سه نفر

خرید بک لینک


توی جلسه نشسته بودم ۷ نفر بودیم مدیر عامل بالای میز نشسته بود با ۲ نفر از مدیران شرکت ۲ نفر نماینده کارفرما من و یکی از همکارها هم بودیم جلسه درباره یه پرونده داوری درخصوص یکی از پروژه هاشون بود کارفرما دستور ضبط ضمانتنامه شرکت رو به بانک داده بود ، مدیرعامل خیلی ناراحت بود شرکتش توی وضع بدی گیر کرده بود با ناراحتی به نماینده کارفرما گفت آخه این کار شما شرکت ما رو به مرز ورشکستگی میرسونه این کار انسانی نیست ، یاد جلسه قبل از ضبط ضمانتنامه می افتم ، توی اون جلسه مدیر عامل لحنش خیلی فرق میکرد هم تهدید می کرد و هم با غرور از بالا با اون ها حرف میزد ولی امروز دیگه خبری از اون غرور و تحقیر توی حرفاش نبود ، به نظر من هر آدم سه تا شخصیت داره ، شخصیت واقعی هرکس رو فقط خودش می دونه شخصیت دوم شخصیتی که دوست داره از خودش نشون بده و سعی توی ساختن اون شخصیت در نگاه دیگران داره و آخرین شخصیت اونیکه مردم می بینن و فارغ از اینکه چقدر در ظاهر سازی توفیق داشته باشه بقیه شخصیتی از اون آدم میبینن که شاید فرسنگ ها با ذهنیت خود فرد فاصله داشته باشه
شخصیت اول خود واقعی همه آدم ها بعضی وقت ها باعث تعجب خود آدم میشه ، شخصیتی که اگه محدودیت ها برداشته بشه فوق العاده متفاوت با اون چیزی میشه که وجود داره ، شخصیتی بدون محدودیت های مذهبی ، اجتماعی، خانوادگی ، شغلی ، مالی و جسمی که میشه خود واقعی شخص ، اگه این فرصت وجود داشته باشه و همه آدم ها شخصیت بی محدودیت خودشون رو بروز بدن اونوقت تازه نسبت بهم شناخت واقعی پیدا می کنیم ، مدیر عامل داشت سعی میکرد شخصیت مظلوم نوع دوم رو توی جلسه بسازه ، ولی نماینده کارفرما بخشی از شخصیت واقعیش فرصت خودنمایی پیدا کرده بود و می گفت حالا میفهمید ما کی هستیم و چیکار میتونیم بکنیم فکر کردید می تونید هرجور دوست دارید با ما حرف بزنید ؟ چیزی که من می دیدم مدیر عامل پر از خشم مظلوم و نماینده کارفرما پر از لذت پرخاشگر بود ولی مطمنا هیچ کدومشون چنین تصوری از شخصیتی که من میدیدم نداشتن و فکر می کردن شخصیت معقولی از خودشون ساختن
نمی دونم اونها درباره من چه فکری می کردن یا اصلا درباره من فکر میکردن یا نه ، خودم سعی میکردم شخصیت قابل اعتمادی برای دو طرف درست کنم تا بتونم این مسئله رو حل کنم ولی انگار موفق نبودم و دو طرف حاضر به قبول راه حل من نبودن شخصیت اصلی من دوست داشت سر هر دو نفر فریاد بکشه و بهشون بگه هر دو نفر شما آدم های خودرای و زبون نفهمی هستید ، جلسه بدون نتیجه تموم شد و ما از جلسه بیرون اومدیم از همکارم خداحافظی کردم و پیاده به سمت دفتر راه افتادم توی خیابون یه پلیس رو دیدم که داشت ماشین خانومی که در محل توقف ممنوع پارک کرده بود رو جریمه میکرد، خانوم داشت التماس میکرد جریمه نکنه و پلیس با حس قدرت به خانوم میگفت شما فکر کردید چون ماشین مدل بالا دارید هرجایی می تونید پارک کنید الان جرثقیل میگم بیاید ماشین رو ببره پارکینگ ، خانوم التماس میکرد فقط جریمه کنید پارکینگ نفرستید من مادرم مریضه اینجا آوردم دکتر جای پارک نبود ولی پلیس گوش نمی کرد ، خانوم برگشت توی ماشین و صدای جیغش رو شنیدم که به مادرش گفت همش تقصیر تو ، من که گفتم حالت خوبه هی می گی مریضم بریم دکتر ، حالا جواب مسعود رو چی بدم دیگه ماشین بهم نمیده
شخصیت واقعی در لحظات برتری بیشتر فرصت خودنمایی پیدا می کنه اون پلیس در زمان جریمه و اون خانوم در زمان صحبت با مادر ، نمی دونم اطرافیان درباره شخصیت من چه تصوری دارن ، کاش اطرافیان ، دوستان بهم بگن که چه شخصیتی دارن میبینن ، شاید باعث بشه ۳ شخصیت هر آدم بتونن باهم کنار بیان و تبدیل به یه شخصیت واحد بشن تا تکلیف همه روشن بشه

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: پنجشنبه 7 مهر 1401 ساعت: 17:19

صفحه بندی