
لباس هاشو درآورد و دوید به سمت دریا ، گفتم نرو دریا طوفانیه ، گفت از زندگی من طوفانی تر نیست ، هوا سرد شده بود و بوی پاییز می اومد ، مردد بودم که منم برم ، لباس هامو درآوردم و گذاشتم کنار لباس های کیوان و منم رفتم ، آب دریا وقتی به بدنم رسید احساس سبکی کردم ، کیوان داد زد به یاد قدیم ها بیا بریم جلو ، گفتم دریا شوخی نداره کار دستمون میده ، گفت آخرش چی میشه ؟ به آخرش یه فکری کردم و به سمت کیوان شنا کردم، کیوان شناگر خوبی بود دلم بهش قرص بود مشکلی پیش نمیاد ، از ساحل دور شدیم ، کیوان گفت زندگی مث...
ادامه مطلب