دوبار ده سال

خرید بک لینک

داد می زنم :این دیگه آخرشه این همه زحمت و تلاش آخرش این نتیجه اش ، ما چقدر برای این پروژه زحمت کشیدیم حالا ادامه کار رو دارید به یه نفر دیگه میدید؟
خیلی وقت بود که فهمیده بودم که اصل بر کار نیست همیشه حاشیه بر کار اولویت داشته ولی نمی خواستم باور کنم ، حالا همه چیز چرخیده و من باید تمام باورهای همه سالهای کاریم رو دور بریزم ، توی تمام این سالها فارغ از همه اتفاق هایی که افتاده بود با اصول خودم جلو رفته بودم ، این چند سال آخر متوجه تغییر شرایط شده بودم ولی نخواسته بودم باور کنم ولی آخرین اتفاق آخرین میخ بر تابوت اعتقادات من بود ، جلسه تعیین برنده مناقصه ، هیچ کدوم از شرکت کنندگان تجربه و توانمندی تیم مارو نداشت وقتی نتایج رو اعلام کردن توی صندلی خشکم زد ، یه شرکت تازه کار بدون انجام حتی یک پروژه مشابه برنده اعلام شدن ، خانم شهسواری بهم گفت مهندس بلند شو بریم تموم شد ، گفتم شما برید من بعدا میام ، گفت ماشین دم در منتظره ، گفتم میخوام کمی قدم بزنم ، گفت منم بدم نمیاد قدم بزنم ، گفتم پس ماشین رو بفرست بره ، از خیابون پاکستان به سمت خیابون عباس آباد راه افتادیم ، ده سال پیش با این کارفرما اولین پروژه رو شروع کردیم ، حالا از اون تیم همه بجز من و مژده مهاجرت کردن ، کانادا ، استرالیا ، من اون روزها با همشون مخالف بودم ، سعید بهم گفت ده سال دیگه فقط برات پشیمونی می مونه ، گفتم ده سال دیگه شما برمیگردید،  حالا بعد از ده سال حرف سعید توی گوشم زنگ میزنه ، مژده (خانم شهسواری )هم ده سال پیش اونجا بود ، گفت داری به چی فکر میکنی ؟ گفتم ده سال پیش یادته سعید گفت که ده سال بعد پشیمون میشی ، الان اون روزه ، پشیمون شدم ، آستینم رو بسمت خودش کشید ، برگشتم نگاهش کردم چشماش پر از اشک بود و گفت وقتی برنده مناقصه رو اعلام کردن  بهت توی صندلی که خشک شده بودی  نگاه کردم،  دقیقا داشتم به همین موضوع فکر میکردم کاشکی رفته بودی ، چقدر آنقدر اصرار به کارکردن توی این وضع داری ؟ جوابش رو ندادم ، برمیگردم به ده سال قبل ، سعید توی مسیر برگشت گفت بهت قول میدم همین کارو میریم اونجا انجام میدیم باهم شرکت میزنیم کار تخصصی می کنیم شک نکن موفق میشیم من و تو باهم باشیم همین کافیه ، سعید رو مفت از دست دادم ، بعد از اون دیگه کسی مثل سعید توی کار نداشتم ، تا آخرش پایه بود هرچی می گفتم قبول داشت ، میگفت تو اگه اشتباه هم تصمیم بگیری من تا آخرش واستادم ، چقدر جاش خالی بود ، روزی که می خواست بره توی رستوران نشسته بودیم گفت اگه نیایی هم به من و هم به خودت ظلم کردی ، چند سال بعد که یه سر اومد ایران توی همون رستوران قرار گذاشتیم ، اون دیگه نیازی به من نداشت و کارش روبراه بود ولی بعد از ده سال من شدیدا نبود اون رو احساس میکردم،  مژده گفت بیا ماهم بریم ، هنوز خیلی فرصت داریم ، نگاهش کردم گفتم الان خیلی دیره ، گفت حقیقتش من وکیل گرفتم کارهام رو هم پیش بردم ، وکیلم میگه تا سال دیگه کارم درست میشه ، میرم اونجا از صفر شروع میکنم ولی ده سال بعد حسرت نمی خورم ، تو هم بیا ، بهمین وکیل میگم کارت رو درست کنه ، همین قراردادهایی که توی این ده سال بستی و کار کردی کافیه ، این وکیل من کارش خیلی خوبه ، پول خوبی هم میگیره نوش جونش ولی تضمینی کار می کنه ، به مژده نگاه می کنم و بهش میگم چرا تاحالا بهم نگفتی ؟ گفت منتظر بودم نتیجه مناقصه رو اعلام کنن ، گفتم برنده میشیم اونوقت میگم ، گفتم حالا که برنده نشدیم ، سرش رو انداخت پایین گفت الان موقعشه که دوباره تصمیم بگیری ، بیا بریم ، بعد از ده سال حالا نوبت مژده بود ، خسته تر از اون بودم که تصمیم بگیرم ،  خیابون ولیعصر با تمام وجودش منو توی خودش فشار میداد و نفس کشیدن رو برام تنگ کرده بود ، از دور پارک ساعی رو میدیدم که داشت برام دست تکون میداد ، دستم رو بلند کردم و براش دست تکون دادم ، مژده با تعجب بهم نگاه میکرد،  سرعتم رو زیاد کردم و به سمت پارک ساعی رفتم ، مژده گفت چقدر تند راه میری ، پارک ساعی داشت منو صدا می کرد ولی مژده متوجه نمیشد ، مژده تقریبا داشت دنبال من میدوید ، صدای نفس زدن مژده با صدای ماشین ها بهم می پیچید ، به پارک ساعی رسیدم از پله های پارک پایین رفتم ، پارک پله هاش رو برای من با برگ های زرد تزئین کرده بود روی هر پله تعداد زیادی برگ پهن کرده بود ، هر قدم که روی برگ ها میذاشتم با صدای خوشامدی ازم استقبال میکرد ، به محوطه پارک رسیدم کنار نهر ایستادم و نگاهی به اطرافم کردم ، مژده از بالا داشت منو نگاه میکرد،  پیرمرد مشغول جارو زدن پارک بود ، پارک تکونی بخودش داد و پشت سر پیرمرد انبوهی از برگ به زمین ریخت ، پیرمرد با نگاهی از سر یاس به پشت سرش انداخت ، بسمت پیرمرد حرکت کردم ، جارو رو ازش گرفتم و شروع به جمع کردن برگ ها کردم ، بعد از هر جارو به پشت سرم نگاه میکردم ، پارک  چند برگ روی زمین ریخته بود، تصمیم گرفتم تمام برگ های پارک رو جمع کنم.

هرچقدر سرعتم رو توی جارو زدن زیادتر میکردم پارک برگهای بیشتری میریخت،  بقدری جارو زدم که خیس عرق شده بودم ، به پشت سرم نگاه کردم ، بقدری برگ به روی زمین ریخته بود که زمین کاملا پوشیده شده بود ،   پیرمرد روی صندلی نشسته  و مشغول سیگار کشیدن بود و برگها در اطرافش روی صندلی پر شده بودن ، مژده از بالا داشت منو نگاه میکرد و پارک در انتظار جاروی بعدی من ، وسط برگها روی زمین دراز کشیدم ، پارک دستهایش را درهم قلاب کرده بود و  گهگاهی یک برگ به سمت من رها می کرد ، من برگهای پارک ساعی رو دوست دارم .
به مژده نگاه می کنم که در حال خارج شدن از پارکه و برگها که دارن مژده رو تا دم پارک مشایعت می کنن ....

یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 229 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 19:47

صفحه بندی