هفته بعد من کارم رو برای اون شرکت تموم کردم و براشون ارسال کردم ، دیگه دنبال این نبودم که ساناز رو ببینم ، گزارش رو که ارسال کردم باهام تماس گرفتن که باید یه جلسه با کارفرما داشته باشیم تا از گزارش دفاع کنیم ، صبح روز یه دوشنبه بود که قرار گذاشتن که برای دفاع بریم ، من و پدر ساناز برای جلسه رفتیم ، جلسه خوبی بود جلسه 3 ساعت طول کشید و بعدش اومدیم بیرون ، موقع خداحافظی پدر ساناز بهم گفت که یه روز قرار بذاریم تا درباره پروژه های دیگه هم صحبت کنیم ، منم قبول کردم و رفتم به شرکت .
یک ماه از جلسه مشترک گذشت وتوی این ماه هم تماسی با اون شرکت نداشتم ، مشغول کارهای روزانه بودم ، تا اینکه از دفتر شرکت اونها تماس گرفتن و یه جلسه گذاشتن ، من خیلی درباره ادامه کار با اون شرکت فکر کردم ، نمی دونستم باید ادامه بدم یا اینکه کار رو تموم کنم و دیگه ارتباطم رو با اون شرکت قطع کنم ، ولی با هرچی بود باید این کار رو اول تموم می کردم ، روز جلسه اومد و من به دفترشون رفتم ، برعکس روزهای قبل که ساناز رو نمیدیم اون روز از اول با ساناز طرف شدم ، خیلی محترمانه به من خوشامد گفت و به اتاق جلسات راهنمایی کرد ، توی اتاق منتظر نشستم تا پدرش بیاد ولی بعد از چند دقیقه ساناز اومد و از طرف پدرش عذرخواهی کرد و گفت که برای پدرش کاری پیش اومده و خودش موارد رو برام توضیح میده ، منم گفتم اشکالی نداره و جلسه رو شروع کردیم ، ساناز شروع کرد درباره پروژه ها توضیح دادن و من هم گوش میکردم ، نمی دونم از کجای صحبت های ساناز من دیگه حواسم پرت شد و رفتم به گذشته ها ، ساناز که حرف میزد من فقط داشتم خاطراتم رو مرور میکردم ، ساناز روزهای قدیم اون دختر شاداب حالا برای خودش خانم باوقاری شده بود ، هنوز زیبایی خودش رو داشت و پختگی هم به اون اضافه شده بود ، بین صحبت هاش ازم پرسید می خواهید که مدارکش رو بیارم تا ببینید ، گفتم بله ، گفت کدوم مدارک رو بیارم ؟ من جوابی نداشتم و گفتم همه اش رو
صحبت های ساناز با این حرف من قطع شد و به صورتم خیره شد ،
گفت : حواستون اینجا نیست
گفتم : نه
گفت : چرا ؟
گفتم : حقیقتش نمی دونم ادامه کار با شرکت شما کار درستی هست یا نه
گفت : مشکلتون چیه ؟
گفتم : اینکه شما من رو می شناسید یا نه ؟
گفت : می تونی من رو به یه ناهار دعوت کنی
گفتم : افتخار بدید در خدمتتون هستم
دیگه روی کار تمرکز کردیم و جلسه مون بعد از دو ساعت تموم شد ، موقع خداحافظی گفتم کی می تونم درخدمتتون باشم ، گفت پیشنهاد بدید من جواب میدم. خداحافظی کردم و از شرکت بیرون اومدم .
چند روزی باخودم کنجار می رفتم که زنگ بزنم یا نه ، می دونستم از اصل اینکار درست نیست و نباید ارتباطی خارج از محیط کار با ساناز برقرار میکردم ، یک هفته از اون موضوع گذشته بود که از شرکتشون تماس گرفتن و پدرش یه جلسه گذاشته بود که من رو هم دعوت کرده بودن ، روز جلسه رفتم ، چند نفر از دوستان پدر ساناز بودن که پروژه های مشابه داشتن و یه جلسه هماهنگی گذاشته بودن که مشکلاتشون رو حل کنن و من هم حضور داشتم که اگه بتونم بهشون توی این موارد کمک کنم ، بعد از اتمام جلسه دوستان پدر ساناز رفتن و من و پدرش تنها شدیم ، درباره پروژه ها یه گپی زدیدم و من گفتم که اون جلسه ای که قرار بودم باهم داشته باشیم رو با دخترشون برگزار کردم ، یه دفعه یادش اومد و ازم عذرخواهی کرد که نتونسته خودش باشه و توضیح داد که یه مشکلی برای یه زمین توی شمال داشته و برای دادگاه اون زمین باید میرفته ، گفتم مشکلی نبوده و با دخترشون موارد رو بررسی کردم
بعد از اینکه گفتم با دخترش بررسی کردم از صندلی بلند شد و رفت نشست روی مبل راحتی که اون طرف اتاق بود و توی مبل فرو رفت و بعد از چند لحظه مکث گفت کاش می تونستم برای این دختر کاری بکنم ، پرسیدم چطور؟
گفت : کل زندگیش همین کار شده ، از صبح میاد تا دیروقت شرکت و میره خونه و بعدش دوباره همین
خیلی برام سخت بود که نپرسم چرا و از طرفی هم میترسیدم که کنجکاوی کار درستی نباشه ، سکوت کردم و پدرش ادامه داد که ساناز 10 سال پیش قرار بوده که از ایران بره ، گفت که ساناز با پسرعموش نامزد بوده و همه کارهاش انجام داده بوده که از ایران مهاجرت کنه به کانادا ولی مادر ساناز مریض میشه و با وجود اصرار مادرش ، ساناز حاضر نمیشه که از ایران بره و میگه تا خوب شدن مادرش توی ایران می مونه ، پسرعموش که کارهای مهاجرتش تموم شده بوده و باید برای کاری که اونجا براش درست شده بود حتما به کانادا میرفته ، پسرعموش میره و ساناز اینجا می مونه ، مریضی مادرش ادامه دار میشه و بعد از اصرار نامزدش ، حاضر به رفتن نمیشه و نامزدش هم تهدید میکنه اگه ساناز نره نامزدیشون رو بهم میزنه و ساناز هم نامزدیش رو بهم میزنه و نمیره ، مادر ساناز حالش بهتر میشه ولی بدلیل مشکلات دوران مریضی هنوز هم مشکلاتی داره و ساناز کارهای دکترش رو انجام میده
پدرش مکثی کرد و گفت کاش اینجوری نمیشد ، کاش دخترم رفته بود و الان خوشبخت بود .
پدر ساناز انقدر توی افکارش فرو رفته بود که حتی متوجه خداحافظی من نشد و من از دفترشون اومدم بیرون ، توی مسیر به حرفهای پدرش فکر می کردم ، اگه ساناز نامزدیش رو بهم زده بود چرا حلقه توی دست چپش داشت ؟ توی مسیر تصمیم خودم رو گرفتم باید با خود ساناز حرف میزدم ، شماره ساناز رو گرفتم ، بعد از چندتا زنگ که جواب نداد تلفن رو قطع کردم و سوار ماشین شدم و رفتم دفتر ، توی دفتر یه مهمون داشتم یه دوست قدیمی ، یه دوستی که از دوران قدیم برام مونده بود ، یاسر از بچه محل های قدیم بود از اون دوستهایی که توی همه شرایط خوب و بد توی همه این سالها ارتباط مون رو حفظ کرده بودیم ، یاسر خیلی با معرفت تر از من بود ، شده بود گاهی که من یادم می رفت بهش زنگ بزنم ولی اون مرتب زنگ میزد و گهگاهی هم می اومد دفتر ما ، البته چندتا مسافرت هم باهم رفته بودیم ، مسافرت های خوبی بود ، از اون مسافرت هایی که برامون خاطره شده بود ، وقتی باهم بودیم انگار برمیگشتیم به دوران جوونی با همون ادبیات ، ادبیاتی که این روزها نمی تونستیم جای دیگه صحبت کنیم پر از تیکه و سربه سر گذاشتم و مسخره کردن همدیگه ، هنوز سوتی هایی که از اون دوران داده بودیم رو یادمون بود و توی مواقعی که کم می آوردیم استفاده می کردیم ، در مجموع می تونم بگم تنها دوستی بود که هنوز دوست بودیم و روابط مالی و دنیایی و حساب کتابی هنوز توش تاثیر چندانی نذاشته بود .
وارد دفتر شدم ، یاسر لم داده بود توی مبل و سرش توی موبایلش بود ، ازجاش بلند نشد و گفت معلومه کجایی یه ساعت منو اینجا کاشتی ، گفتم بهت که بد نگذشته ، با اینترنت مجانی ، چایی و شیرینی بهمراه گپ زدن با همکار ما ، ما یه همکار داریم که کارهای حسابداری مارو انجام میده ، دختر خیلی خوبی که الان چند سالی هست که به ما اضافه شده و توی این سالها که یاسر به دفتر ما میاد با اون آشنا شده و هر وقت من نیستم حسابی باهم اختلاط می کنن ، انقدری که بعضی وقت ها خودم حسودی می کنم ، یه بار بهش گفتم ، انقدری که تو باهاش گپ میزنی من که همیشه توی این دفترم گپ نمیزنم ، یاسر جواب داد مرد باید جذاب ، خوش صحبت و کمی هم وقیح باشه نه مثل تو که با خودت هم قهری ، گفتم بلند شو برام یه چایی بیار که خیلی حرف دارم ، گفت الان میگم مژده بیاره ، گفتم مرتیکه مژده کیه خانم سالاری ، گفت همون که تو میگی ، گفتم لازم نکرده خودم میریزم ، یه چایی ریختم و نشستم روبروی یاسر و کل موضوع رو براش تعریف کردم ، وقتی داشتم درباره ساناز حرف میزدم یاسر هیچ حرفی نزد و فقط داشت گوش میکرد ، معمولا بین حرفهام میپره یا پارازیت میندازه و یا سوال می کنه ولی اون روز کاملا ساکت نشست و گوش داد. بعد ازاینکه حرفهام تموم شد خیلی متفکرانه ساکت بود ، گفتم چرا ساکتی ، سیگاری روشن کرد و یه پک عمیق زد و گفت : خیلی جالبه ، پرسیدم چی جالبه ؟ جواب داد بعد از این همه سال توی یه زمان و دو تا اتفاق ، گفتم چرا پرت و پلا میگی ، کدوم دو تا اتفاق ؟ گفت منم داستان خودم رو دارم .
گفت یادته اون موقع ها که دبیرستان می رفتیم با یه دختری دوست بودم ؟ گفتم کدومش رو میگی تو هر روز عاشق یکی میشدی ، گفت مسخره بازی در نیار ، گفتم راست می گم تو ماهی یه بار عاشق میشدی و خواستگاری میکردی ، دیدم خیلی جدی هستش و اصلا حوصله شوخی نداره ، گفتم آره یادمه ، خوب که چی ؟ گفت یادته جریان ما به کجا کشید ؟ گفتم یادمه که یه روز گفت براش خواستگار اومد و توی همون سالها ازدواج کرد ، وقتی این حرف رو زدم یاسر ساکت شد و به یه گوشه از اتاق خیره شد
یاسر توی اون زمان خیلی سختی کشید ، پدرش پیر و مریض بود و بازنشسته ، حقوق بازنشستگی اون حتی کفاف دوا و داروهای خودش هم نمیشد چه برسه به خرج و مخارج زندگی ، سه تا خواهر از خودش بزرگتر داشت که اون موقع همه ازدواج کرده بودن و رفته بودن سر خونه و زندگی خودشون ، یاسر به قول باباش زنگوله پای تابوت بود و ناخواسته با فاصله 20 سال از آخرین خواهرش بدنیا اومده بود ، یاسر اون موقع هم کار میکرد و هم درس می خوند ، یاسر هنرستان میرفت و مدرسه اش با محل ما خیلی فاصله داشت ، صبح زود که هنوز هوا تاریک بود می رفت ایستگاه اتوبوس تا با اتوبوس بره مدرسه ، تمام اتفاق هایی که افتاد همش توی همون ایستگاه اتوبوس بود ، توی اون زمان ها که فضای مجازی نبود ، موبایل که هیچی حتی توی خونه ها تلفن هم نبود و توی هر محل فقط چندتا خونه بود که تلفن داشت و بقیه همسایه ها برای تماس اضطراری شماره تلفن همسایه رو میدادن ، توی اون زمان ها ارتباط خیلی سخت بود و همه چیز تحت کنترل شدید ولی یه خوبی هم داشت که مثل این روزها عاشق عکس یه مانکن توی پروفایل نمیشی و بعدش توی قرار با یه گوریل مواجه بشی ، هرچی بود ظاهر و باطن رو می دیدی و تصمیم میگرفتی از روی ناچاری انتخاب کنی یا انتخاب بشی
یاسر توی همون مسیر عاشق یه دختر شد ، دختره زیبایی نداشت ولی شده بود دنیا و آخرت یاسر ، یاسر به عشق اون هر روز صبح زودتر از همیشه میرفت ایستگاه اتوبوس و منتظر اون دختر میشد ، نمی دونم چه مدت یاسر عشق اون دختر رو توی سینه اش نگه داشت و به دختره چیزی نمی گفت ، وقتی اولین بار برای من تعریف می کرد رو هیچ وقت یادم نمیره ، یه روز با هیجان اومد و هی سوت میزد ، سوت هم جریان خودش رو داشت ، ما توی محل عادت نداشتیم که زنگ خونه بزنیم با سوت هم رو صدا میزدیم ، یه سوت خاص میزدیم تا اون یکی بیاد بیرون ، البته سوت هم جریان خودش رو داشت با سوت که همو صدا میزدیم بقیه بچه های محل هم آمارمون رو می گرفتن ، بعضی موقع ها وقتی سوت میزدیم بجای اینکه یاسر یا من بیاییم بیرون دخترهای همسایه سرو کله شون پیدا میشد ، اون روز من دیرتر از یاسر از مدرسه اومدم خونه وقتی رسیدم مادرم بهم گفت یاسر کل محل رو گذاشته روی سرش انقدر که داره سوت میزنه ، برو ببین چیکار داره تا صدای همسایه ها درنیومده ، سریع رفتم سراغ یاسر هنوز سوت نزده بودم یاسر دم در بود ، هیجان زیادی داشت ، بهم گفت عاشق شده ، این حرف رو من بارها شنیده بودم ، زدم زیر خنده و گفتم بازهم ؟ گفت نه ایندفعه خیلی فرق می کنه ، من باور نکردم و شروع به مسخره کردنش کردم ولی اون با هیجان هی از دختره حرف میزد ، انقدر که من ساکت شدم و به حرفهاش گوش کردم
یاسر می گفت نمی دونی چقدر خانومه ، نمی دونی چه وقاری داره ، می گفت الان یه ماهه که زیر نظرش داره ولی توی این مدت برعکس دخترهای دیگه به هیچ کس محل نمیزاره ، سرش رو هم بلند نمی کنه ، وقتی این حرفها رو میزد انقدر هیجان داشت که من فهمیدم که داستان یاسر داره شروع میشه ، یاسر رو توی محل همه دوست داشتیم خیلی با محبت بود و با جنبه و خیلی احساسی ، بهش گفتم خوب حالا باهاش حرف هم زدی ؟ بهم یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت میگم سرش رو بالا نمیگیره ، گفتم یعنی یه طرفه است ؟ گفت تو فکر کردی همه مثل دوست دخترهای تو سر به هوا هستن که با یه چشمک بیان جلو ؟ داشت زیاده روی می کرد ولی جوابی ندادم ، گفتم باشه من برم خونه ناهار بخورم بعدا حرف میزنیم ، گفت باید فردا بیایی ببینیش ، گفتم بیخیال من خودم مدرسه دارم گفت فردا کلاس هاشون دیر تموم میشه می تونی خودت رو برسونی ، اصرار میکرد و من دیگه نتونستم از زیرش در برم ، قرار شد فردای اون روز من برم ایستگاه اتوبوس دم مدرسه اونها تا دختر شاه پریون رو ملاقات کنم
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155