افکارم را نمی توانم متمرکز کنم ، مدام در حال مرور اتفاقات کوچک و بزرگی که در اطرافم می گذرد ، هستم از رادیو صدای اخبار گو را می شنوم که خبر از پیروزی تیم فوتبال نمی دانم کدام کشور را به کشور دیگر می دهد
چه اهمیتی دارد که برنده و بازنده چه کسانی هستند ؟ یک بازی چه اهمیتی دارد ؟ اخبار گو اعلام می کند که یکی از هوادارن تیم بازنده بدلیل عصبانیت از باخت تیمش با اسلحه به یکی از بازی کن ها شلیک کرده و او را کشته است .
وقتی این خبر را می شنوم شوکه می شوم ، پس یک بازی هم می تواند خیلی جدی شود تا حدی که بازیکنی به قتل برسد
ولی این هم یک بازی است ، مگر به دنیا آمدن از یک بازی شروع نشده ، یک بازی نگاه بین دو نفر باعث بدنیا آمدن نفر سوم می شود
بازی ادامه دارد ، فقط بازیگران فراموش کرده اند که در حال بازی هستند
بازی در بازی ، بازی با کلمات ، بازی با احساسات ، بازی با توپ با بازی با تفنگ ، بازی با .............
نفس کشیدن یک بازی است ، بچه که بودم نفسم را حبس می کردم تا ببینم چند ثانیه می توانم نفس نکشم ، یکبار در حال حبس کردن نفس ، نفس کشیدن را فراموش کردم ، وارد دنیای دیگری شدم ، اولین بار تجربه دنیا های موازی را آنجا کشف کردم ، دنیاهایی که به موازات این دنیا در جریان هستند ، بعدها به این نتیجه رسیدم که در هر زمان ، کلیه زمان ها بصورت موازی در هر لحظه در جریان هستند از گذشته تا آینده و ما در این زمان زندانی این مکان شده ایم .
اولین تجربه من در دنیاهای موازی ، حضور در گذشته ای نامشخص بود که بعدها برایم شناخته شد ،
دنیایی که بدون زمان و مکان ، در بین زمین و هوا معلق بودم و کتاب می خواندم ، کتابی بنام جهان در پوست گردو ، "زمان و فضا بهم گره خورده اند " ولی من از فضا و مکان جدا شده بودم ، صورتم خیس شده بود و احساس می کردم باران در حال باریدن است ، در کتاب نوشته بود " نفس بکش " یادم آمد که نفسم را حبس کرده بودم ، نفسم را به بیرون هدایت کردم ، چشمهایم را گشودم ، اشک از چشمانم سرازیر شده بود در سر مزاری بودم ، کودکی دستم را گرفته بود و مرا با خود می کشید و می گفت باید به مدرسه بگردد ، می گفت امروز در مدرسه بازی قایم با شک دارند ، کودک مرا پدر خود صدا می زد ، اینهم یک بازی دیگر بود ، من خود کودکی بودم در حال بازی نفس نکشیدن
شخصی صدایم می زند بیدار شو ، چشم هایم را باز می کنم فیلم با اتمام رسیده بود و خواننده ای در حال خواندن تیتراژ فیلم ، از پله ها پایین می روم و در را باز می کنم وارد رستوران می شوم ، پشت میز دختری با لبخند به من نگاه می کند بسویش می روم ، دختر می گوید برایم غذا سفارش داده است ، روی صندلی می نشینم مردی به من نزدیک می شود و می گوید از مدرسه تماس گرفته اند و می گویند کودکی در بازی قایم با شک گم شده است و دیگر پیدا نشده است ، بلند می شوم و به سمت در می روم در روی دیوار یک صفحه نمایش نصب شده یک گورستان قدیمی را نشان می دهد وارد گورستان می شوم اشک از چشمانم سرازیر می شود کودکی دستم را می کشد و می گوید بازی قایم با شک تمام شد دیگر به موقع نمی رسیم می گویم بازی تازه شروع شده است.....
فیلم سیاه و سفیدی در حال نمایش است ماشین در حال نزدیک شدن به من می باشد ، مردی با سبدی در دست می گوید ، تخمه ، آجیل ، بستنی ، ..... نفسم را حبس می کنم و شروع به شمارش می کنم یک ، دو ، سه ، ...........
کتاب را ورق می زنم " انفجار بزرگ " بازی از یک انفجار بزرگ شروع شده است انفجار بزرگ را بخاطر می آورم یکی بود یکی نبود و یک انفجار بزرگ ، موج انفجار مرا به دور دست ها می فرستد ، به اطرافم نگاه می کنم ، به سرعت همه چیز در حال خلق شدن است ، ذرات در حال تصمیم گیری هستند ، صدایشان در افکارم می پیچد ، من سیاره می شوم ، من ستاره می شوم ، افرادی معلق در فضا می بینم که در حال پیدایش هستند ، اولین مرحله پیدایش شان ، افکارشان است ، هر ذره خاطره کل آفرینش را در خود دارد ولی خودش نمی داند ،
نفسم را رها می کنم ، مردن یک واقعیت است ، اما برای دیگران ، ولی برای خودی ها یک رستاخیز است ، مرگ از آنچه که در گورستان نشان می دهد به ما نزدیک تر است ، من در گورستان در حال اشک ریختن بر مزار مرده ای هستم که می بایست وابستگی زیادی در گذشته به او داشته بودم ، ولی نمی دانم او کیست ، بازی قایم با شک شروع شده است، پشت مرده ای خود را پنهان می کنم ، می گویم در حال بازی هستم ، مرده می گوید او هم برای بازی اینجا آمده بوده ولی سالیان سال است که بازی تمام نشده است و در حال انتظار کشیدن است ، می گویم مگر بازی تمام می شود ؟ مرده می گوید بستگی به بازیگر آن دارد ، بعضی بازیگر ها در اولین بازی خود ، بازی را تمام می کنند ولی بعضی ها مجبور به ادامه بازی هستند ، می گوید بعضی موقع بین دو بازی زمان زیادی طول می کشد تا نوبت بازی بازیگر شود و او به سال ما 1000 سال در انتظار است تا نوبت بازیش فرا برسد
وارد مدرسه می شوم ، .............
یادگارخودم...ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: ذهن آشفته من,ذهن آشفته ی من, نویسنده: بازدید: 229