجب دختر بیشتر میشد ، بسرعت خودمو جمع و جور کردم و دست دراز شده اش رو پس زدم و به دختر دوستم گفتم ، ایشون از همکلاسی های دوره دانشگاه هستن ، همون دانشگاهی که من و پدرو مادرت اونجا درس خوندیم
از دختر فاصله گرفتیم ، قدرت حرف زدن نداشتم ، اولین مبلی که پیدا کردم توش ولو شدم اون هم روبروی من نشست ، دوستم و همسرش به سمت ما اومدن ، به سختی بلند شدم و احوال پرسی کردم ، دوستم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت تو که گفتی نمیایی ، نمی دونم چی گفتم و چه جوابی دادم ولی هرچی گفتم انقدر گزنده و تند بود که وقتی دوباره روی مبل نشستم تنها بودم نه اون اونجا بود نه دوستم و نه همسرش
دختر دوستم اومد و کنارم نشست ، گفت عمو چی شده ؟ گفتم یه دیدار غیر منتظره بود ، گفت چرا بهم ریختی ، گفتم انتظار نداشتم ببینمش ، گفت واقعا عاشق هم بودید ؟ گفتم اون موقع اینجوری فکر می کردم ولی الان که فکر می کنم نه ، گفت چرا مگه چی شد ؟ گفتم اتفاق مال خیلی وقت پیشه ، الان یادم نمیاد تو برو به مهمونات برس بعدا برات تعریف می کنم ، گفت من دارم میرم دیگه فرصتی نیست ، گفتم همیشه فرصت وجود دارد
توی دفتر کارم نشسته بودم و داشتم به 20 سال پیش فکر می کردم اون روزها خیلی خوب یادم بود ، یه روز مثل همیشه توی محوطه دانشگاه منتظرش بودم ، از دور دیدمش بطرفم می اومد ، هیچ وقت اینکارو نمیکرد توی دانشگاه موقعیت طوری نبود که باهم حرف بزنیم ، انجمن اسلامی خیلی سخت می گرفت ، مستقیم اومد و گفت بریم بیرون ، گفتم کلاس داریم اگه غیبت کنیم حذف میشیم ، گفت گور بابای کلاس و راهش رو کشید بسمت در دانشگاه ، منم دنبالش راه افتادم و رفتیم بیرون دانشگاه ، مستقیم رفت سراغ ماشینش و من هم رفتم نشستم توی ماشین ، برگشت و مستقیم نگاهم کرد و گفت تصمیمت رو گرفتی ؟ گفتم چه تصمیمی ؟ گفت دو نفری خودکشی می کنیم ، جوابی ندادم.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ، رفت و تک تک جاهایی که باهم رفته بودیم ترمز زد ، من از ماشین پیاده نمیشدم ، اون می رفت و روی هر صندلی که قبلا نشسته بودیدم چند دقیقه ای می نشست و دوباره بر می گشت و راه می افتاد تا اینکه آخرین جایی که رفته بودیم رسیدیم از ماشین پیاده نشد ، اینجا جایی بود که به هم قول داده بودیم که هیچ وقت تحت هیچ شرایطی ازهم جدا نشیم ، نگاهی بهم کرد و گفت این کار آخر رو باید ازهم جدا باشیم ، گفتم نه ، گفت نمیشه ؟ گفتم قول دادیم همیشه باهم باشیم ، گفت این دفعه نمیشه ، گفتم نه ، گفت من تنهایی اینکارو می کنم تو هم هرکاری خواستی بکن ، جواب ندادم و از ماشین پیاده شدم .
موبایلم رو برداشتم و به آخرین پیغام هاش نگاه کردم ، نوشته بود
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم ، گوشی رو برداشت ، گفتم ساعت 3 پارک ساعی ، گوشی رو قطع کردم
بلند شدم و رفتم پارک هنوز چند ساعتی باقی مونده بود تا ساعت 3 ، سیگاری روشن کردم و به گذشته برگشتم ، تنها توی خونه نشسته بودم و داشتم به سلاح، طناب ، سرنگ زهر و قرص که روی میز گذاشته بودم نگاه میکردم ، تهیه کردن سلاح از همه سخت تر بود ولی تونسته بودم که بهر طریقی که میشد مهیا کنم ، باید انتخاب می کردم ، قرار راس ساعت 12 نیمه شب بود ، توی این انتخاب ها ، مرگ با قرص و زهر خیلی بزدلانه بود و مرگ با طناب دار خیلی دردناک و سخت بود
طناب رو انتخاب کردم ، از قلاب لوستر آویزون کردم و با صندلی تنظیم کردم ، دست ها و بندم کاملا یخ کرده بود و صورتم به رنگ گچ شده بود فکر می کنم از ترس قبل از آویزون شدن میمردم ، نفسم به شماره اوفتاده بود ولی به سختی اینکارو کردم و منتظر ساعت 12 شدم ، ساعتم رو روی 12 برای زنگ تنظیم کردم ، بلند شدم روی صندلی ایستادم و طناب رو به گردنم انداختم ، ساعت 12 زنگ به صدا دراومد و من با حرکت صندلی رو خالی کردم
کنارم نشست ، نگاهی به ساعت کردم ، ساعت 3 بعدازظهر بود ،
گفت: ترسیدم اونجا نباشی و تنها باشم
گفتم : بهت گفته بودم باهم باشیم ، گفتی نه ،
گفت : بهت بدهکارم ،
گفتم : نیستی ،
گفت : ولی تنها می موندم
گفتم : ولی بقولم وفا کردم
گفت : نگاهم نمیکنی ؟
گفتم : بعد از اون شب به هیچ کس نگاه نکردم
گفت : منو بخشید,ی ؟
گفتم : نه
گفت : می بخشی ؟
گفتم : نمی دونم
گفت : می بخشی و بلند شد و رفت
روی صندلی تنها نشستم ، یاد اون روز افتادم که توی محوطه دانشگاه نشسته بودیدم و داشتیم برای امتحان تقلب می نوشتیم ، من تقلب رو بلد نبودم از روی کاغذ بخونم و بنویسم ، ولی اون خیلی حرفه ای بود ، همیشه برای درسهای عمومی که به نظرش ارزش حفظ کردن نداشت ، روی چندتا کاغذ کوچیک کلی تقلب می نوشت و به راحتی موقع امتحان باز می کرد ، ولی من هیچ وقت نتونستم از تقلب هایی که نوشتم استفاده کنم .
صدایی به گوشم رسید ، حالتون خوبه ؟ برگشتم نگاه کردم دیدم نگهبان پارک ، هوا تاریک شده بود ، بلند شدم و به راه افتادم
رفتم خونه، کتم رو انداختم روی مبل ، زیر کتری رو روشن کردم ، روی صندلی روبروی تراس نشستم و به چراغ های شهر نگاه کردم ، به ساعت نگاه کردم ساعت 10 شب بود ، به پیام های گوشیم نگاه کردم ، دختر دوستم رسیده بود و بهم پیام داده بود که رسیده ، جوابش رو دادم. ساعت 12 شب از خواب بیدار شدم ، اگه اون شب برادرم از خواب بیدار نشده بود من برای همیشه راحت شده بودم ولی از اون شب به بعد من هر شب در ساعت 12 با کابوس حلق آویز شدن از خواب بیدار میشدم ، بلند شدم و زیر کتری رو خاموش کردم و در تراس نشستم
از سرما بیدار شدم از تراس به داخل آپارتمان رفتم ، روی گوشی موبایلم پیام داشتم ، پیام رو باز کردم نوشته بود :
مرا خواهی بخشید, اگر بدانی که اگر تو مرا ببخشی من هرگز خودم را نخواهم بخشید,.
برایش نوشتم بخشید,م, ترا به کسی که مرا بخشید, به خود
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 207