یه روزی میرسه که دیگه این وجود فیزیکی توان خیلی کارها رو نداره
یه روزی میرسه که دیگه نمیشه از جسم برای لذت بردن استفاده کرد ، دیگه الکل و سکس و مواد مخدر که هیچ ، حتی خوردن یه غذای شیرین و چرب یا حتی خوردن یه نوشابه برای سلامتی ضررش در حد یه بحران میشه و دیگه امکان پذیر نیست
نه اینکه فکر کنی این اتفاق رو متوجه میشی ، نه یه روز میری دکتر و دیگه تموم
میفهمی اون فرصتی که فکر میکردی حالا حالا داری ، تموم شده
حالا باید بشینی توی ایوان خونه و به دور دست خیره بشی ، یاد گذشته ها بیفتی و مرور کنی ، همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشات رد میشه
خیلی ها رو از دست دادی و حالا داری براشون دلتنگی میکنی ، اون موقع سرت گرم کار و تفریح بود نتونستی جای خالیشون رو حس کنی ولی الان داری حس می کنی
یاد روز ازدواج و بدنیا اومدن بچه هایی می افتی که حالا هرکدوم از اون بچه ها رفتن دنبال زندگیشون و دارن همون کارهایی رو انجام میدن که قبلا تو انجام میدادی
وقتی فکر میکنی میبینی خیلی کارهای انجام نشده داری که دیگه توانش رو نداری
یه رفیق قدیمی داشتی که خیلی وقته ازش خبری نداری ، بلند میشی شماره ها رو چک می کنی و زنگ میزنی به موبایلش ولی خاموشه ، به خونه اش زنگ میزنی یه نفر جواب میده میگه بیمارستان بستری شده ، آلزایمر گرفته و کسی رو نمیشناسه
چقدر تنها شدی ، روزگاری بود که برای هر لحظه اش کلی پیشنهاد داشتی ولی الان تنها پیشنهادت برای کلاغی که روی دیوار نشسته و داره نگاهت میکنه و قارقار و تو متوجه منظورش نمیشی
ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 177