عشق اول ( قسمت اول )

خرید بک لینک

اولین بار از پشت بوم دیدمش ، قدیم ها اون وقت هایی که انقدر همه چیز سخت نشده بود شبهای تابستون می رفتیم پشت بوم می خوابیدیم ، هوا هم انتقدر گرم نبود

خوابیدن پشت بوم خیلی حال می داد فقط بدیش این بود که صبح از ساعت 7 به بعد آفتاب میزد و باید بلند میشدی ، اولش هی میرفتی سراغ دیوار تا از سایه دیوار استفاده کنی ولی در نهایت دیگه ساعت 8 باید بیدار میشدی و یا توی آفتاب می خوابیدی

آخرین نفر باید لحاف ها رو جمع می کرد و اون هم مسلما من بودم ، بلند می شدم و با سرعت لحاف ها رو جمع می کردم و می رفتم پایین تا دوباره بخوابم ، یکی از این روزها که داشتم با سرعت لحاف ها رو جمع می کردم چشمم به یه دختر افتاد که داشت اونم مثل من لحاف جمع می کرد ، اون موقع من کلاس دوم راهنمایی بودم ، اون روز لحاف جمع کردن من بجای 3 دقیقه 10 دقیقه طول کشید ، همیشه سعی میکردم تا جایی که میشه لحاف ها رو بزارم روی هم یکدفعه ببرم تا اینکه کمتر برم ، ولی اون روز من نمی دونم چند بار رفتم ولی یادمه که بالش ها رو هم تک تک بردم و هردفعه که میرفتم زیرچشمی نگاه میکردم ببینم اون دختر هست یا نه

اون روز کلش رو با داشتم به اون دختر فکر می کردم ، منتظر بودم زودتر فردا صبح بشه و دوباره ببینمش ، اون شب سرشب رفتم خوابیدم ، همیشه آخرین نفر بودم تا برنامه تلوزیون به برفک تبدیل نمیشد ول نمی کردم ولی اون شب اولین نفر خوابیدم ، خوابم هم نمی برد هی از این ور به اون ور می رفتم و هراز چندگاهی بلند میشدم که ببینم روی اون پشت بوم خبری هست یا نه ؟ ولی خبری نبود هرجوری بود به زور خودم رو خوابوندم ، صبح که از خواب بیدار شدم سرم رو بلند کردم ببینم کسی اونجا هست یا نه ؟ ولی خبری نبود ، صبر کردم ، هی بلند میشدم و نگاه می کردم ولی خبری نبود ، دیگه داشت ظهر میشد و خبری نشده بود ، دست از پا درازتر بلند شدم و لحاف ها رو جمع کردم و رفتم پایین

فردا و روزهای دیگه هم همین کارم شده بود ، البته یکی دوشب رو زودن خوابیدم ولی چون فرداش ندیدمش دیگه شب ها زود نمی خوابیدم و بعد از چند روز دیگه بیخیال شده بودم و طبق روال قدیدم می خوابیدم و بلند میشدم ، البته هروقت بیدار میشدم یه نگاهی به اون ور هم می انداختم ببینم خبری هست یا نه ولی خبری نبود

یادمه یه روز دیگه خیلی خوابیده بودم طوریکه آفتاب حسابی گرم شده بود و من سر و ته هم شده بودم و پاهام توی آفتاب بود ولی سرم توی سایه تا اینکه آفتاب رسید به سرم و مجبور شدم بیدار بشم ، بلند که طبق معمول یه نگاهی به اونور انداختم دیدم اونجاست ، سریع خوابیدم ، اول یه دستی به موهام کشیدم بعد یواشکی بلند شدم تا دیدی بزنم ، ولی خبری نبود ، مگه میشد توی این چند ثانیه کجا غیبش زده بود ، دوباره هی بازی بازی کردم شاید پیداش بشه ولی نشد که نشد

از فرداش چند روزی کارم شده بود که دیرتر از خواب بیدار بشم تا مثل همون روز بشه ، سر و ته می خوابیدم آفتاب می اومد بالا و تا اینکه به سرم میرسید و دیگه اون موقع مجبور بودم بیدار بشم ، اونم نشد ، هر کاری کردم باز نتونستم ببینمش ، یادمه اون تابستون یه ماهی هم رفتیم مسافرت ، اون موقع اینجوری بود که مسافرت که می رفتیم شهرستان موندگار میشدیم ، انقدر هر همه چیز رو سخت نمی گرفتیم می رفتیم خونه خاله و دایی و فک و فامیل ها تا می تونسیتم هم با بچه های خاله و دایی بازی می کردیم و حسابی خوش می گذشت

برگشتیم ، دیگه شهریور بود ، یکی از همون روزها که از خواب بیدار شدم و بلند شدم دیدم اون با یه دختر دیگه ای پشت بوم هستن ، دیگه نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم ، رفتم یه گوشه تا ببینم چیکار می کنن ، داشتن می رفتن اینور و اونور و به اطراف نگاه می کردن ، منم رفتم شروع به جمع کردن لحاف ها کردم ، توی این رفت و اومد که داشتم نگاهش میکردم ، یه دفعه چشم توی چشم شدیم و من هم ناخوداگاه دست براش تکون دادم ولی اون عکس العملی نشون نداد و من هم که خجالت کشیده بودم رفتم پایین

اون روز عزمم رو جزم کردم ببینم اون خونه دقیقا کجاست و توی کدوم کوچه میشه ، اینجوری نبود که کار راحتی باشه ولی به هر زحمتی بود رد خونه رو زدم تا رسیدم دم خونه اونها ، توی کوچه اونها چندتا رفیق داشتم که باهاشون مسابقه فوتبال میدادم ، رفتم سراغ یکی از اونها و با کلی از در و پنجره صحبت کردن حرف رو رستوندم به خونه های محلشون و در آخر پرسیدم این خونه مال کیه ؟ جواب داد که این خونه مال یه پیرمرد و پیر زنه که مرده بازنشسته شده ، دیگه بیشتر نمی تونستم سوال کنم ، همون جا شروع کردیم به شوت یه ضرب بازی کردن که یکدفعه در خونه باز شد و اون دختر اومد بیرون ، خیلی دست و پام رو گم کردم ، توپ رو شوت زدم به سمت خیابون طوریکه بازی قطع شد ، سریع رفتم دنبال توپ تا موقع برگشت بتونم صورتش رو کامل و از نزدیک ببینم ، موقع برگشت طوری نگاهش کردم که فکر کنم اونم فهمید من همونی هستم که صبح براش دست تکون دادم ، یه نگاهی بهم کرد و با یه لبخند سرش رو برگردوند به سمت مادرش و رفت .

دیگه نمی تونستم بازی رو ادامه بدم و مستقیم رفتم سراغ دوستم و گفتم تو که گفتی یه پیرمرد و پیرزن اینجا زندگی می کنن پس اینا کی بودن ؟ گفت اون دختره نوه پیرمرده است و اون خانم ، دخترش که هر از چند گاهی میان و سر میزنن ، دیگه حوصله بازی نداشتم و برگشتم ، توی اون چند روز دیگه می دونستم که پشت بوم نباید منتظر باشم ، کارم این شده بود که با دوچرخه راه بیفتم و برم سرکوچه تا ببینم اونها اومدن یا نه ، برای اینکه مطمن بشم می رفتم به یه بهونه ای دم در خونشون و می اومدم پایین زنجیر دوچرخه رو کنترل می کردم ، خونه های قدیدمی جنوبی طوری بود که می تونستی از صداهای توی خونه متوجه بشی خونه چه خبره و کسی هست یا نه ، تا اینکه بعد از چند وقت کشیک دادن یه روز متوجه شدم که توی خونه خبری هست

هرچند که توی این مدت بچه محل های اون محل هم روی من حساس شده بودن و کم و بیش بهم گیر میدادن ولی من هر دفعه یه بهونه ای می آوردم و رد میشدم ، یادمه که توی این مدتی که اونجا می رفتم به دختر بود که همیشه می اومد توی پنچره و سرک می کشید منم توی زاویه ای وامیستادم تا ببینمش ، ولی در نهایت من اونجا برای چیز دیگه ای رفته بودم و زیاد توجه ای به این موضوع نداشتم ، اون روز که مطمن شدم دختر اونجاست دیگه از جام تکون نخوردم و هی دور زدم تا بیان بیرون ، خیلی الاف شدم ولی حاضر نبودم که این فرصت رو از دست بدم مخصوصا که تابستون داشت تموم میشد و من دیگه فرصت نداشتم که ببینمش ، حدود ساعت 5 عصر بود که همراه مادرش اومدن بیرون ، منم داشتم با دوچرخه دور میزدم و یه دایره درست می کردم ، نگاهش کردم و اونم نگاهم کرد ، تا چشماش به من افتاد متوجه شد که من همون پسر پشت بوم هستم ، با مادرش از کوچه اومدن بیرون و منم با دوچرخه با فاصله دنبالشون می کردم ، دختر هر از چند قدمی به یه بهونه ای برمی گشت و به عقب نگاه میکرد و من هم ادامه میدادم ، تا اینکه رفتن توی خیابون اصلی و رسیدن به ایستگاه اتوبوس ، منتظر اتوبوس واستاده بودن و من هم با فاصله اونجا بودم ، دختر هم توی زاویه ای واستاده بود که منو میدید روبروی مادرش و روبروی من ، منم اونجا ، سرم رو به احترام دختر پایین آوردم و دختر هم بعد از چند دقیقه همین کارو کرد ، این اولین ارتباطی بود که بصورت متقابل بین من و اون دختر افتاد

اتوبوس اومد و اونها سوار اتوبوس شدن ، توی یه لحظه تصمیم گرفتم که دنبالشون برم تا خونه شون رو یاد بگیرم ، راه افتادم اتوبوس که راه افتاد منم دنبالش پا میزدم ، من تا اون موقع از اطراف محل خارج نشده بودم ولی اون روز توی پیاده رو می رفتم ، اتوبوس ازم فاصله می گرفت و من تند تر پا میزدم تا ایستگاه بعدی بتونم خودم رو برسونم ، چند بار عقب افتادم ولی خودم رو به زحمت می رسوندم ، تا اینکه دیگه خیلی دور شده بودم ، توی یه ایستگاه که رسیدم به اتوبوس ، توی اتوبوس رو نگاه کردم ولی از دختر و مادرش خبری نبود ، احتمالا توی یه ایستگاهی که از اتوبوس عقب افتاده بودم اونها پیاده شده بودن و من ندیده بودم ، باید برمی گشتم راه هم خیلی زیاد بود ، وقتی برگشتم هوا تاریک شده بود و مادرم سرکوچه منتظرم بود ، اون شب دعوای سختی شدم و به جریمه دیر اومدن دوچرخه رو ازم گرفتن

روزهای بعد از اون تابستون دیگه دختر رو ندیدم ، پیاده چند روزی می رفتم سر اون کوچه ولی دیگه نتونستم اون دختر رو ببینم ، مدرسه ها باز شد و من هم صبح ها میرفتم مدرسه و بعد ازظهر ها راهم رو کج می کردم تا از سر اون کوچه بگذرم تا شاید بتونم یه بار دیگه اون دختر رو ببینم ، اون سال من دیگه اون دختر رو ندیدم ولی هر روز از سرکوچه پدربزرگش رد میشدم و چند دقیقه ای وا میستادم تا اینکه یه روز اون دختری که توی محلشون بود و می اومد دم پنجره رو دیدم که مستقیم اومد سراغ من و بهم سلام کرد و منم جوابش رو دادم یه کاغذ انداخت زمین و رفت ، رفتم کاغذ رو برداشتم ، توش یه شماره تلفن بود

ما اون زمان توی خونه تلفن نداشتیم و من رفتم سرکوچه از باجه تلفن عمومی بهش زنگ زدم ، تلفن رو خودش برداشت ، سلام کردم با مکس جوابم رو داد ، ازم پرسید برای چی میام سرکوچه شون ، منم گفتم که دنبال اون دختر هستم ، ساکت شد و گفت اسم اون دختر ساناز و تهران زندگی نمی کنن و فقط تابستون ها میان تهران و محل زندگیشون شیرازه ، تابستون ها یه خونه تهران دارن میان اینجا ، اسم خودش هم بهار بود ، دیگه به اون دختر زنگ نزدم ولی چندباری توی محل باهم روبرو شدیم ، یه روز رفتم توی محلشون و روی تیر چراغ برق نوشتم ساناز دوست دارم

سال تحصیلی تموم شد و من آخرین امتحانم رو دادم امتحان نهایی بود و من سوم راهنمایی رو تموم کردم ، باید سال بعد وارد دبیرستان میشدم ، دنیای دبیرستان با راهنمایی خیلی فرق داشت ، دیگه داشتم بزرگ میشدم ، دخترهای محل هم دیگه توی کوچه برای بازی نمی اومدن و اون سال تابستون ساناز رو ندیدم و پشت بوم هم خبری از ساناز نبود ، ولی ساناز رو فراموش نکردم و هر از چندگاهی به محل پدربزرگش سر میزدم ، یه بار به بهار زنگ زدم و سراغ ساناز رو گرفتم ، بهم گفت خبری از ساناز نداره و بهم گفت دیگه اگه زنگ زدم سراغ ساناز رو ازش نگیرم و من هم دیگه زنگ نزدم

سال اول دبیرستان شروع شد و من قد کشیدم و بزرگ شدم ، توی دبیرستان هم با دوست های جدید آشنا شدم و یه دبیرستان دخترانه نزدیک مدرسه بود که گاهی با دوست های جدید از جلوش رد می شدیم ، هر کدوم از دوستام با یکی از دخترهای اون مدرسه دوست شده بودن ولی من حاضر به اینکار نبودم ، چند باری شده بود که بصورت مشترک با یکی از دوستام که با دوست دخترش میرفت منم رفته بودم و دوست دختر دوستم هم با دوستش اومده بود همکلام و هم راه میشدم و توی راه هم کمی حرف میزدم ولی هیچ وقت این حرف ها جدی نشد و با کسی دوست نشدم

سال اول دبیرستان تموم شد و من پشت لبام سیاه شده بود و برای خودم دیگه بزرگ شده بودم ، اون تابستون داغ ترین تابستون زندگیم بود ، یادمه که دیگه لباس هامو خودم میخریدم و کمتر توی محل بودم ، برای خونه مون تلفن اومده بود و من توی کلاس های تابستونه ثبت نام کرده بودم تا برای سال بعد آماده تر بشم ، اون سال همراه خانواده به شهرستان رفتم و تهران موندم تا بتونم به کلاس های تابستونه برسم ، یه دوچرخه کورسی داشتم که باهاش رفت و آمد می کردم ، دقیقا یادمه یه روز عصر که تازه از خونه زده بودم بیرون توی خیابون دو تا دختر دیدم که دارن از پایین خیابون میان بالا و من هم سرعتم رو کم کردم و داشتم از کنارشون رد میشدم که متوجه شدم یکی از دخترها سانازه ، نفس به شماره افتاد ، دور زدم برگشتم رفتم بالاتر واستادم تا بیان ، داشتن میرسیدن و من با هیجان بالا منتظر بودم ، ساناز که داشت از کنارم رد میشد با صدای خفه ای صداش کردم ساناز ، برگشت و منو نگاه کرد ، منو شناخت ولی جوابی نداد و رفت.

اون شب رفتم پشت بوم ، اون سالها دیگه رسم پشت بوم خوابیدن دیگه داشت کم میشد و کمتر می رفتن پشت بوم بخوابن ولی من رفتم ، صبح بیدار شدم و روی لبه پشت بوم نشستم ، چند دقیقه بعد ساناز هم روی پشت بوم بود ، براش دست تکون دادم و اون هم برام دست تکون داد ، با ادا بهش گفتم شماره تلفن بده ، شماره تلفن رو با گچ بزرگ روی در نوشت و من حفظ کردم ، سریع رفتم پایین و به شماره ای که داده بود زنگ زدم ، گوشی رو برداشت ، سلام کردم ، صدام میلرزید ، جوابم رو داد ، اولش نمی دونم چی ها گفته بودم ، بعدها ساناز بهم گفت که خیلی پرت و پلا گفته بودم ولی هرچی بود ساناز گوشی رو قطع نکرده بود تا من بتونم آروم بشم ، بهم گفت که الان نمی تونه حرف بزنه و قرار شد که من عصری زنگ بزنم

اون روز تا عصر از خونه بیرون نرفتم ، حتی سر کلاس هم نرفتم تا عصر هی نوشتم و هی نوشتم که چه حرفهایی رو به ساناز بزنم ، بگم توی این چند سال چند بار رفتم دم خونه پدربزرگش ، بگم با دوچرخه چقدر اون شب رفتم دنبال اتوبوس ، بگم بخاطر اون با هیچ دختری دوست نشدم ، حتی برای اینکه مطمن بشه جریان بهار رو هم بهش می گم ، تا عصر خیلی طول کشید ولی آخرش عصر شد و تلفن رو برداشتم و به ساناز زنگ زدم ، گوشی برداشت سلام کردم ولی ساناز گفت اشتباهه ، فهمیدم که نمی تونه حرف بزنه ، نیم ساعت صبر کردم دوباره زنگ زدم ، یه مرد گوشی رو برداشت و گوشی رو قطع کردم ، اون روز دیگه زنگ نزدم ، فردا صبح باز رفتم پشت بوم و منتظر ساناز شدم ، بعد از چند دقیقه ساناز اومد ، براش دست تکون دادم و اونم دست تکون داد ، با اشاره بهم گفت که زنگ بزنم ، رفتم پایین و گوشی رو برداشتم ، زنگ زدم و گوشی رو خودش برداشت ، سلام کردم و اونم جوابم رو داد ، اون نوشته هام رو آورده بودم که از روش براش بخونم ، بهش گفتم چقدر منتظرش بودم ، بهش گفتم که چقدر رفتم دم خونه پدربزرگش ، بهش گفتم که با دوچرخه دنبال اتوبوس کرده بودم ، بهم گفت که منو توی اتوبوس دیده بوده ، بهم گفت که اونها سه ایستگاه بعد پیاده شده بودن و از دور منو دیده بوده ولی نتونسته که بهونه برای نگه داشتن مادرش جور کنه ، بهش گفتم که با بهار صحبت کردم و اسمش رو از اون پرسیدم ، بهم گفت که بهار بهش همه چیز رو گفته و حتی گفته که هر روز میرفتم سرکوچه منتظرش بودم ، بهار بهش گفته بوده که دلش به حال من سوخته و بهمین خاطر شماره اش رو بهم داده تا بهم بگه بیخودی منتظر نباشم ، اون روز کل روز با ساناز تلفنی صحبت کردم ، اون روز به حساب زندگی من نیومد ، اون روز من خوشبخترین پسر روی زمین بودم

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:13

صفحه بندی