
از دستم حسابی عصبانی بود ، راه می رفت و داد میزد اینجوری درست نیست ، چرا باید انقدر ساده به موضوع نگاه کنی ؟ من نمی تونم قبول کنم ، بعد کیفش رو از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت ، خیلی وقت بود که می شناختمش ، همیشه کارهاش منظم و مرتب بود ، همکار خوبی بود و برای کار از جون و دل مایه میذاشت ولی از کار آخر خیلی خسته شده بود ، کارفرمای خیلی سخت گیر و وسواسی داشتیم ، خیلی از مواردی که هم می گفت واقعا درست نبود و حق با ما بود ولی قبول نمی کرد به حدی که منم کلافه شده بودم ولی کار بود و باید قرارداد...
ادامه مطلب
حرکت کن برو ، کسی توی گوشم زمزمه می کنه که برو ، اینجا جای تو نیست ، راه می افتم ، بدون هدف بدون مقصد ، فقط حرکت می کنم ، توی گوشم میگه به پیچ به راست ، مستفیم برو ، به پیچ به چپ ، ادامه بده ..... من ...
ادامه مطلب