اون تابستون من و ساناز توی هر فرصتی که پیدا می کردیم بهم زنگ میزدیم و ساعت ها پای تلفن صحبت می کردیم ، توی اون دوران بیرون رفتن از شاگرد اول شدن سخت تر بود ، محیط بسته و برخوردها شدید ، قرار های ما بیشتر از پشت بوم بود که همو میدیدم یه بار هم دل به دریا زدیم و بیرون یه قرار گذاشتیم ، با هزار دلهره و ترس یه گوشه از یه پارک همو دیدیم ، یادم میاد این اولین قرار ما بود که وقتی بهم رسیدیم با فاصله یه متری باهم راه می رفتیم یه خانم که بچه اش رو آورده بود پارک اومد جلو و لبخندی بهمون زد و گفت چرا انقدر با فاصله راه میرید ؟ بعد ما رو بهم نزدیک کرد و ما شونه به شونه ادامه دادیم ، اون روز ما فقط کنار هم راه رفتیم و همین ، نه حرفی و نه نگاهی فقط شونه به شونه راه رفتیم و ای کاش اون روز تا ابد طول می کشید و ما تا آخر دنیا راه می رفتیم ، من هنوز بعد از گذشت سالها خواب راه رفتن اون روز رو می بینم که با ساناز شونه به شونه بودیم
اون تابستون من و ساناز باهم کلی قرار و مدار باهم گذاشتیم ، قرار گذاشتیم که هیچ چیزی مارو ازهم جدا نکنه ، حتی باهم قرار گذاشتیم اگه به مشکلی خوردیم باهم فرار کنیم ، حتی محل قرارمون رو هم باهم فیکس کردیدم ، باهم قرار گذاشتیم که چه رشته ای من درس بخونم و چه رشته ای اون ، باهم قرار گذاشتیم که هیچ وقت بهم دروغ نگیم و درنهایت باهم قرار گذاشتیم در بدترین شرایط هیچ وقت باهم قهر نکنیم و اون تابستون تموم شد و ساناز رفت ، خونه ساناز توی شیراز تلفن نداشت و قرار شد که هر وقت جایی تلفن داشت بهم زنگ بزنه
من سال دوم دبیرستان بودم و درگیر درس خوندن و توی سال هم چندباری ساناز زنگ زد و صحبت کردیم ، تابستون سال بعد ساناز زنگ زد و گفت امسال تهران نمی تونن بیان و من هم تابستون درگیر درس بودم و کلاس های آماده سازی سال سوم رو می رفتم ، سال سوم دبیرستان ما از اون محل رفتیم و ساناز هم زنگ نزد که من بتونم شماره بهش بدم ، شماره بهار رو هم نداشتم که حداقل به بهار بگم ، اینجوری شد که ارتباط من با ساناز قطع شد ، از اون دوره به بعد چندبار به محل سر زدم توی تابستون ولی خبری از ساناز نبود ، حتی یه بار رفتم دم خونه پدربزرگش و زنگ زدم و مادربزرگش اومد دم در و سراغ ساناز رو گرفتم ولی مادربزرگش یه بد و بیراه بهم گفت و در و بست ، هنوز هم داشت حرف میزد که چقدر جوون ها پررو شدن و ......
سال چهارم دبیرستان من حسابی درس خوندم و دانشگاه قبول شدم ، از اون سال مسیر زندگی من عوض شد ، دانشگاه و فضای باز و دوستهای جدید همه و همه انقدر جذابیت داشت که من حسابی سرم گرم شد ، هر از چندگاهی بچه های محل قدیم زنگ میزدن و من سراغ ساناز رو می گرفتم ولی کسی خبری نداشت .
دوران دانشگاه مثل برق و باد گذشت و من وارد فضای کار شدم ، اینکه توی این دوره چه اتفاق هایی افتاد بماند ولی توی اون مدت 20 سال من دیگه خبری از ساناز نداشتم توی این مدت هروقت حسابی از کار خسته میشدم و یه گوشه ای برای خودم خلوت میکردم به یاد گذشته ها می افتادم و حسرت روزهایی رو میخوردم که قدرش رو ندونستم و توی یادآوری این خاطرات تابستون اون سال همیشه بود ، خاطرات دوران بچگی و عشق اول .
توی قراردادهایی که با شرکت های مختلف داشتم یه قرارداد با یه شرکتی بسته شد که من زیاد علاقه ای به انجامش ندادم یه کار خیلی پردردسری بود که قیمتش هم خوب نبود ، این کار رو یکی از دوستان سفارش کرده بود که منم بخاطر ارادتی که بهش داشتم کار رو قبول کرده بودم ، مدارک کار رو گرفته بودم و چند روزی بود که خوندن مدارک رو شروع کرده بودم ، اختلافی بین کارفرما و پیمانکار بود که من درگیرش شده بودم ، بعد از اینکه مدارک رو بررسی کردم تماس گرفتم و با منشی شرکت صحبت کردم تا یه وقتی با مدیر شرکت تنظیم کنه تا حضورا جلسه ای داشته باشیم
روز جلسه من بلند شدم و طبق معمول مدارکی که لازم بود را برداشتم و زودتر راه افتادم ، همیشه سعی می کردم که زودتر به سرقرار برم تا اینکه دیر برسم و عذرخواهی کنم ، یک ربع زودتر رسیدم و وارد شرکت شدم ، شرکت توی یکی از خیابون های مرکزی شهر بود ، داخل شرکت خیلی تمیز بود و طراحی داخلی شرکت با وجود فضای محدود خیلی خوب انجام شده بود و با ترکیب رنگها ، فضای گرمی رو به مخاطب میداد ، روی صندلی انتظار نشستم و منشی بهم گفت جلسه یک ربع دیگه شروع میشه و مهندس هنوز نیومدن ، من مدارک رو از کیفم درآوردم تا توی این فرصت بخونم ، سرم گرم خوندن مدارک بود که منشی گفت مهندس اومدن و منو به اتاق راهنمایی کرد ، توی اتاق یه مرد مسن نشسته بود که کروات خیلی قشنگی زده بود و بلند شد و با صمیمیت دستم رو فشار داد و خودش رو معرفی کرد ، بعد از مدتی صحبت درباره مسائل عمومی ، صحبت درخصوص پروژه رو شروع کردیم ، مواردی رو مطرح کردم و سوالهایی رو که داشتم پرسیدم ، همه سوال هام رو توی دفترم یاداشت کرده بودم که فراموش نکنم ، بعضی از سوالها رو جواب داد و چند تا از سوالها رو هم به کمک مدارکی که داشت جواب داد ولی هنوز 40 درصد سوالهای مهم من مونده بود که جوابی براش نداشت ، گفت باید بگم مدیر پروژه هم بیاد تا جواب این سوالها رو بده ، زنگ زد و به منشی گفت به خانم مهندس بگید بیاد ، بعد از چند دقیقه در باز شد وخانم مهندس وارد شد ، معرفی شدیم و مدیر شرکت گفت دخترم و مدیر پروژه ، وقتی گفت دخترم ، سرم رو بالا آوردم و نگاه مستقیمی به چشم خانم مهندس انداختم ، این خانم ساناز بود.
مدتی به صورتش خیره شدم ، نمی دونم اون هم منو شناخت یا نه ولی خیلی رسمی توی جلسه نشست و به سوالات من پاسخ داد ، بعد از اینکه جلسه تموم شد خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت ، من هم که حسابی گیج شده بودم از مدیر شرکت خداحافظی کردم و با وجود اینکه مدیر شرکت خیلی اصرار برای موندن و صرف نهار رو داشت من قبول نکردم و به شرکت برگشتم
رفتم توی اتاق و مدارک رو گذاشتم روی میز ، جواب سوالها رو هم درست یاداشت نکرده بودم ، انقدر حواسم به ساناز بود که اصلا نتونسته بودم که تمرکز کنم و جواب ها رو یاداشت کنم ولی چرا ساناز هیچ عکس العملی نشون نداد ؟ منو نشناخته بود ؟ بلند شدم و رفتم چلوی آینه و نگاهی به خودم انداختم ، واقعا انقدر قیافم تغییر کرده بود که منو نشناخت ؟ کل اون روز کاری انجام ندادم و فقط داشتم به خاطرات گذشته فکر می کردم ، آخر روز که میدونستم که معمولا مدیرها زودتر شرکت رو ترک می کنن تصمیم گرفتم به شرکت زنگ بزنم و به یه بهونه ای شماره موبایل ساناز رو بگیرم ، زنگ زدم و خودم رو به منشی معرفی کردم و گفتم چندتا سوال از خانم مهندس داشتم که می بایست ازش بپرسم ، گفت که از شرکت رفته بیرون ، گفتم شماره موبایلش رو بدید تا باهاشون تماس بگیرم ، منشی جواب داد باید ازشون اجازه بگیره ، منهم گفتم نیازی نیست و شماره موبایلم رو دادم و گفتم بهشون بده تا با من تماس بگیره ، تلفن رو قطع کردم و از شرکت خارج شدم و رفتم خونه .
اون شب زود خوابیدم و فردا صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم شرکت ، قراری از قبل گذاشته بودم که می بایست آماده میشدم ، جلسه شروع شد وسط جلسه موبایلم زنگ زد یه شماره ناشناس بود که معمولا توی جلسه جواب نمیدادم ولی اون روز تمام تماس های ناشناس رو جواب دادم ، شماره تماس دوم پشت تلفن صدای خانمی بود و خودش رو معرفی کرد ، ساناز بود ، عذرخواهی کردم و از جلسه بیرون اومدم و به اتاقم رفتم تا چندتا سوالی که آماده کرده بودم ازش بپرسم ، بعد از پرسیدن سوالات گفتم اسم کوچیک شما سانازه ؟ مکثی کرد و گفت بله ، گفتم منو نمی شناسید ؟ گفت نه ، گفتم 22 سال پیش ، گفت 22 سال و 5 ماه ، سکوت حاکم شد ، چند ثانیه نه من حرف زدم و نه اون ، گفتم می تونیم یه قرار بزاریم و رودرو صحبت کنیم ؟ مکثی کرد و جواب داد جلسه بعدی در شرکت می بینمتون ، به جلسه برگشتم و اون جلسه رو تموم کردم
از جلسه که بیرون اومدم کل کارهای دیگه رو کنار گذاشتم و تمام وقتم رو گذاشتم روی اون پروژه تا زودتر به نتیجه برسم ، یک هفته روی اون کار وقت گذاشتم و بعدش با شرکت تماس گرفتم تا قراری برای جلسه فیکس کنم ، جلسه رو تنظیم کردم و روز جلسه ساعت 10 صبح شرکت اونها بودم ، جلسه شروع شد ، توی جلسه من بودم و پدرش ولی ساناز نبود ، مواردی که آماده کرده بودم رو صحبت کردیم ، جلسه حدود دو ساعت طول کشید ، برعکس جلسه قبل پدرش کاملا به موارد مسلط بود و هیچ موردی که نیاز به حضور ساناز باشه نبود ، جلسه تموم شد و من از اتاق اومدم بیرون و بعد از خداحافظی به سمت درب خروج رفتم که منشی بهم گفت خانم مهندس گفتن که تشریف ببرید اتاق ایشون ، منو راهنمایی کرد و من وارد اتاق ساناز شدم ، پشت میز نشسته بود و مشغول کار با کامپیوتر بود ، من که وارد شدم بلند شد و به سمت من اومد ، سلام کرد و پشت میز کنفرانس کوچیکی که توی اتاقش بود راهنمایی کرد ، نشستم ، روبروی من نشست ، به صورتم خیره شده بود ، ازم درباره کار چندتا سوال کرد و من هم جواب دادم ، تلفنش زنگ زد بلند شد و به سمت گوشی تلفن رفت و من فرصت پیدا کردم به اطراف اتاقش نگاهی بندازم ، چندتا عکس از پروژه ها و چندتا عکس خانوادگی ، جواب تلفن رو داد و برگشت سر میز و پرسید چرا می خواستم ببینمش ، جوابی ندادم ، به صورتش نگاه کردم ، نگاه سرد و بی روح که هیچ اشتیاقی در نگاهش نبود ، از صندلی بلند شدم و از به سمت در رفتم وقتی برگشتم نگاه کردم ، سرش پایین بود و داشت به حلقه ای که توی دستش بود نگاه میکرد.
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154